نخستین 200 خط.
میفهمی چی داری میگی؟
نگرانیم راجع به کاری که قبلا کردن خیلی کمتر از
کاری که قراره انجام بدن.
- یه حملهی دیگه؟ - آره.
میخوامت.
چیکار میکنی؟ بهت که گفتم کارمون تموم بشه زنگ میزنم.
یه چیز دیگه میخوام. وایسا، چرا؟
نه!
خفه شو.
- کاری داشتین؟ - می خواستم خونهتون رو نشون همسرم بدم.
من اینجا بزرگ شدم.
میخواین داخلش هم ببینین؟
پیداش کردم!
انگاری پول زیادی از حساب شرکت «ترن لیک» به حساب «رد فیلد» معاون رئیس جمهور منتقل شده.
«ویک» چیزی از عملیات شبانه نمیدونست
مگه اینکه کسی توی کاخ سفید بهش گفته باشه.
«سادرلند» و اون دختره «لارکین» راجع به تو و «ویک» فهمیدن.
نمیتونم با این مسئله سر و کله بزنم، «دایان». دخترم گم شده.
میشه همونجور که قول داده بودی خودت این مسئله رو حل کنی؟
چیکار میخوای بکنی؟
میگم «پیت» رو دستگیر کنن،
تنها گیرش بیاریم و ببینیم چطور میتونیم از بقیه جداش کنیم.
حواستون به «سادرلند» باشه!
شما اونی که باهاش قرار داشتم نیستین.
باید یه لطفی کنی و قرارت رو کنسل کنی، پسر.
برام مهم نیست رئیس کیه.
تنها چیزی که مهمه پیدا کردن «مدی»ـه.
پس رئیسی اینجا وجود نداره.
اگه نتونیم دهن پیتر رو بسته نگه داریم، میتونیم به جاش اعتبار و آبروش رو از بین ببریم.
دخترم دیشب دزدیده شده.
سرویس مخفی یک شخص مضنون
در گم شدن «مدی» رو شناسایی کرده
اسم اون شخص «پیتر سادرلند جونیور» هستش.
چه جوری بیشتر از ما پول جمع کردن؟
خب، گوش کن،
بیشتر رای دهنده هامون به زور پهنای باند دارن، پس دسترسی گسترده اینترنتی هیچ اهمیتی برام نداره.
- بابا، مال منه. - برام حامی مالی پیدا کن.
- ول کن. - رای دهندهها من رو روی صندلی ریاست نمیشونن.
ولی مدیر عامل ها و کمیته های اقدام سیاسی، اونها می تونن. پس اگه فقط بتونیم...
- !نه - گوشی دستت.
«مدی»، اسباب بازی رو بده سارا.
ولی مال منه.
باهم بازی کنید، وگرنه میگیرمش.
ببخشید، دارم تنهایی با دو تا بچه سر و کله میزنم.
بعضی وقت ها دلم میخواد با چاقوی داغ چشم های خودم رو از کاسه دربیارم، باورت میشه؟
نه، جای دیگه که نمیگم. به تو دارم میگم.
سارا؟
سارا؟
نه!
سارا!
مدی!
مدی!
سارا برمیگرده، بابایی.
یعنی چی؟
سارا عروسکم رو برداشت، منم آرزو کردم برای همیشه از پیشم بره.
برای همین هم اینجوری شد.
ولی میتونم آرزو کنم برگرده.
تو قرار بود مراقبش باشی.
میدونم. ولی میتونم آرزو کنم...
اینجور آرزوها برآورده نمیشه، مدی.
کافیه یه بار آرزو کنی کسی بمیره، دیگه تمومه.
سارا دیگه رفته، میفهمی؟
برای همیشه رفته.
و تو قرار بود مراقبش باشی.
سریال «مامور شب» فصل اول - قسمت هفت
.::ترجمهای از کسری Caseraw::.
من کجام؟
تو کی هستی؟ چرا اینکارو میکنی؟
- بگو. - پاشو.
پاشو.
روزنامه رو بگیر دستت.
صفحه اولش.
بالاتر.
هرچی بخوای، پدرم بهت میده.
فقط بذار باهاش حرف بزنم، لطفا؟
خواهش میکنم!
چی ازم میخوای؟
چی ازم میخوای؟!
یه لحظه هم تردید نکرد.
یه دفعه که بهش زنگ زدم.
بالافاصله اومد.
میدونم، توهم اگه جاش بودی همین کار رو میکردی.
باید بازم ادامه بدیم. اگه الان تمومش کنیم افراد زیادی صدمه میبینن.
- همین الانش هم افراد زیادی صدمه دیدن. - هیچکدومش تقصیر تو نبود.
پیتر، تو اگه تو پا جلو نمیذاشتی من الان اینجا نبودم.
«سیسکو»، «لورنا»،
هیچکدومشون نمیخوان ما تسلیم بشیم، مخصوصا خاله و شوهرخالهام.
اون جوری که «لورنا» درباره شون حرف میزد...
به نظر آدم های...
آدمهای خیلی خوبی بودن.
متاسفم.
نمی دونم بدون اون ها میخوام چیکار کنم،
ولی میدونم قرار نیست پا پس بکشم.
پیتر، من حقیقت رو کشف میکنم،
و کاری رو که شروع کرده بودن، تموم میکنم.
یا میتونیم...
بریم یه جای دیگه، و همهی این اتفاقهارو فراموش کنیم.
شاید، ولی تو همچین آدمی نیستی.
اولین باری رو که به «عملیات شب» زنگ زدم، یادته؟
یادته وقتی از ترس توی کمد قایم شده بودم، چی بهم گفتی؟
- نه. - گفتی با تمام وجود بجنگم.
و الانم ازت میخوام همین کار رو بکنی.
به خاطر من.
وای خدا.
خوبی؟
- من... ببخشید. - آره، آره.
اوه آره، خوبم.
خب، «افبیآی» لابد خیلی افتخار میکنه.
انقدر «سادرلند» رو توی نظارت متقابل خوب آموزش دادین که الان کامل غیب شده.
من یه سر میرم پیش رفیق های دانشگاهش ببینم اونها چی میدونن.
«دیو» هم به نامزد سابقش توی «تگزاس» زنگ میزنه.
خیلی خوب. خبری شد بگید.
حدس میزنم اقرارنامه و یا اظهارنامه ی هم پیدا نکردین، درسته؟
شک دارم «سادرلند» از این کارها بکنه.
می تونی خودت قفسه هارو یه چک کنی.
همم. چرا باید کتاب های که هیچوقت نمیخونی رو نگه داری؟
واسه خودنمایی. مثل 90 درصد از آدم هایی که رمان «اینفینت جست» رو توی کتابخونه شون دارن.
من برمیدارم.
"دوست دارم، جیم."
آدرس برگشتی فرستنده رو نداره.
اینم از طرف جیم ـه.
انگاری «سادرلند» از سلیقه ی جیم توی ادبیات خوشش نمیاد.
ولی اونقدری براش مهم بوده که کارت پستال و کتاب هارو نگه داره.
«پاتریک»، این هارو بده برای انگشت نگاری.
دنبال یه فرستنده به اسم «جیم» و یا «جیمز» میگردیم.
شاید این یارو «جیم» بدونه سادرلند با مدی کجا غیبشون زده.
- به نظر منطقی نمیاد. - چیش؟
این خونه، این یارو. فکر نکنم اون «مدی» رو دزدیده باشه.
هیچ شواهدی توی آپارتمان استاد هنره علیه «سادرلند» وجود نداشت.
چیزی توی دفتر یا خوابگاه هم علیهاش نبود.
به نظر منم منطقی نیست.
یعنی کاخ سفید چی درباره ی «سادرلند» میدونه
که به ما دلیل مضنون بودنش رو نمیگن؟
مطمئن نیستم.
اگه درباره سادرلند اشتباه کرده باشن، پس «مدی» چی میشه؟
شاید باید این موضوع رو از زاویه های دیگهای هم بررسی کنیم.
-چیکار کنیم یعنی؟ - هنوز اون آگهیه رو داری؟
- همهاش پاپیچاش بشین. - چشم، خانم.
«والری».
با سناتور «بلین» تماس بگیر و جلسه ی فردا رو کنسل کن.
خانم رئیس جمهور.
- میگفتین من میومدم دفترتون. - نه، اشکالی نداره.
ممنون، «ول».
خبری از «مدی» نشد؟ هنوز نه. ولی به احتمال زیاد زندهست.
حتما درخواستی دارن که دختر معاون رئیس جمهور رو دزدیدن.
و اگه چیزی بخوان، سلامت مدی تنها اهرم فشارشونه.
اگه کار «پیتر سادرلند»ـه، درخواستش چی هست؟
مطمئن نیستم، ولی اون همیشه با ماجرای پدرش مشکل داشت
و همیشه میگفت که براش پاپوش دوختن و حقیقت رو باید کشف کنه و از این حرفها.
شاید میخواد از این طریق توجههارو به اون جریان جلب کنه.
خب، دیشب چی شد؟
دستگیرش کردین، بعد دوباره گم اش کردین؟
همهی سازمانهای فدرال بیست و چهار ساعته دارن دنبالش میگردن.
جبران مافات کردن کافی نیست، «دایان».
من میخوام بدونم چه جوری این اتفاق افتاده؟
یعنی چی؟ اومدش، راجع به پرونده «کمبل» حرف زدین.
بهش گفتم «رز لارکین» رو با خودش بیاره، ولی تنها اومد.
بهم نگفتش کجاست.
بهمم نگفت چرا توی «جورج تاون» دنبال «مدی» میگشته.
فقط گفتش که دیگه هیچ کمکی بهمون نمیکنه.
افسار گسیخته شده.
تا جایی که میدونم، الان هم دختر «لارکین» رو گروگان گرفته.
تو قول داده بودی چیزیش نشه.
اگه اون موقع این چیزهارو میدونستم، قطعا وارد این جریان نمیکردمش.
پس خودتم قبول داری که ضعف در قضاوت از خودت نشون دادی؟
چون خودم که حس میکنم اینکار رو کردم.
- چطور جرات میکنی؟ - حواست باشه چی میگی.
من توی کل دوران سیاسی کاریت هوات رو داشتم، «میشل».
من کمکت کردم وارد کاخ سفید بشی، سناتور شدنت، بعدم که رئیس جمهوریت،
اون وقت حالا میگی به من اعتماد نداری؟
به تو نه، به قضاوتت روی این مسئله منظورمه.
همهی کارهایی که کردم به خاطر چیزهایی بوده که بهشون اعتقاد داشتی. همه کارهام.
نه به خاطر اینکه باهم دوست بودیم، یا توی دانشگاه باهم صمیمی بودیم،
به خاطر اینکه بهت ایمان داشتم.
نیت و اهداف تو خیلی به نفع این کشوره.
امیدوارم بدونی که هیچوقت خرابش کنم.
من راجع به «پیتر» اشتباه کردم، قبول دارم، ولی پیداش می کنیم، و «مدی» رو نجات میدیم.
«میشل»، من طرف توام.
ما چیزهای زیادی رو باهم پشت سر گذاشتیم.
درسته.
ولی حس میکنم الان مسئولیت زیادی رو دوشته،
پس اگه میخوای از اهداف مون محافظت کنی، سعی کن وظایفت رو قدم به قدم...
جلو ببری، و بهتره از این پرونده کناره گیری کنی.
به «نیو لیف» خوش اومدین.
چه قدر خلوته. کارمندهاتون رفتن مرخصی؟
خب، بیشترشون رفتن توی اعتراضات شرکت کنن.
بنده «دیلان» هستم. در خدمتتونم.
ما از طرف سرویس مخفی اومدیم.
راجع به «مدی ردفیلد» سوال داشتین؟
می شناسیش؟
می دونم کیه. و می دونمم که گم شده.
این مرده چطور؟
آره، «پائلو»ـه. «پائلو بونتو».
یکی از اعضای اصلیمونه. توی «جورج تاون» درس میده.
میگفت می خواد «مدی» رو بیاره اینجا،
ولی خب دیگه پیش نیومد.
دیشب می خواست درباره اش باهاش حرف بزنه.
پس تو میدونستی «پائلو» دیشب میخواسته
یه ملاقات محرمانه با «مدی ردفیلد» داشته باشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.