نخستین 178 خط.
همش تقصیرِ منه
هیچ ایده ای نداری
مونیکا بعد از اینکه با من اومد آمریکا کلی زجر کشید
فقط میخواستم..جبران کنم
میدونم.مونیکا هم میدونه.
خاله
باشه,بیا دیگه در مورد این حرف نزنیم.
تو ماه های بعدی بازم میام
قطعا وقتی بچه ـشو به دنیا میاره اینجام.
نگران نباش خاله.اون منم داره
شیائوچینگ
نمیدونی که چقدر از ته قلبم ازت ممنونم.
واقعا
لازم نیست انقدر رسمی باشین
یه عالمه مشروب..
چیکار داری میکنی تو آمریکا؟
چرا نمیتونم اینجا باشم؟
بابای بچه ـت کیه؟
مثل یه تانک جنگیِ نظامی اومدی
بدون هیچ احوال پرسی ای ازم میپرسی بابای بچه ـت کیه؟
زن یه شهردار قراره اینطوری باشه؟
مخصوصا جلو پسرش.
سلام شو چه
میشناسیش؟
چطوری؟کِی؟کجا؟
-کی معرفیت کرد؟ - چرا انقدر مظطربی؟
-خب بلاخره یه بار دیدمش. - تو دهنتو ببند
همکارِ یکی از دوستای میائویینگه یه بار تو مرکز خرید هم دیگه ـرو دیدیم
بزار دوباره ازت بپرسم. بابای بچه ـت کیه؟
به نظرت این سوال کاملا بی معنی نیست؟
موظف نیستم که بهت بگم
دارم بهت هشدار میدم, اگر به خراب کردنِ زندگیم ادامه بدی..
این توانایی رو دارم که ناپدیدت کنم
همسر شهردار صورتِ واقعی خودشو نشون داد!چه ترسناک!
هیچوقت نذار دوباره ببینمت.
نمیتونم تضمین کنم.
یادمه سری قبل هم همینو گفتی ولی ما الان اینجاییم
بیا بریم
مامان
اون زنه,درسته؟
قسم میخورم که این قضیه تو من میمونه و من به هیچکس هیچی نمیگم
از جمله تو,پسرم.
همین الان کاملا از خودم بی خودم
ولی دفعه ی قبل که اومدی نگفتی همه چی بین اون و بابا تموم شده؟
این چیزی بود که بابات تضمینش کرد و منم باورش کردم.
پس بخاطر برنامه ریزی بابا اینجاعه؟
چه بدونم
همه چی بینشون تموم شده؟
نمیدونم
باید از بابات بپرسم این بچه ماله کیه
- کی صحبت میکنه؟ -منم
یو وِن؟
الو؟
الو؟
یو وِن؟
یو وِن,چرا حرف نمیزنی؟
داری با گوشیت بهم زنگ میزنی؟
-شو وانگ - چی شده یو وِن؟
دیدمش
کیو؟
لیو کای چی رو
بهم بگو تو آمریکا چیکار میکنه؟ چرا سانفرانسیسکوئه؟
-نمیدونم -چطوری نمیدونی؟
تمام کاری که کردم این بود که ترتیب خروج سریعش از چین رو دادم
هیچ جزئیاتی نخواستم
واقعا نمیدونی کجا رفت؟- - نه
حامله ـس,میدونستی؟
کی؟
- چی؟ - اون,لیو کای چی.
وقتی دیدمش حامله بود
باید هشت نُه ماه تنها باشه
نمیدونم اینو
شو وانگ
اگه این بچه برای توئه اگه هنوزم داری دروغ میگی و چیز میزارو ازم پنهان میکنی...
پس بهت هشدار میدم
لحظه ای که این بچه به دنیا بیاد اعتبارت میره به جهنم.
یه بچه ـس!
نمیتونی اینو مثل یه معشوقه پنهان کنی
یه بمب ساعتیه که هر لحظه ممکنه بترکه!
آروم باش.یو ون باید اروم باشی.
وقتی دیدیش شو چه باهات بود؟
اره
الانم باهاته؟
اره
پس همه چیو میدونه قشنگ؟
نتونستم خودمو کنترل کنم.
داری غیر عقلانی رفتار میکنی.
نمیدونی اگه شو چه بفهمه, جرقه ی زنجیره ای از کارا زده میشه؟
اون پسرته!
مهم نیست چیکار میکنه, تورو نابود نمیکنه که!
خیلی مصممی که از خودت دربرابر پسرت محافظت کنی
چرا دربرابر اون هرزه
که میتونه اعتبار تو و خانواده ـت رو نابود کنه گارد نمیگیری؟
بسه.
یو ون,قسم میخورم که همه چی بین منو اون تموم شده.
بنابراین,من قبلا بهت اطمینان دادم که یه اشتباه رو بازم تکرار نمیکنم.
دیگه نمیتونیم هیچ اشتباهی بکنیم.
الان,اینکارو بکن.شو چه رو ترک کن.
برو تو اتاقت
نباید حرفامونو بشنوه.
بجنب
تو اتاق خوابم. باید بهم همه چیو توضیح بدی
قضیه این بچه چیه؟واسه توئه؟
هیچی نمیدونم.واقعا نمیدونم.
-نمیدونی؟ - باور کن یو ون
اگه این بچه رو به دنیا بیاره و ازش واسه تهدید کردنت استفاده کنه چی؟
یه چیزی بگو
من اونو دارم.
اونو دارم که با همه چی معامله کنه.نگران نباش
بهش بگو واسم مهم نیست که از چه روشی استفاده میکنه.
این بچه مشخصا نباید به دنیا بیاد...
اگه برای تو باشه
میدونم.قبل از اومدنش به آمریکا هیچ کاری نکن.
میدونم
و شوچه...
نمیتونی بزاری خیلی چیزا بدونه. ااز احساساتش باید جلو گیری بشه.
یو ون
متاسفم که تو مجبور بودی با یه ترس دائمی بخاطر اشتباهات من زندگی کنی.
شو وانگ
اگه کسی که هستی نبودی, مجبور نبودم که همه چیو تو خودم بریزم
برای مثال حتی نمیتونم با معشوقه ـت دعوا کنم
بخاطر اعتبارت و کارت هیچ کاری نمیتونم بکنم.
تنها کاری که میتونم بکنم اینه که همه چیو قورت بدم و ساکت بمونم
یه بار دیگه بهت قول میدم که.. این دیگه هیچوقت اتفاق نمیوفته
یو ون.
میدونم الان
برای موقعیتی مثل این انتخاب شدن و زندگی کردن
با بررسی های شدید و استاندارد های غیر عادی.
آزادی یه انسان نرمال رو از دست دادم
و حق اشتباهاتی که بقیه مردها میکنن هم ندارم
و همچنین میدونم که ما دوتا تا ابد بهم گره خوردیم
کسی نمیتونه جدامون کنه
بابا چی گفت؟
من اشتباه کردم
بچه ی این زنه هیچ ربطی به بابات نداره
بابات دروغ نمیگفت.
خیلی وقت پیش همه چی با اون رو تموم کرده
الان دیگه به هیچوجه کاری با اون زنه نداره
درسته؟
آره
من فقط تو لحظه ای از ابهامات نتیجه گیری کردم
نذار احساساتِ من روت تاثیر بذاره.
نکته خوب اینه که همه خرابکاریا پشتِ سرمونه
یکی رو میشناسم که فامیلیش شوـه
خانم لیو کای چی.واسه من کار میکنه
میائویینگ؟
الو شوچه؟
رفتی بیرون؟کِی برمیگردی؟
اومدم خونه یه سری وسیله بردارم
برنگشتی بخاطر همین فکر کردم میخوای امشب رو با مامانت باشی.
فردا اول صبح برمیگردم
باشه.برو امشب و تو خونه ـت بمون
باشه.پس قطع میکنم.
الو؟
راه ارتباطی ای با اون رونی که تو مرکز خرید دیدیم داری؟
نه.چرا میخوای ببینیش؟
هیچی.فردا بهت میگم.
باشه.یکم استراحت کن.دارم قطع میکنم.
- خدافظ -خدافظ
صبح بخیر!
ترافیکِ صبح وحشتناک بود صبحونه خوردی؟
قهوه میخوای؟
اول بشین.
چرا انقدر جدی رفتار میکنی؟
چرا دیشب شماره ی رونی رو ازم خواستی؟
واقعا لیو کای چی رو نمیشناسی؟
چرا یهویی اینو داری ازم میپرسی؟
جوابمو بده.
فک کن بهش.
چیزی نیست که فراموش کرده باشی بهم بگی؟
اگه اونجا مکالمه ـمونو تموم میکردم, شاید روزای خوبِ بیشتری داشتیم
شاید از این زجر کشیدنا خلاص میشدیم
ولی هیچ شایدی نیست
پس به قولی که به شو چه دادم فکر کردم..
و بنابراین, تصمیم گرفتم آخرین چیزی که ازش پنهان کردمو بهش بگم
شو چه..قبول میکنم که اینو مخفی نگه داشتم ازت
من لیو کای چی رو میشناسم
سه سال پیش,منشیِ بابام بود
No comments yet. Be the first to leave one.