نخستین 200 خط.
چی؟
سونمانی یونگ گفت که من شخصاً باید باج رو تحویل بدم؟
بله پدر
اون شرابش رو به صورت من پاشید و با انواع توهین، ترگول ها رو تحقیر کرد.
عوضی متکبر!
ما در ظاهر به او تعظیم کردیم و اون فکر میکنه که هیچکسی بالاترش نیست!
من یک گزارش از یانگجو دریافت کردم ایی هگو و ارتشش به سمت یودونگ رفتن.
- این حقیقت داره؟ - بله
یانگجو الآن کاملاً بی دفاعه.
بالاخره ایی هگو رفت...
وقت رو نباید تلف کرد. ما فوراً به شرق پیشروی میکنیم.
اما کاهان، ما نمیتونیم خطر کنیم. ممکنه ما تمام ارتش مون رو ببریم و بعد ایی هگو برگرده.
درسته کاهان.
خردمندانه تر اینه که ارتش رو دسته بندی کنید و در گروه های کوچک به سمت شرق پیشروی کنیم.
باشه.
هرکدوم از شما ارتش خودتون رو برمیدارید و در مسیر های متفاوتی به سمت یانگجو میرید.
ما دوباره در سی کیلومتری شرق یانگجو جمع میشیم.
چشم کاهان
ایی هگو شاید رفته باشه
اما قبیله سوپجو دارن از بیرون یانگجو از شهر دفاع میکنن. شنیدم که اونا رو نباید دستِ کم گرفت.
جای نگرانی نیست. ما خودمون قبلاً کارشون رو یکسره کردیم.
کارشون رو یکسره کردین؟
منظورتون اینه که بر اونا پیروز شدین؟
ما اصلاً جنگی رو شروع نکردیم که پیروز بشیم.
دروازه های شهر دشمن چهارتاقه و هیچ نگهبانی هم در شهر نیست.
ما از چی باید بترسیم؟
مبارزان ترگول، به سوی شرق حرکت کنید!
- ما با یک حمله، یانگجو رو میگیریم - چشم کاهان
(قلعه آنسی)
ژنرال. ارتش ایی هگو، از رودخانه یوها عبور کرده.
وضع آذوقه های ما چطوره؟
از قلعه ی شین برامون آذوقه و تدارکات اضطراری فرستادین.
ارتش مون؟
قلعه های یودونگ و پکام چندین هزار سرباز کمکی فرستادن.
ما کاملاً برای مقابله با دشمن آماده ایم.
ایی هگو قلعه های دیگر رو نادیده میگیره و مستقیماً به آنسی میاد.
همونطوری که ژنرال یانگ مانچون چندین سال پیش با ارتش یک میلیونی تانگ جنگید، ما هم با دشمن مقابله میکنیم.
یادتون باشه.
در این زمان، به جای اجساد سربازان تانگی اجساد سربازان کران دفن خواهند شد.
یادتون باشه که اینجا یودونگه و ما میتونیم هر دشمنی رو با هرتعداد که باشن، شکست بدیم.
- فهمیدید؟ - بله ژنرال
هیچ گزارش جدیدی نرسیده؟
ما هنوز هیچ خبری از برگشتن ژنرال گلسابیو نشنیدیم.
موندن شون خیلی داره طول میکشه... میترسم هرگز دوباره پدرم رو نبینم.
برادر
زخم تون چطوره؟
اون بخاطر داروها و غذاهایی که برای ما فرستادی، داره بهتر میشه.
چه اتفاقی داره در دنیای بیرون میوفته؟
بالاخره کران ارتشش رو به یودونگ فرستاد.
منظورت اینه که کران ها یه جنگ راه انداختن؟
این تقصیر هیچکسی نیست.
هم کران و هم یودونگ برای بقا و پایداری باید اینکارو میکردن.
ما میتونستیم با هم در آرامش و صلح زندگی کنیم! این حرص کران هاست که این جنگ و خشونت رو راه انداختن.
برادر!
من هرکاری میتونستم کردم.
من دوباره به دیدن تون نمیام.
ممنونم.
من فقط به آخرین خواسته ی پدربزرگم وفادار بودم
تو ممکن بود بخاطر نجات من همه چیزت رو از دست بدی.
چرا بخاطر نجات من، اینکار ها رو انجام دادی؟
من دوباره بهتون کمک نمیکنم
لطفاً به محض اینکه حالتون خوب شد یانگجو رو ترک کنید.
برای امروز ازت ممنونم. میتونی بری و استراحت کنی.
ژنرال ژنرال!
منم میخوام بدونم.
شما کسی نیستید که به پدر و کشورتون خیانت کنید.
چرا اینکارو کردین؟
کی هستین؟
مدت زیادی گذشته.
تو باید بدونی اون کجاست.
ژنرال تجونگسان کو؟
اگه اون مُرده، باید بدن اش رو پیدا کنم.
زودباش به سؤالم جواب بده.
ژنرال کجاست؟
شاهزاده گومی کسیه که جون ژنرال تجونگسان رو نجات داد.
پس زودباش شمشیرت رو غلاف کن.
این حقیقت داره؟
مه چون، جاشونو بهشون نشون بده.
اگه این یک حیله باشه، این مرد رو هرگز نخواهی دید.
زخم ژنرال تجونگسان بهبودی نیافته. ازشون مراقبت کنید.
- برادر تو هنوز اونقدر خوب نشدی که بتونی حرکت کنی - یه جنگ داره در یودونگ آغاز میشه.
- من کار های زیادی دارم که انجام بدم - اما اگه زخمت عفونت کنه...
- تو - عمو!
گلسابیو و گوم نان هستن!
- ژنرال - چطوری ما رو پیدا کردین؟
شنیدم که زخمی شدین.
- من حالا دیگه خوبم - بذارید بهتون کمک کنم
گومی باید درباره ی من گفته باشه بهتون.
اون جون منو نجات داد.
اون چیزی هم بهتون گفته؟
من خیلی سؤال ازش پرسیدم اما اون هیچکدوم رو جواب نداد. اون شخص خیلی توداریه.
بیاید بریم.
کی اونجاست؟ گومی تویی؟
بله مادر.
تو کل روز رو کجا بودی؟
چیزی میخواستی به من بگی؟
من پیش ژنرال تجونگسان بودم.
- یعنی تو... - بله
من ژنرال تجونگسان رو نجات دادم.
نمیخواید بپرسید چرا؟
چرا؟
- دلیل خاصی برای اینکارت داشتی؟ - مادر
منم نمیخواستم ژنرال تجونگسان کشته بشه، مطمئنم تو هم نمیخواستی.
میفهمم چه احساسی داری.
اما اگه پدر بفهمه، منو میکشه.
تو هیچکاری نکردی.
اگه تو با کسی درباره ی این حرف نزنی، هیچکسی هم نمیفهمه.
اما این باید آخرین بارت باشه
تجویونگ و مردم گوگوریو و همه ی اینا رو فراموش کن. فهمیدی؟
تمام روابط عاطفی نسبت به گوگوریو رو قطع کن.
چرا جوابمو نمیدی؟
من هرطوری که شما بخواید عمل میکنم مادر.
یعنی ژنرال تجویونگ اینقدر برات مهمه؟
قول و قرارت با او اینقدر مهم بود که برای پایبندی بهش، از پدرت سرپیچی کردی؟
بله مادر...
من احساسات خیلی عمیقی نسبت به ژنرال تجویونگ دارم.
گومی...
اما حالا وقتش نیست.
من چطور میتونم بهش احساسی داشته باشم وقتی که بزرگترین دشمنِ پدرمه؟
من یک شاهزاده کرانی هستم و در کران بزرگ شدم.
من در مدتی که پدرم در یانگجو نیست، از اینجا محافظت میکنم.
من به دنیا اومدم که برای شما، پدر و کران زندگی کنم و بمیرم.
پس دیگه مشکلی نداریم. من نگران نیستم.
حالا برو و کمی استراحت کن.
چشم مادر
متأسفم گومی.
بخاطر این درد و رنج ات متأسفم...
شما نمیدونید ما چقدر خوشحالیم که شما زنده اید.
- متأسفم که نگران تون کردم - نه ژنرال
در حقیقت زنده بودن شما یعنی زنده ماندن اُمید مردم.
ارتش ایی هگو تا حالا باید به یودونگ رسیده باشه.
ما هم آماده ایم که اینجا رو ترک کنیم ژنرال.
برگشتن ما به یودونگ هیچ فایده ای نداره.
اما اینجا هم نمیتونیم بمونیم.
این ممکنه یک فرصت خدادادی باشه.
ما میخوایم بقیه مردمی که اینجان رو با خودمون ببریم.
نظارت بر مردم باید بخاطر جنگی که درگرفته، خیلی کم شده باشه.
با وجود گلسابیو و گوم نان و شماها اینکار غیرممکن نیست.
فکر خیلی جسورانه ایه!
و حالا هم که بیشتر مردم در اردوگاه های بیگاری جمع شدن، ما نیاز به جمع کردن شون نداریم.
منم پیشاپیش به بقیه مردم خبر میدم.
اما ما سرباز و نیروی کافی برای بردن مردم با خودمون نداریم.
ما ممکنه خودمونو در خطر بزرگی بندازیم.
درست میگی. ما نیاز به کسی داریم که بهمون کمک کنه.
- شخص خاصی رو درنظر دارین؟ - گومی
اگه کسی بتونه ما رو از اینجا خارج کنه، اون گومی ــه.
امروز من، کاهان های قبیله سوپجو، مورد اعتمادترین قبیله ی کران رو دعوت کردم.
همونطوری که میدونید، بیشتر نیرو های کران برای تصرف یودونگ رفتن
و امنیت یانگجو به دست شما برادران سپرده شده.
امیدوارم شما منو در کارِ بزرگِ تصاحب جهان، یاری کنید.
- ما به شما اعتماد داریم و دنبالروی تون هستیم اعلاحضرت. - اعلاحضرت لطف تون مستدام.
ممنونم.
ممنونم برادران!
ژنرال
- منظورتون اینه که قبیله سوپجو با ترگول ها متحد شدن؟ - مواظب حرف زدنت باش
اگه نمیخوای به عنوان بزرگترین احمق جهان در تاریخ اسمت ماندگار بشه!
متأسفم ژنرال
اما این واقعاً حقیقت داره؟
قبایل کوچک اغلب به طرفی میرن که زنده بمونن و جونِ سالم به در ببرن.
اما اونا با کُران ها، متحدین جاویدان هستن.
اونا خیلی از ترگول ها میترسن و حالا که اونا شنیدن تانگ هم باهاشون متحد شده، چطور ممکنه به کران ها وفادار بمونن؟
درست میفرمایید ژنرال.
راستی ما کِی از اینجا میریم؟
بزودی ایی مون و ارتش تانگ با ترگول ها به اینجا میان.
خب پس؟
من قصد دارم خودم این جنگ رو رهبری کنم.
نمیتونم بذارم موکچو مردی باشه که کران ها رو نابود میکنه.
البته که نه
به هرحال خیلی دلم میخواد بدونم در یودونگ داره چه اتفاقی میوفته.
جنگ بین تجویونگ و ایی هگو...
زمانی به تجویونگ اژدهای شرق و به ایی هگو ببر غرب گفته میشد.
بله...
رقابت بین یک ببر و اژدها... این جنگ باید تماشایی باشه.
بله واقعاً همینطوره!
برادر زود بیا.
اونجا رو نگاه کن.
- ایی هگو با یک ارتش بزرگ رسیده - اونا دارن در کوهستان چوپیل اردوگاه میزنن
ارتش شون بزرگتر از اونیه که من انتظار داشتم.
این ارتشی قدرتمنده که در فتح جنوب غربی حتی یک شکست هم نخورد و احتمالاً اونا حتی قوی تر از قبل هم شدن.
ما یودونگ رو با 30 هزار نفر گرفتیم از هیچی ترس نداریم.
علاوه بر این، اینجا خانه ی ماست. این یک برتری بزرگ محسوب میشه.
- همونطوری که دستور دادم، چاه ها رو کَندید؟ - بله ژنرال
حتی اگه با منجنیق و وسایل آتش پرتاب کن هم حمله کنن، ما میتونیم جلوشونو بگیریم.
ما موفق شدیم اینا رو به اینجا بکشیم پس تنها کاری که باید انجام بدیم، اینه که توی این جنگ پیروز بشیم.
ما اونا رو نابود میکنیم...کران و ایی هگو بخاطر خیانت به اعتمادِ ما، بخشیده نخواهند شد
ژنرال...اون قلعه ی آنسیه.
اونا به طور محکم دروازه هاشون رو می بندن و آماده ی یک جنگ محاصره ای میشن.
اگه مراقب نباشیم، ممکنه تمام آذوقه هامون رو تمام کنیم و در پایان مجبور بشیم دست خالی به یانگجو برگردیم.
فعلاً بذارید سربازان و اسب ها استراحت کنند.
ما کمی استراحت میکنیم که خستگی راه از تن مون بیرون بره بعدش با تمام قوا حمله میکنیم.
چشم ژنرال!
شما برای تصاحب سرزمین، باید این مانع بزرگ رو از سر راهتون بردارید.
گفتی قبر پدر من در قلعه ی آنسیه؟
احتمالاً بخاطر غفلت و عدم رسیدگی بهش تا حالا باید علف های هرز اونو پوشونده باشن.
نمیدونی چقدر من منتظر این روز بودم.
منم هیچی بیشتر از این نمیخوام که ببینم شما بالای سر قبر پدرتون، شراب ادای احترام براشون میریزید.
من تجویونگ رو با دستانِ خودم میکشم و انتقام مرگ پدرم رو میگیرم.
- هوک سودول، سه هزار از بهترین سربازان مون رو جمع کن - میخوای با سه هزار نفر چیکار کنی؟
من امشب به کوهستان چوپیل میرم.
شما میخواید از قلعه برید بیرون؟
No comments yet. Be the first to leave one.