Father of the Bride

Father of the Bride

دانلود زیرنویس Farsi Persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Father Of The Bride 1991 1080p BluRay RARBG -shahrefilm
ناشر shahrefilm
شهرفیلم بزرگترین آرشیو سریال و فیلمهای روز دنیا روی هارد کانال تلگرام <b>t.me/shahrefilm</b>

برچسب‌ها

bluray
تاریخ انتشار: 2026-02-08
تعداد دانلود: 25
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 200 خط.

قدیما فکر می‌کردم عروسی یه اتفاق خیلی ساده‌ست.

یه پسر و دختر همدیگه رو می‌بینن، عاشق هم می‌شن، پسره یه انگشتر می‌خره.

دختره یه لباس می‌خره، و به هم می‌گن: "بله".

اشتباه می‌کردم. اون فقط "ازدواج کردنه".

اما "مراسم عروسی" یه قضیه‌ی کاملاً متفاوته.

من می‌دونم، چون همین تازگی یکیش رو پشت سر گذاشتم.

نه مالِ خودم رو، مالِ دخترم رو

"آنی بنکس-مک‌کنزی".

این اسمِ بعد از ازدواجشه: "مک‌کنزی".

بذارید باهاتون صادق باشم.

۱۷ سال پیش که این خونه رو خریدم، قیمتش کمتر از این مراسمِ فرخنده بود

مراسمی که توش "آنی بنکس" تبدیل شد به "آنی بنکس-مک‌کنزی".

بهم گفتن که یه روز به همه‌ی این‌ها به چشمِ یه خاطره نگاه می‌کنم

با کلی عشق و دلتنگی.

امیدوارم همین‌طور باشه.

شما پدرها درک می‌کنید.

شما یه دختر کوچولو دارید

یه دختر کوچولویِ پرستیدنی که به شما تکیه می‌کنه و چشم به دهنِ شماست

و جوری شما رو می‌پرسته که هرگز نمی‌تونستید تصورش رو بکنید.

یادمه چطوری دست‌های کوچولوش توی دست من جا می‌شد

چطوری عاشق این بود که روی پاهام بشینه و سرش رو به سینه‌م تکیه بده.

می‌گفت من قهرمانِ زندگی‌شم.

بعد اون روزی می‌رسه که می‌خواد گوشش رو سوراخ کنه

و ازت می‌خواد یه بلوک مونده به سینما از ماشین پیاده‌ش کنی (که با تو دیده نشه).

چشم به هم می‌زنی می‌بینی سایه چشم می‌زنه و کفش پاشنه‌بلند می‌پوشه.

از اون لحظه به بعد، تو در یک وضعیتِ دائمیِ وحشت و نگرانی هستی.

نگرانِ اینی که با پسرهایِ ناجوری بگرده

از اون پسرهایی که فقط "یه چیز" می‌خوان.

و تو دقیقاً می‌دونی اون "یه چیز" چیه

چون همون چیزیه که خودت هم وقتی سنِ اون‌ها بودی، می‌خواستی!

بعد یه کم بزرگتر می‌شه

و دیگه نگرانِ این نیستی که با آدمِ "اشتباهی" آشنا بشه

بلکه نگرانِ این می‌شی که با آدمِ "درست" آشنا بشه!

و این بزرگترین ترسِ ممکنه، چون

اون موقع‌ست که از دستش می‌دی.

و قبل از اینکه بفهمی، تنها توی یه خونه‌یِ بزرگ و خالی نشستی

در حالی که روی کتِ رسمی‌ت دونه‌های برنج (میراث عروسی) چسبیده، و فکر می‌کنی که چه بلایی سرِ زندگی‌ت اومد.

فقط شش ماه پیش بود که این اتفاق افتاد.

فقط شش ماه پیش بود که طوفان شروع شد.

آنی در تمام ترم گذشته در رم، مشغول تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد معماری بود.

در تمام ترم گذشته در رم.

یادم هست سر کار بودم، داشتم توی کارخانه قدم می‌زدم.

من صاحب شرکتی به نام "سایدکیکس" هستم. ما کفش‌های ورزشی تولید می‌کنیم.

به هر حال، یادم هست که آن روز چقدر فکرم مشغول بود.

- متاسفم آقای بنکس. (خوردن به منشی) - تقصیر من بود گریس.

آنی هیچ‌وقت اینقدر از خونه دور نشده بود، و هر لحظه ممکن بود برسه.

برای دیدن اون بچه لحظه‌شماری می‌کردم.

جرج، هواپیماش نشست.

دخترم خارج از کشور درس می‌خونده، ۱۱ ساعت توی پرواز بوده.

زیاد از پرواز کردنش خوشم نمیاد. تو خودت بچه داری خوآن.

می‌فهمی چی می‌گم. وقتی روی زمین هستن خیال آدم راحت‌تره.

من همیشه یه والدِ نگران بوده‌ام.

خیلی روی صندلی کودک، کمربند ایمنی، ساعت خواب و منع رفت‌وآمد حساسم

اینکه وقتی جایی می‌رسی زنگ بزنی، و هیچ‌وقت با یه چیز تیز ندوئی.

- سلام جرج. - چی می‌تونم بگم؟ من یه پدرم.

- نگرانی جزئی از وظایفمه. - نینا می‌ره فرودگاه دنبالش؟

- آره. - و تو هم می‌ری اونجا؟

آره، همین الان دارم می‌رم خونه.

من، اِ... کلیدهام

- اینجاست. - اوه، آره. معذرت می‌خوام.

- و این رو امضا کن. - باشه.

- کلاهت. - اوکی، ممنون. حالا... اوه!

- خیلی خب، فعلاً. - بیارش اینجا ببینیمش.

کار رو زود تعطیل کردم چون باید یه چیزی برای استقبال از آنی می‌گرفتم.

ما توی شهر کوچیکی در جنوب کالیفرنیا به اسم "سن مارینو" زندگی می‌کنیم.

عاشق این شهرم، نه فقط چون از اون جاهاست که

مردم هنوز به هم لبخند می‌زنن

فعلاً!

بلکه چون توی ۲۵ سال گذشته تغییر زیادی نکرده.

و از اونجایی که من آدمِ تغییر نیستم، این شهر مثل دستکش فیتِ دستمه.

دوچرخه ده‌دنده آنی رو کاملاً تمیز و پولیش کردم.

زینِ نو، لاستیک‌های نو. لحظه‌شماری می‌کردم تا بهش نشون بدم.

این خونه‌ی ماست. پلاک ۲۴ خیابان مِیپل.

وقتی خریدیمش آنی تازه مدرسه می‌رفت.

چند سال بعد، یه هدیه‌ی غافلگیرکننده گرفتیم؛ پسرمون، متی.

عاشق این خونه‌ام. عاشق اینم که به بچه‌هام

توی همین حیاط دوچرخه‌سواری یاد دادم.

عاشق اینم که باهاشون توی حیاط پشتی توی چادر خوابیدم.

عاشق اینم که حروف اول اسم‌مون رو روی درختِ جلوی خونه حک کردیم.

این خونه زمستون‌ها گرمه و تابستون‌ها خنک

و با چراغ‌های کریسمس فوق‌العاده می‌شه.

خونه‌ی معرکه‌ایه، و هیچ‌وقت نمی‌خوام از اینجا اسباب‌کشی کنم.

اما فکر کنم چیزی که بیشتر از همه درباره این خونه دوست دارم

صداهایی هست که وقتی وارد می‌شم می‌شنوم.

- هی، سلام. زود تعطیل کردی. - سلام.

- کجاست؟ - اوه، داره وسایلش رو باز می‌کنه.

خیلی فوق‌العاده شده، واقعاً عالی. عوض شده.

- به هر حال، بی‌صبرانه منتظر دیدنته. - عوض شده؟

- چائو پاپا! (سلام بابا) - هی.

آنی این شکلات رو تمام مسیر از رم برام آورده.

بپا روی مبل‌های آمریکایی‌مون نریزیش.

متی، اون کتونی‌ها رو

- آنی. - سلام بابا.

خدایا، دلم برات تنگ شده بود. انگار از درون می‌درخشی.

اوه، واقعاً از درون احساس درخشش می‌کنم.

- شاید ما هم باید چند ماهی بریم رم، عزیزم. - اوه، شما دوتا عاشقش می‌شید.

رم رمانتیک‌ترین جای روی زمینه.

- بوی خیلی خوبی هم می‌دی. - اوه، خوشت اومد؟ کادو بود.

باورنکردنی نشده؟ نزدیک بود نشناسمش.

بیاین، شام روی اجاقه. عزیزم، تو هم میای؟

خیلی خب، حالا که همگی دوباره زیر یه سقف جمع شدیم

موضوعات خیلی مهمی برای بحث داریم.

اولین مورد: کی می‌خواد پنجشنبه بره بازی بسکتبال لیکرز؟

مـن! قطعاً بله.

عزیزم، من نمی‌تونم. اون شب باید انبارگردانی کنم.

متی، می‌شه از چنگال استفاده کنی؟

مورد دوم: پل سایمون داره میاد سالن فروم

و فکر کنم بتونم جاهای خیلی خوبی بگیرم.

- ام، آره، حتماً. - خب، پل سایمون شد "ام، آره، حتماً"

که فکر کنم معنیش می‌شه بله؟

- خیلی خب، به اون طرف زنگ می‌زنم. - عزیزم؟

می‌شه اون بطری نوشیدنی رو از توی یخچال برام بیاری؟

- حتماً. - بابا، صبر کن. نمی‌دونم.

- نمی‌خوای پل سایمون رو ببینی؟ - نه، می‌خوام. فقط، اِ

خب، موضوع چیه؟

- عزیزم، چیزی شده؟ - بله.

آره مامان... خدایا، گفتن این به پدر و مادرها چقدر سخته.

مخصوصاً وقتی اونا پدر و مادرِ "من" باشن. اوه خدایا.

عزیزم، فقط بگو. مگه چی شده؟

من توی رم با یکی آشنا شدم. ام، اون آمریکاییه.

در واقع اهل لس‌آنجلسه و اسمش برایان مک‌کنزیه.

اون یه مردِ کاملاً فوق‌العاده‌ست

فوق‌العاده و شگفت‌انگیز و

خب، ما همدیگه رو زیاد می‌دیدیم و

ما عاشق هم شدیم.

واقعاً این اتفاق افتاد و... ما تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.

یعنی من نامزد کردم! من دارم ازدواج می‌کنم!

- تبریک می‌گم. (برادرش) - ممنون.

اوه، چه جالب

پس اونم انگشترِ نامزدیت‌ه، نه؟

آره، آره! از یه سمساری بیرونِ رم خریدیمش.

اون کسی که ازش خریدیم گفت حداقل ۱۰۰ سال قدمت داره.

- واو! (تعجب نینا) - خب بابا... بس کن دیگه. یه چیزی بگو!

ببخشید، چی گفتی؟

بابا، من توی رم با یه مرد آشنا شدم، اون عالیه

باهوشه، و ما داریم با هم ازدواج می‌کنیم.

- مامان، بابا داره چیکار می‌کنه؟ (خیره شدن جرج) - جرج.

این مسخره‌ست.

- چی؟ - تو... تو برای ازدواج خیلی جوونی.

خیلی جوون؟ بابا، من ۲۲ سالمه. اگه اشتباه نکنم

این یک سال بیشتر از سنِ مامان موقع ازدواج‌تونه.

- این اصلاً درست نیست. - اوه، نه... هه!

کاملاً در اشتباهی.

- وقتی باهات ازدواج کردم همین سنی بودی؟ - نه! من جوون‌تر بودم.

من وقتی اون به دنیا اومد، همین سنی بودم.

اینا مهم نیست. زمانه عوض شده.

مادرت پخته بود، و ۲۲ سالِ الان مثل قدیم نیست که

متی، می‌شه کولر رو روشن کنی؟ اینجا خیلی گرمه.

فکر می‌کردم... فکر می‌کردم تو به ازدواج اعتقاد نداری.

فکر می‌کردم معتقدی زن با ازدواج هویتش رو از دست می‌ده.

فکر می‌کردم می‌خوای قبل از تشکیل خانواده، یه شغل پیدا کنی

تا بتونی پول دربیاری و برای خودت کسی باشی.

من تا وقتی برایان رو ندیده بودم، فکر نمی‌کردم به ازدواج اعتقاد داشته باشم.

برایان شبیه هیچ‌کدوم از پسرهایی که می‌شناختم نیست.

من می‌خوام همسرِ اون باشم.

و من کنارِ اون هویتم رو از دست نمی‌دم

چون اون از این مردای قلدر و ازخودراضی نیست.

منظورم اینه که اون مثلِ توئه بابا، با این تفاوت که اون نابغه‌ست.

اون عاشقِ اینه که من می‌خوام معمار بشم.

اون از من می‌خواد خونه‌ای که قراره توش زندگی کنیم رو طراحی کنم.

اون گفت هر جا من کار پیدا کنم، باهام میاد.

یه کم بهم اعتماد کن جرج.

من قرار نیست با یه آدمِ نادون ازدواج کنم که ازم بخواد

پیش‌بند ببندم و فقط خانه‌داری کنم.

بهت می‌گم که عاشقش می‌شی. اون یه نابغه‌ست.

و خیلی مهربون.

و من... من اونو بیشتر از هر چیزی توی این دنیا دوست دارم.

- شغل برایان چیه؟ - برایان کیه؟ (جرج گیج شده)

- اسمش رو یادم رفت! - اون یه مشاور مستقل در امور ارتباطاته.

مستقل؟

آره، این اصطلاح شیکِ "بیکار" بودنه. عالی شد. تو با یه بیکار

فوق‌العاده نابغه و "غیرِ نادون" آشنا شدی که قراره من خرجش رو بدم.

احتمالاً باید استخدامش کنم و یه آدمِ زحمت‌کش

با سه تا بچه رو اخراج کنم، چون دامادم

همون "مشاور مستقل ارتباطات"

هیچ جای دیگه‌ای بهش کار نمی‌دن.

تعجبی نداره که هر جا تو کار پیدا کنی، اونم باهات میاد.

خبری از ازدواج نیست، همینه که هست، حرف آخر.

در ضمن، اصلاً خوشم نمیاد منو "جرج" صدا کنی. از کی اینجوری شد؟

بابایی، آخه توت چه مرگت شده؟

چیه؟ داری می‌گی تو از این قضیه خوشحالی؟

جرج، خواهش می‌کنم مثل این پدرهای دیوونه رفتار نکن

برو بیرون و باهاش حرف بزن، قبل از اینکه از اون در بزنه بیرون

با این پسره غیابی ازدواج کنه و دیگه هیچ‌وقت نبینیمش.

"پسره". تو از کجا می‌دونی پسره؟ شاید ۴۵ سالش باشه.

یه مشاورِ مستقلِ ارتباطات

معنیش این نیست که اون یه بیکارِ نادونه.

برایان از قضا یه نابغه‌ی کامپیوتره.

شرکت‌ها اون رو به کل دنیا می‌فرستن تا این سیستم‌های پیچیده رو راه بندازه.

بانک‌ها و شرکت‌های بزرگ اون رو می‌فرستن به توکیو

برزیل و ژنو.

منظورم اینه که اون... اون یه نابغه‌ست.

اون رو که گفتی. حالا این نابغه چند سالشه؟

بیست و شش سال، نه چهل و پنج سال!

شما دوتا هنوز فکر می‌کنید وقتی یه اتاق اون‌طرف‌تر هستید، صداتون رو نمی‌شنوم.

اگه تو انقدر دوسش داری، مطمئنم منم دوسش خواهم داشت.

- برایان؟ - مک‌کنزی.

برایان مک‌کنزی.

- آره. - صبرم تموم شده که ببینمش.

خوبه، چون تا یه ساعت دیگه می‌آد اینجا تا ببینتت.

More Farsi Persian subtitles for Father of the Bride

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left