نخستین 200 خط.
*به نام خالق هستي*
«زوج عالي»
قربان... از وقتی جونمو نجات دادین، ده سال میگذره
این ده سالی رو هم که زندگی کردم
از مرحمت شما بوده
دیگه وقتشه، جونمو به شما برگردونم
بدون کوچکترین حسرتی
جز اینکه، دیگه نمیتونم در خدمتتون باشم
به اتاقم برمیگردم
و بعد از چند دقیقه، زندگیمو تموم میکنم
نمیذارم شما درگیر بشید
اگه باور نمیکنید، خودتون جونمو بگیرید
چیزی ندارم بگم
جز اینکه مواظب خانوادهات هستم
ممنون قربان
آخرین کارتو برای من انجام بده
امر بفرمایید
قربان، داره میاد
ما جونگ، افرادو جمع کن
فکر کنم یه فکری تو سرشه- چشم-
وانگ چیانگ، بیا- چشم-
خانم
ازم به دل نگیر
منو ببخش
ببخشید، خیلی دیر اومدیم
طوری نیست- اذیت شدین؟-
!برو
!برو
!زود باش
قربان، بررسی کردیم
...فقط یه نفره، میخواید بفرستیمش زندان یا
مال عمارت جینه باید دست خودمون باشه
بله
ببرینش
بیاید، میبرمتون خونه پیش چیلین
خونه؟
ولی من یه زن روستاییام، آداب بلد نیستم
درست نیست به عمارت بیام
اگه... اگه حرف بدی بزنمو، بانو ناراحت بشن؟
نه، نه، نه، ارباب همینکه منو به یه مهمونخونه ببرین خیلی هم ممنون میشم
اونجا منتظر چیلین میمونم تا بیاد
لطفاً ازین به بعد، با من تعارف نکنین
همون یوآن بائو صدام کنین
...من- خیلی خب... خیلی خب-
چیلین دختر شما... الآن زن منه
یعنی شما مادر زن منید
برای همینم، همونطور که چیلین صدام میکنه، یوآن بائو صدام کنین
بیاید خونۀ چیلین بمونید
شما مادر زن منید
امکان نداره بذارم، بیرون عمارت بمونین
بقیه هر چی میخوان بگن
ولی مادرمم بفهمه بیرون ولتون کردم حتماً مؤاخذهام میکنه؛ درست نمیگم؟
...نه، نه، نه،... نمیشه، نمیشه
...آخه با این سر و وضع
زشته جلوی مردم
این حرفها چیه؟
چیلین با من ازدواج کرده
یعنی نمیخواین ببینین، زندگی چیلین تو عمارت جین چطوره؟
!یوقت شاید من اذیتش کردم
...من
خیلی خب، چیلین تو خونه منتظره
بیاین بریم، خب؟
بریم
بیاید
!زودتر
!ارباب
!ارباب! ارباب
برگشتین؟
بیاید
اینجا خونۀ ماست
چیلین حتماً، از دیدنتون خوشحال میشه
بریم- ...من-
بیاید، آفو! به بانوی جوان بگو، مادرش اینجاست
باشه، باشه، باشه
!بانوی جوان
آروم
!ارباب
«عمارت ژنرال»
!بانوی جوان !بانوی جوان
!ارباب مادرتونو آوردن
!مادر
!مادر- دخترم-
!مادر
!مادر داشتم از غصه دق میکردم
!مادر، بالأخره برگشتی؟
خیلی ترسیدم
تقصیر من بود
تقصیر من بود
همش به خاطر اشتباه من بوده که
شما هم درگیر شدی
حتماً خیلی ناراحتت کردم
حالا که گذشت و... منم برگشتم
دیگه خیالت راحت
دختر جان، خدا بهمون رحم کرد
حالا که تو و یوآن بائو رو کنار هم میبینم الآنم بمیرم، غصهای ندارم
...جین یوآن بائو
...میدونی که
چیو میدونم؟
بگو، میشنوم
این مادر منه
عین دختر خودش بزرگم کرده
بدون اون منم نیستم
اون مادر منه
پس مادر تو هم هست
واسه همین... نباید مادر صداش بکنی؟
نمیتونی... مادر صداش بکنی؟
واقعاً که یه چیزیت میشه
این چیزا رو، فکر کردی خودم نمیفهمم
کی بیشتر درس خونده؟ تو یا من؟
تازه میخوای یادمم بدی؟ اینطور فکر نمیکنین... مادر؟
درسته مادر؟
آره، درسته، یوآن بائو درست میگه
یوآن بائو درست میگه
درست میگه
خیلی خب، مزاحم خلوتتون نمیشم
فعلا میرم
بعد میام، باشه؟
با اجازه مرخص میشم
بیا
دخترم، تو اینجا خوشبختی؟
راستشو به من بگو
اینجا بهت سخت نمیگذره؟
مادر، اینجا همه چی خوبه
جین یوآن بائو هم مراقبمه
مواظبمه
من کنار اون، واقعاً خوشبختم
پس... بانو جین چی؟
اونم دوستت داره؟
مادر، من با یوآن بائو ازدواج کردم با بانو جین که ازدواج نکردم
دوستم داره یا نداره، مگه اصلاً مهمه؟
از کی تا حالا انقدر بیادب شدی؟
!مثلاً مادر شوهرته
وظیفته بهش، احترام بذاریو، حرفشو گوش بدی
تازه، اون مادر یوآن بائوئه
!مادر یوآن بائو شمایی
ممکنه به دنیا آورده باشمش ولی بزرگش که نکردم
اگه بزرگش نکردین به خاطر این بوده که به زور از شما گرفته بودنش
بانو ممکنه کار اشتباهی کرده باشه
ولی با یوآن بائو، عین پسرش رفتار کرده
اینکه یوآن بائو رو انقدر خوب بزرگ کرده چیزی نیست که بشه فراموش کرد
پس سختی و درد شما چی؟
اونو میشه فراموش کرد؟
مادر، چرا نمیخوای یوآن بائو بدونه؟
یوآن بائو باهات خوبه
خیلی دوستت داره
الآنم، به چشم مادر نگام میکنه
حتی منو مادر صدا زد
من جدی راضیام، دیگه واقعاً چی میخوام؟
خیلی خب، خیلی خوشحالم
الآن... دیگه یه خانواده شدیم
همینکه دور هم جمع باشیم
برام بسه
گذشته رو شخم بزنیم که چی بشه؟ جز اینه که دردسر درست میشه؟
کاری نکن، من به همین حدم راضیام
همینکه دور هم باشیم، باور کن خوشحالمو، هیچی نمیخوام
...مادر
یوآن بائو
چی شد؟ حرفهاتون تموم نشد؟
یه حمومی بزنین، تا بریم پیش مادرم
نه، نه... زحمت نمیدم
همینقدر که تو و چیلینو میبینم، همینقدر خوبه
بانو جین، حتماً مشغله زیاد دارن
من، برای چی وقتشونو بگیرم؟
لازم نیست، جدی لازم نیست
مگه میشه؟
شما مادر زن منین، پس فامیل مادرمم هستین
اگه شما رو پیشش نبرم
مادرم تنبیهم میکنه
ولی بازم بهتره نرم
مادر، منم باهات میام
نمیشه که نری دیدن بانو جین
حتماً باید بری- ...نه-
...نه، من جدی... من
راضی به زحمتشون نیستم
مزاحمت میشه- ...مادر-
پیداش کرده؟
!یوآن بائو، مادرِ دختره رو، آورده اینجا؟
بانو، ارباب گفتن مادر بانوی جوانو میارن خدمتتون
خیلی خب، میتونی بری
چشم
بانو، نترسید
اصلاً نترسید
از پسش برمیایم، طوری نمیشه
شائو سوئه... شائو سوئه مگه نشنیدی؟
وانگ هویی لان، بعد نجاتش مستقیم اومده اینجا
و یوآن بائو بوده که... آوردتش اینجا
درسته، کی فکر میکرد اینجوری برمیگرده و
.بدتر اینکه تو این موقعیت
اونسال، وقتی یوآن بائو رو بغل کردم
هر چی نگاهش کردم بیشتر عاشقش شدم
نمیخواستم بدمش بغل کسی
میترسیدم نکنه خواب باشه
تا ماهها مدام خواب میدیدم، یه روزی وانگ هویی لان برمیگرده و
یوآن بائو رو ازم میگیره
همۀ این سالها، هر وقت نگهبانها میگفتن
یه زنی اومده منو ببینه
میمردم و زنده میشدم
...بانو
ماهها که گذشت و، وانگ هویی لانم پیداش نشد
کمی آروم گرفتم
No comments yet. Be the first to leave one.