نخستین 200 خط.
ماجراهاي کاپيتان وايت
من ستوان ريچارد تافتس جمعي نيروي دريائي ايالات متحده
عازم سفري مخاطره آميز به فلوريدا می باشم
سال 1840
با توجه به مدارک و نقشه هاي موجود اطلاعات کافی در این خصوص ندارم
میدونستم که سخت ترین جنگ تاریخ آمریکا در آنجا بوقوع پیوسته
نبرد با قبایل وحشی و خونخوار
سرخپوست های سمینول
هفت سال پیش آنها نیروهای ما را تار و مار کرده
و استراتژی ژنرال زاخاری تیلور را ناکام گذاشتند
به من دستور داده شد تا تحت امر ایشان خدمت کنم و برای همین
از شبه جزیره ای در اقیانوس اطلس با قایق راهی خلیج دیگری شدیم
قایق در این ماموریت نقش کلیدی
ایفا می کرد
ستوان تافتس...فرمانده ناوچه نورفولک
برای گزارش به کاپیتان کوئینسی وایات
این پیشاهنگ شما را به چادرتون راهنمائی می کنند
و این آغاز ماموریت من بود
قایق را به داخل خشکی کشیدند
تا به بزرگترین دریاچه خشکی به نام اوکی چوبی ببرند
با اینکه چندان امیدی به پیداکردنش نداشتم
با دیده بان راهی شدیم
تا با کاپیتان کوئینسی وایات ملاقات کنم
ما از مناطق صعب العبوری به سمت غرب حرکت می کردیم
و همراه ساکت من بدون مشکل به راهش ادامه میداد
خوب گره شون بزن ملوان
کاپیتان وایات اینجا زندگی می کنه؟ چیکی اش زیاد هم دور نیست
چیکی چیه؟
تا بحال فلوریدا بودی؟ نه
مارک شمشیرت را باید ببینی
چیکی یک کلبه کاهگلی یه
در زمین های خشک ساخته میشه بنام هاموک مثل خونه
میگی اون اینجا زندگی می کنه؟ چرا پادگان نداره؟
چون توی فلوریدا هستیم
نه...این سرخپوست یکی از افراد کوئینسی یه
سلام چارلی
دست دادن با سرخپوست ها خیلی خسته کننده است
بشین اینجا
این سرخپوست ها همیشه دلخور هستند
از روغن راسو برای دورکردن حشرات و مگس ها استفاده می کنند
از مسیر های پر پیچ و خمی عبور می کردیم
سرسبز و پوشیده از علف و گیاه
این سرزمینی یه که بخاطرش سخت جنگیدیم
جنگل
با شکوه
اسرارآمیز
مرگبار
یه کم گندم بدم...هنوز خیلی راه مونده
نه...متشکرم
حرف اونهائی را که میگن سمینول ها تیراندازی بلد نیستند باور نکن
از زمانی که اسلحه خریدند یاد گرفتند و ماهر شدند
حالا چرا کاپیتان چنین جائی زندگی می کنه؟
پس از اون اتفاق کوئنسی از سرباز ها متنفر شد
اما دوست داره افرادش را ببینه
از من نپرس چه اتفاقی افتاده چون نمیگم
اگه جای تو بودم از کوئنسی هم نمی پرسیدم
با وجود این کنجکاو شده بودم
چه جور افسری بوده که از ارتش فراری شده؟
اما این آفتاب سوزان بالای سرمون کاری کرد که همه چی یادم بره
تا اینکه رودخونه به انتها رسید
یه جزیره
مثل یه تیکه جواهر وسط جنگل برق می زد
و چیکی کاتین وایت دیده شد
سلام هنک
نگفتم بهت؟
سلام جیدونیا
اینطوری خبرش کردیم
میخواد بدونه به چه دردی میخوره؟
اولین باره یکی مثل شما و شمشیر را می بینه
پسر دوست داشتنی ای یه
بچه مال سرخپوستهای ساکن رودخونه است؟
پسر کاپیتان وایاته
متاسفم
چرا متاسف
خب. هیچی..فقط
میخوام ببینم مادر سرخپوستش کجاست؟
همسر کاپیتان سرخپوست نبود...ستوان
شاهزاده خانم رودخونه دختر رهبری بزرگ
بسیار زیبا...هیچوقت نمی تونی ببینی
اون مرده
و بالاخره مردی را که باید در کنارش باشم را دیدم
خارق العاده ترین ماجراجوی کل زندگی من
کوئنسی وایات
سرباز مرداب ها
نجیب و وحشی
اون دو تا عقاب را می بینی؟
کوئنسی بدون ماهی و شکار غیرممکنه برگرده به خونه
سلام کوئنسی...یه آقائی از نیروی دریائی میخواد شما را ببینه
ستوان تافتس از نیروی دریائی ایالات متحده چه عجب...به مشکلی که برنخوردید؟
نخیر... موردی نبود
فکر می کنی چقدر طول کشیده تا قایق شما به دریاچه برسه؟
قبل از پاسخ به سوال شما قربان همدردی خودم را با شما اعلام می کنم
منظورتون چیه؟
خب...قایق من جای کافی برای 40نفر داشت
خیلی خوبه...دقیقا همون تعدادی یه که من هم ترکشون کردم
40نفر برای عبور از فلوریدا و تشکیل قرارگاه؟
خودکشی یه
شاید...اما باید ما جلوی مسلح شدن سمینول ها را بگیریم
تا زمانی که اسلحه داشته باشند از قلعه خودشون محافظت می کنند
چنین حمله ای محکوم به شکسته
قلعه توسط ژنرال گارسیا معمار نظامی بزرگ اسپانیایی ساخته شده
نمیتونید با کمتر از یک تیپ اونو پس بگیرید
اینها را با ژنرال تیلور در میون گذاشتید؟
دریا سالار بهش گفت...و ژنرال بسیار غیر مودبانه باهاش برخورد کرد
دریاسالار فکر میکنه ژنرال زیاد مشروب میخوره
پس ممکنه هنگام طراحی این پروژه کاملا مست بوده باشه
خیلی متاسفم که فکر می کنی پروژه احمقانه ای یه ستوان
چون نویسنده اش خودم هستم
40نفر افراد من
بهتر از یک تیپ توی باتلاق عمل می کنند
حالا اگه اجازه بدید برم آماده بشم که بریم ستاد
حسابی خودمو توی دردسر انداختم
تازه کجاشو دیدی
اون طرف دریاچه را ببین
اونجا شروع علفزاره یا شاید هم پایان علفزار هرجور شما فکر بکنید
میدونی داخل اون چیه؟
باتلاق های عمیقی که یک ارتش را میتونه در خود ببلعه
در واقع حسابی به خدمتت می رسه
شمشیر شما نظر پسر منو جلب کرده
و دوست داره اون داشته باشه میتونم درکش کنم
من هم همسن اون یه پسر در بوستون دارم
می دونی چی اونو خوشحال میکنه؟ اون تبرزینی که شما به کمرتون بستید
پسرتون هنوز مادرش را داره؟
بله...البته
خیلی خوش شانسه..خیلی
عاشق این پسر بچه است باارزش ترین چیزی یه که داره
اگه اتفاقی براش بیفته فکر نکنم بتونه تحملش بکنه
خیلی سریع رسیدیم به ستاد
خیلی مشتاق بودم مردی را ببینم که
میخواست برای همیشه به این جنگ خاتمه بده
ژنرال زاخاری تیلور
آماده ای کوئنسی؟ آماده ام
هر وقت خواستی میتونی بکشی کنار
هیچی چیزی جلودار من نیست غیر از سمینول ها
اگه بتونی اونها را شکست بدهی منو تبدیل میکنی به یکی از مهم ترین ژنرال ها
هدف من هم همینه
تو نابودشون کن و بقیه کار را بسپار به من
بالاخره ما میتتونیم صلح را در این سرزمین برقرار کنیم
آماده
مواظب خودت باش
در خدمت شماست
آماده برای بازدید کاپیتان درست حسابی انتخاب کردی؟
بهترین های تیپ حتما همینطوره
این درجه خیلی بهت میآد
امیدوارم لیاقت اونو مثل سرجوخه مالوری داشته باشم
حتما داری..و الا بهت نمیدادند ممنونم کاپیتان
خوشحالم که جزو این دسته می بینمت
نزدیک بود پوست سرمو بکنند
اسم شما؟ جیمز دبلیو تاشر... قربان
با سرخپوست ها جنگیدی؟ بله قربان در منطقه بلک هول
پس لازم نیست بپرسم که چرا اینجائی
اسمتو میخواهی بگی؟ سرباز جیساپ قربان
چند وقته توی ارتشی؟
در ماساچوست به هنگ تفنگداران پیوستم قربان
سه سال و هشت ماه و 26 روزه
سعی کن خوب انجام وظیفه بکنی
خب...ستوان نظر شما چیه؟
به نظر که همه سرباز هستند اما مثل هم نیستند
شاید نباشند..منتها رئیس اوکالا به هرکدام شون یک دسته مروارید میداد
و به کوئنسی یک سبد
بودن در کنار ما برای تو افتخاره
خب موهر..پس شکایت داری؟
حرف در میارن قربان
گروهبان باهات بدرفتاری می کنه؟ ازکجا خبر دارید کاپیتان؟
خوشحالم همه چی خوبه موهر
به نظر که همه چی مرتبه گروهبان متشکرم قربان
بریم که راه بیفتیم بله قربان
خبر دار
آماده حرکت
به راست راست
قدم رو
ستوان..نظرت راجع به این سفر چیه؟
نظرم را وقتی رفتیم و برگشتیم
بهتون میگم
خب..ما روی قایق شما حساب می کنیم بشرطی که ما را حمل کنه
دیده بان ها به جلو
با این گروه عجیب و غریب
قایقم را تا میعادگاه حمل کردیم
همین جاست...دریاچه اوکیچوبی سرخپوستها بهش میگن
آبهای فراوان
سمینول ها اونطرف دریاچه هستند 50مایلی اینجا
نه بابا ...میتونه روی آب وایسته
افسر کشتی..در اختیار شما بادبانهارا باز کنید
بادبانهای سیاه ....نه؟
فکر می کنم اینطوری تشخیص قایق در نور مهتاب برای سرخپوستها سخت باشه
میدونی همسفر...ما میریم جلو و طبق نقشه به نظر احمقانه مون عمل می کنیم
اگه همدیگر را گم کردیم برگردید همین نقطه
قرارمون فردا غروب همینجا کشتی منتظرمون خواهد بود
راه می افتیم
چیزی حس میکنید؟
باید خلیج باشه
اگه خلیج باشه ... قرارگاه شون هم همین اطرافه
طبق محاسبات من باید 8مایلی سمت شمال برویم
بریم یه نگاهی بندازیم
بهتره توی محاسباتم تجدیدنظر بکنم
با این دیوارها من هم باید تجدید نظر بکنم
هوا که تاریک شد با چند نفر میریم سراغ دروازه ها
بقیه افراد منتظرمیشن تا دروازه ها را باز کنید
اسلحه فروش های خائن
امروز عصر اگه شانس بیاریم کارشون را یکسره می کنیم
No comments yet. Be the first to leave one.