نخستین 200 خط.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
کسی دیدت؟
بیخیال.
با کی حرف میزنی؟ معلومه که نه.
هوات رو دارم.
درستش میکنیم.
فقط وسایل رو بردار.
باید قبل از طلوع برگردم.
رندی، چه خبر؟
آقای شاو.
دلاور چطور باهات تا میکنه؟
دلاور ساکته.
خب، متأسفم که باید آرامشت رو بههم بزنم، ولی
اگه بخوای یه مأموریت برات دارم.
یه دختر بیستویکساله.
آملیا کوربت.
دیشب از یه مرکز ترک اعتیاد در فیلادلفیا ناپدید شده.
مادربزرگش دوازدههزار دلار جایزه گذاشته.
جزئیات رو همین الان برات فرستادم.
دوباره مصرف کرده؟
میدونم به چی فکر میکنی،
ولی فکر نکنم این یکی شبیه مأموریت ممفیس باشه.
مادربزرگش وحشتزدهست.
حتی گفته اگه لازم شد پول بیشتری هم جور میکنه.
نه، نه. لازم نیست.
راه افتادم. ممنون، رندی.
برای جلسه اومدید؟
نه، در واقع دنبال لیآن کوربت میگردم.
ـ اونجاست. ـ ممنون.
لیآن.
ـ آقای شاو؟ ـ بله.
ممنون که اینقدر زود اومدید.
تا جایی که تونستم سریع خودم رو رسوندم.
جایی هست که ترجیح بدید صحبت کنیم؟
نه، همهٔ اینجا در جریانن.
فهمیدم. طبق چیزهایی که میدونم،
نوهتون از دیشب گم شده.
آملیا ساعت ده برای منع رفتوآمد اینجا بوده،
ولی صبح سر صبحانه حاضر نشده.
ـ همون موقع بهم زنگ زدن. ـ دوازده ساعت پیش.
ـ و با پلیس تماس گرفتید؟ ـ بله.
ـ باشه. ـ پلیس میگه
تا وقتی نشونهای از جرم نباشه، این...
پروندهٔ آدمربایی محسوب نمیشه.
فقط یه آدم بزرگساله که خودش رفته.
به دوستهاش، بارها و حتی بیمارستانها زنگ زدم.
ـ هیچکس ندیدتش. ـ کار درستی کردید
که به من زنگ زدید.
میشه کمی از آملیا برام بگید؟
بامزهست.
مهربونه.
هر کسی رو میدید، دلش میخواست کمکش کنه.
ولی چند سال گذشته خیلی بهش سخت گذشت.
میشه بیشتر دربارهش برام بگید؟
پدرش وقتی بچه بود ترکشون کرد.
دو سال پیش هم مادرش رو از دست داد.
توی تصادف رانندگی.
از دستدادن دخترم منو نابود کرد،
ولی آملیا بدتر از همه شکست.
خودش رو گم کرد.
با آدمهای اشتباهی نشستوبرخاست کرد.
اونقدر درگیر غم خودم بودم
که تا خیلی دیر نشده بود متوجه نشدم.
منظورتون مواد مخدره، درسته؟
ولی هفتهٔ پیش همهچی به نقطهٔ آخر رسید.
اومد پیشم و گفت
میخواد زندگیش رو عوض کنه.
من هم هزینهٔ اومدنش به اینجا رو قبول کردم.
نمیدونم کجا همهچی عوض شد.
آدمها به دلایل مختلفی دوباره سراغ مصرف میرن.
چرخهش رو میشناسم.
ولی نمیتونم دست روی دست بذارم تا آملیا
نشئه توی یه کوچه پیدا بشه.
یا بدتر.
اون تنها کسیه که برام مونده.
خواهش میکنم، آقای شاو. پیداش کنید
قبل از اینکه دیر بشه.
باشه.
هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم.
قوانین این مرکز خیلی سفتوسخته.
مهمان بدون مجوز ممنوعه، آزمایش مواد نباید از دست بره،
و حضور در جلسهٔ گروهی هر صبح اجباریه.
تا حالا با آملیا مشکلی داشتید؟
نه. البته
فقط چند روزه اینجاست، ولی...
به نظر میرسید واقعاً آمادهٔ تغییر کردنه.
توی اتاقها تلویزیون ندارید؟
درسته.
سعی میکنیم استفاده از وسایل الکترونیکی رو به حداقل برسونیم.
تا مغز فرصت پیدا کنه خودش رو از نو تنظیم کنه.
فهمیدم. آملیا تلفن همراه داره؟
داره، ولی مستقیم میره روی پیغامگیر.
استفاده از تلفن مجازه، اما با نظارت سختگیرانه.
ساکنها اجازه میدن فعالیتشون رو زیر نظر بگیریم و موقعیتشون رو ردیابی کنیم.
همهش برای حفظ امنیت خودشونه.
تلفن آملیا رو ردیابی کردید؟
بله، آخرین سیگنالش همینجا توی مرکز ثبت شده.
ولی خودش اینجا نیست.
همهجا رو گشتیم.
اصلاً منطقی نیست.
مرکز رو قرنطینه کردیم و به پلیس هم زنگ زدیم.
دیدم کنار خروجیها دوربین دارید.
چیزی ضبط کردن؟
نه.
بهنحوی حتی خروجش رو هم ثبت نکردن.
سرویسهای بهداشتی چی؟ میشه نشونم بدید؟
آره، از این طرف.
طبیعتاً اینجا دوربین نداریم.
ولی پنجرهها مهروموم و قفل شدن.
درسته.
فکر کنم پنجرهتون فقط ظاهراً قفل بوده.
یکی قفلش رو دستکاری کرده.
کار آملیا بوده؟
اگه نخوای کسی رفتنت رو ببینه،
اینجا راه فرار خوبیه.
درسته؟
باشه.
ـ اینو میشناسید؟ ـ مال آملیاست؟ بله.
ولی نمیفهمم. چرا باید اون بالا بذارتش؟
میخواسته همه فکر کنن
هنوز توی ساختمونه.
قصد داشته قبل از اینکه کسی بفهمه برگرده.
خدای من.
یعنی باید اتفاقی براش افتاده باشه.
میتونید قفلش رو باز کنید؟
بله.
خب، ظاهراً آخرین پیام از طرف جسی فیشره.
«یه مشکلی پیش اومده. فوری بهم زنگ بزن.»
کی فرستاده؟
آملیا همون لحظه بهش زنگ زده.
حدود ساعت یک بامداد بوده.
جسی کیه؟ میدونیم چه کسیه؟
یکی از دوستهای قدیمی آملیا از دبیرستانه.
ولی نمیدونستم هنوز با هم در ارتباطن.
قبلاً با هم مواد مصرف میکردن؟
خدای من، نه. جسی از یه جمع دیگه بود.
دانشآموز خوبی بود.
بورسیه گرفته بود.
همین اطراف دانشگاه میرفت.
پس شاید آملیا اصلاً دوباره مصرف نکرده.
میدونید جسی کجا زندگی میکنه؟
امشب هوا صاف و کمینهٔ دما حدود پنج درجه خواهد بود.
اوضاع در سراسر ساحل شرقی خیلی بدتره؛
جایی که دما
تا منفی بیست درجه سقوط کرده...
ـ کولتر شاو؟ ـ بله.
کارآگاه لاوین هستم.
ممنون که خبرمون کردید.
باید بدونم اینجا چه کار میکردید.
دنبال یه دختر گمشدهام.
آملیا کوربت.
فکر کردم شاید پیش زنی باشه که اینجا زندگی میکرده.
جسی فیشر؟
همخونهٔ مقتوله، درسته؟
توی عکسها دیدمش.
رودی دپال.
همون مقتول.
مشتری همیشگی کلانتری بود.
دزدی خُرد، مستی و برهمزدن نظم عمومی، مقاومت در برابر بازداشت.
آدم حسابیای نبود.
جسی با بورسیه دانشگاه میره.
انتخاب عجیبی برای همخونگیه.
اون مرد دانشجوی تحصیلات تکمیلی بود.
احتمالاً توی دانشگاه با هم آشنا شدن.
آدمهای جورواجور اونجا با هم آشنا میشن.
قبلاً هم دیدم.
فکر میکنید اینجا چه اتفاقی افتاده؟
آدمی مثل اون دشمن زیاد پیدا میکنه.
رد پای دو نفر رو دیدیم که از خونه عبور کرده.
نشونهها میگه یکی با عجله فرار کرده.
ممکنه جسی و دختر گمشدهٔ شما
توی این ماجرا دست داشته باشن.
شاید فقط جسد رو پیدا کردن.
و به پلیس زنگ نزدن؟
از نظر من خیلی مجرمانه به نظر میاد.
جسی دیشب با آملیا تماس گرفته
و گفته برای کمک به یه نفر بهش نیاز داره.
یه مشکلی داشته.
این مرد فقط چند ساعت پیش کشته شده، درسته؟
ـ منظورت چیه؟ ـ شاید با قاتلش
به دردسر افتادن.
پس یا خودشون کشتنش، یا چیزی میدونن.
در هر دو صورت فراریان.
مشخصات هر دو دختر رو برای جستوجوی سراسری اعلام میکنم.
اگه آملیا یا جسی رو پیدا کردید،
اول از همه باید به من خبر بدید.
حتماً.
همخونهٔ جسی رو شکنجه کردن و کشتن.
همین الان صحبتم با پلیس تموم شد.
باشه.
پس فکر میکنی قاتلش دنبال دخترهاست؟
آره، از همین میترسم.
باید همین حالا پیداشون کنیم.
بریم سراغش.
از تلفن جسی هیچ ردی پیدا نشد.
هیچ ماشینی هم به اسم این دو دختر ثبت نشده.
ماشین همخونهٔ جسی چی؟
اینجا نیست. شاید ماشین اون رو برداشتن.
یه لحظه.
خب، ظاهراً یه
No comments yet. Be the first to leave one.