نخستین 148 خط.
اصلا فکرشم نمیکردم اون دوتا وارد رابطه بشن.
اوه!
حالا که فکرش رو میکنم، پس رودی چی؟
بهم گفتن از دخترا خوشش میاد، ولی شاید داره تمرین ریاضت میکنه.
نه، میدونم چرا بهم نگاه کرد.
رودی برای فیتز دست تکون داد،نه من.
سایلنتم زن از آب در اومد.
رودیم معلومه که بهش علاقه داره.
یه رابطه خاص با هم دارن.
از نظر احساسی، حتی از من و رودی وقتی تو بوئنا بودیم هم بهم نزدیک ترن.
سر و کلهاش یهو پیدا شد، ولی جوری اونجا نشست که انگار همیشه کنار رودی بوده.
درست کنارش نشست.
چی کار کنم؟
میترسم پا پیش بذارم.
دل و جراتم کجا رفته؟
ای کاش یکی بهم برش میگردوند.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید @DigiMoviez
II
Mushoku Tensei
Jobless Reincarnation
مترجم: حمید احمدی
تقریبا یه سالی میشه که تو دانشگاه جادوگری بودم.
الان 16 سالم شده.
روزم با تمرین شروع میشه.
تمرینم عوض نشده، ولی...
حقیقتش، یه حسی بهم میگه بهتره عصبانیش نکنم.
هی.
بله؟
چرا میخوای قویتر بشی؟
نمیدونم چه جوابی بدم.
مردان زیادی رو میشناسم که مجذوب قدرت و شهرت بودن.
حتی یه آدم حسابیم بینشون نیست.
چیزای با ارزش تری هست که بری دنبالشون.
مثلا؟
معلومه، زن!
وقتی برا خودت یه زن دست و پا کردی میفهمی.
راستی، جناب...
بله؟
برا ضعف جنسی درمانی میشناسین؟
نه.
بعد از تمرینم، صبحونه میخورم و میرم سر کلاس.
عجب بدبختیایه.
گل گفتی.
عجب هوای خوبی!
گ...گل گفتی!
بعد از جریان بادیگادی، این روزا دیگه بقیه ازم میترسن.
بهش سخت نگیر رئیس. گولایده دلش پاکه، میو.
یه کاری کن جلوی هم نژادامون سرافکنده نشیم. میو.
الان اینقدر زیردست داری که دیگه نفر دوم موندن سخت شده.
نفر دوم منم میو!
هی، دعوا نکنین. جفتتون میتونین نفر دوم باشین.
تو باغ نیستی رئیس.
هر سازمانی یه سلسله مراتب لازم داره.
درسته. تو میتونی فیتز رو شکست بدی، برای همین دانشگاه رو میگردونی.
من دانشگاه رو میگردونم؟
نه بابا.
یه کم اعتماد به نفس نداشته باش رئیس.
نه بابا.
رودیوس، چیز جدیدی در مورد نفرینا پیدا کردی؟
هم...
این اواخر هر روز این سوال رو ازم میپرسه.
نفرین، ها؟
نفرین، نفرین....
شنیدم لاپلاس نفرینش رو به اشیای دیگه انتقال داد
تا به زور به یه قبیله دیگه منتقل بشه.
اشیا؟
نیزههایی که اسپردها تو جنگ لاپلاس استفاده میکردند.
به خاطر اون نیزهها، جنگجوهای اسپرد مجنون میشدن
برای همین بعد از جنگ مردمشون آزار و اذیت زیادی دیدند
اسپرد؟! واقعا؟
مطمئن نیستم. اینا رو از یه نفر دیگه نشیدم.
که اینطور. انتقال نفرین به اشیا...
ممنونم رودیوس. فکر کنم بهم کمک کردی یه چیزی رو بفهمم.
بعد از کلاس، وقت نهاره.
چرا امروز اینجا نهار نخوریم؟
آره. جولی هم نمیتونه سر میز طبقه سوم بشینه.
بب...بین، رودیوسه.
باورت میشه تو سال اولش بقیه دانش آموزای ویژه رو شکست داد؟
با چشمای خودم دیدم شیطان شاه رو شکست داد. با یه ضربه برنده شد. با یه ضربه!
همچین حرفایی باعث میشه مغرور بشم، ولی سعی میکنم جوگیر نشم.
پس اومدی این گوشه کز کردی!
استاد، نوشیدنی والاحضرت خیلی خوشمزه به نظر میاد.
دورفا سلیقه خوبی دارن!
آفرین که با یه نگاه خوب و بد رو تشخیص میدی!
درست میفرمایین. میشه یه قطرهاش رو شریک بشیم؟
معلومه که میشه. نوشیدنی که تنهایی حال نمیده!
هر چه قدر دوست دارین بزنین بر بدن!
پس با اجازه منم یه لبی تر میکنم.
بهتره بی خیال بشی. کلاس داری.
هر چی شما بگی استاد.
پس زندگی دانشجوها همچین راحتم نیست.
بعدش، آزمایشات احضار تو این آزمایشگاهه که با آجر مقاوم در برابر جادو پوشیده شده.
ولی خب، کار من سخت نیست.
فقط مانا رو داخل حلقههایی که نانائوشی کشیده میریزم.
اکثرا دایرههای احضار ثابت شده ظاهرا از دست رفتن.
ولی اصولشون رو مطالعه کرده،
ولی با آزمایش کردن دایرههای متفاوت،
تونسته چندتا طلسم جدید اختراع کنه.
شگفت انگیزه.
موفقیت آمیز بود؟
نه، شکست خورد.
میخواد با امتحان کردن کلی دایره که شمردنشون از توان من خارجه راه حل رو پیدا کنه
هدف این آزمایش دقیقا چیه؟
احضار یه آدم از دنیای خودمون.
یا این که اصول 4 مرحله قبلش رو بفهمیم.
باید غیرممکن باشه،
ولی اگه بتونه یه نفر رو احضار بکنه، میتونه یه دایره برای برگشتشون هم بکشه.
حداقل، امیدواره که بتونه.
این حرفا به کنار، ولی اگه یه نفر دیگه رو احضار کنی،
یه فاجعه دیگه به وجود نمیاد؟
مشخصا قصد ندارم بذارم همچین اتفاقی بیفته.
ولی اگه بتونم قضایای جدید رو ثابت بکنم،
میتونم یه فرضیه برای علت به وجود اومدن اون فاجعه ارائه بدم.
میگن شکست بخشی از آزمایشه،
پس لطفا ریسکش رو دست کم نگیر.
برای همین از این اصول پایه شروع کردم.
میدونی، منم میخوام جادوی احضار رو یاد بگیرم.
احضار منبع درآمدمه. باید مواظب باشم به کی یادش میدم.
یادت رفته بهم قول دادی هر چی بلدی رو بهم یاد بدی؟
باشه. بعد از این آزمایش یکیش رو بهت میگم.
فقط یکی؟ به نظر نمیاد ارزش زحمتم رو داشته باشه.
وقتی آزمایشا تموم بشه و برم خونه همه نتایج میمونه برای خودت.
پس فعلا صبور باش.
خب، التماس کردن قبل این که نتیجهای به دست بیاریم یه جورایی رقت انگیزه.
آخ!
اگه اینقدر دلت میخواد یاد بگیری، خودت تحقیق بکن.
خیلی ممنون.
بعد از شام، به جولی جادو یاد میدم.
بعدش مجسمه میسازیم.
مشخصا این سال اول جولیه.
ظرفیت ماناش اصلا نزدیک به کافیم نیست، و ظرافتم نداره.
ولی دستای ماهری اداره،
ولی تازه با لوازم مجسمه سازی آشنا شده، مهارتش جای کار زیاد داره.
جزئیات رو خوب در نیاوردی.
مخصوصا اینجا که...
باید دنبال نتیجه در بلند مدت باشیم.
از وقتی نانائوشی رو دیدم به اندازه قبل کتابخونه نمیرم.
و اینطوری بود که روزام میگذشت.
هنوز سرنخی برای درمان بیماریم پیدا نکردم.
این روزا هم به اندازه قبل فیتز سنپای رو ندیدم، مگه نه؟
یه روز، یه نامه به دستم رسید.
از طرف سولداته.
سولدات هکلر.
اون رییس گروه استپد لیدره. چه نوستالوژیک.
به نظر میرسه برای جلسه قبیلهای اومده به شاریا،
و میخواد برا زنده کردن خاطرات با هم غذا بخوریم.
موندم تجدید دیدار با رفقای دبیرستان هم همچین حسی داره یا نه.
حس خوبیه.
No comments yet. Be the first to leave one.