Destiny

Destiny (المصير)

دانلود زیرنویس Farsi Persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Destiny 1997 10bit 1080p x265 WEB-DL VXT 30NAMA fa
ناشر OldMan505

برچسب‌ها

other
تاریخ انتشار: 2026-05-06
تعداد دانلود: 18
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 200 خط.

‫لانگدوک - قرن دوازدهم‬

‫ژوزف، پسرم! مادرت رو بردار و برو!‬

‫«به فرمان کلیسای مقدس لانگدوک،‬

‫دادگاه تفتیش عقاید‬

‫بدعت‌گذار، ژرارد بروی را محکوم می‌کند‬

‫که در آتش سوزانده شود، همراه با تمام نوشته‌هایش،‬

‫به جرم انحراف از راه پروردگارمان‬

‫و ترجمه‌ی آثار ابن رشد بدعت‌گذار.»‬

‫سرنوشت‬

‫ژوزف...‬

‫مادرت مرده.‬

‫آروم باش.‬

‫برو... من مراقب همه‌چیز هستم.‬

‫اندلس - قرن دوازدهم‬

‫زنده باد خلیفه منصور!‬

‫زنده باد خلیفه منصور!‬

‫زنده باد فاتح الارکوس!‬

‫تو هم مثل این کافرها مدحش می‌کنی؟‬

‫دستور دارم: اون‌قدر چرب‌زبانی کنم تا بترکه.‬

‫ملحق شو!‬

‫۵ دینار بهت می‌دم.‬

‫شوخی می‌کنی؟ این کتاب از بغداد اومده!‬

‫خلیفه بابتش ۱۰۰ دینار می‌ده!‬

‫اون با مفلوکی مثل تو چونه می‌زنه؟‬

‫من می‌خرمش.‬

‫اگه برای کتابخانه‌ی خلیفه نخرمش، من رو می‌کشه.‬

‫من برای درس‌هام بهش نیاز دارم. به‌سختی می‌تونم‬

‫هزینه‌ش رو بدم.‬

‫برای درس‌هات؟‬

‫پس بگیرش. مال تو.‬

‫۷ دینار بهت می‌دمش.‬

‫تمام چیزی که دارم پنجه.‬

‫حقته، مفلوک.‬

‫ابن رشد، قاضی‌القضات رو کجا می‌تونم پیدا کنم؟‬

‫اون استاد منه. می‌برمت پیشش.‬

‫حیف این چشم‌های آبی که برای یه پسره...‬

‫چه ناعادلانه!‬

‫بخور! پوست و استخوان شدی!‬

‫این‌جا برای یه ارتش غذا هست!‬

‫اون شکایت می‌کنه که من خسیسم‬

‫اما خودش به کل محله غذا می‌ده.‬

‫اگه من نبودم، همه‌تون شکل اون می‌شدید!‬

‫چشم‌هامون آبی می‌شد؟‬

‫دیگه لقمه برندار. مانوئلا نفرین می‌کنه‬

‫هر کسی رو که بیسکویت‌هاش رو امتحان نکنه.‬

‫دوباره داره من رو به چالش می‌کشه؟ برو نان خرمایی من رو بیار.‬

‫فقط یه لقمه بخوره از حسادت سبز می‌شه.‬

‫- ببر براش. - من پیک نیستم!‬

‫من پسر خلیفه‌ام!‬

‫مثل پدرش فروتن.‬

‫پس لوم بده، عمو!‬

‫اگه پدرت بودم، طردت می‌کردم!‬

‫دارم می‌رم برقصم!‬

‫باورنکردنیه! پسر خلیفه می‌خواد رقاص بشه!‬

‫به این می‌گیم فرهنگ؟‬

‫هم‌سن اون که بودم، می‌تونستم سه روز پشت‌سرهم برقصم!‬

‫بیا به مسافرخانه چشم‌آبی، وگرنه اون‌قدر بهت غذا می‌دن تا بترکی.‬

‫باید بمونم.‬

‫بهت هشدار می‌دم...‬

‫اون‌ها وقتی خورشید غروب می‌کنه می‌خوابن.‬

‫عبدالله، این‌ها رو جا گذاشتی.‬

‫توی سیاهچالی پر از کتاب زندانیت می‌کنم!‬

‫بالاخره...‬

‫آیا حضرت والا مریضن؟‬

‫حتماً باید مریض باشم تا ببینمت؟‬

‫بیا بازی کنیم.‬

‫- این وقت شب؟ - خوابم نمی‌بره.‬

‫چهار روزه که از جنگ برگشتم.‬

‫کجا بودی؟‬

‫چی شده؟‬

‫پسرهام هستن، ناصر و عبدالله.‬

‫اون‌ها شکست‌خورده‌ان.‬

‫بالاخره داری بهشون فکر می‌کنی!‬

‫اون‌ها آسیب‌پذیرن.‬

‫چه انتظاری ازشون داری؟‬

‫می‌خوای چی باشن: مردان متفکر یا نوکر؟‬

‫من اسپانیایی‌ها رو دور خودم چرخوندم.‬

‫- داریم درباره‌ی پسرهات حرف می‌زنیم. - تو وسواس گرفتی!‬

‫تو کسی هستی که نگرانه!‬

‫تمام چیزی که ناصر بهش علاقه داره اسب‌ها و دخترهاست.‬

‫و عبدالله دیگه هیچ امیدی بهش نیست.‬

‫اگه توی اتاقش زندانیش کنم، فرار می‌کنه.‬

‫تهدیدش می‌کنم...‬

‫حتی کتکش هم می‌زنم، اما ناامیدکننده است.‬

‫اون جیم می‌شه.‬

‫بهش مسئولیت‌های واقعی بده.‬

‫تو با اون مثل یه خدمتکار ساده رفتار می‌کنی.‬

‫تمام هنرش رقص کولی‌هاست.‬

‫اگه می‌دیدی چطور می‌رقصه...‬

‫رقصیدن!‬

‫پسر من، یه رقاص!‬

‫و اگه با رقصیدن خوشحال باشه چی؟‬

‫وقتی دخترم با من مخالفه،‬

‫فقط یهو می‌گه: «تو اشتباه می‌کنی!»‬

‫به‌جای این‌که دشمن فرزندانمان باشیم،‬

‫بیا سعی کنیم متقاعدشون کنیم.‬

‫خودکاوی‌های بچه‌گانه در مقایسه‬

‫با واقعیتِ فتح، رنگ می‌بازه!‬

‫کیش‌ومات.‬

‫چه بهتر!‬

‫دیدی؟ من شکست‌ناپذیرم!‬

‫شب بخیر.‬

‫بمون و بازی کردن رو یاد بگیر.‬

‫اگه نرم بخوابم، از پا درمی‌ام.‬

‫- تو مثل عبدالله‌ای! - جفتمان عاشق زندگی هستیم!‬

‫نکن... می‌ترسم.‬

‫نه... ما همدیگه رو می‌خوایم.‬

‫ساده است...‬

‫لباس بپوش. کمکم کن پاکدامن بمونم.‬

‫مسخره است.‬

‫من رابطه‌مون رو از مانوئلا مخفی می‌کنم.‬

‫دروغ گفتن به خواهر خودم!‬

‫به کسی چیزی گفتی؟‬

‫می‌خوام به کل دنیا بگم!‬

‫عبدالله سارا رو دوست داره. دیوانه‌وار می‌خوادش.‬

‫حیف که اون...‬

‫نه، منم دوستت دارم.‬

‫وحشتناک...‬

‫فقط حرفه...‬

‫اگه مانوئلا بفهمه، من رو می‌کشه.‬

‫- اون به من اعتماد داره. - و تو داری بهش خیانت می‌کنی.‬

‫تقصیر من نیست... تقصیر شیطونه.‬

‫اون یه پسر شیطونه... یه وروجک کثیف.‬

‫هر بار که همدیگه رو می‌بینیم، حس می‌کنم‬

‫این دفعه‌ی آخره.‬

‫پسر خلیفه و یه دختر کولی فقیر...‬

‫شاید فکر کنی عجیبه...‬

‫اما من این‌جوری‌ام.‬

‫سعاد!‬

‫در خدمتم.‬

‫اون‌ها دارن به عبدالله خیره می‌شن.‬

‫وقتی پسر خلیفه باشی، مردم خیره می‌شن.‬

‫تو از نگرانی مریضی، انگار که اون پسر خودته.‬

‫من هر وقت باشه پسری مثل اون رو قبول می‌کنم، با تمام عیب‌هاش!‬

‫اون قهر کرده.‬

‫با هیچ‌کس حرف نمی‌زنه.‬

‫وادارش کن برقصه. داره واسش می‌میره...‬

‫پسر خلیفه؟‬

‫همه‌تون عقلتون رو از دست دادید!‬

‫اون بیش از حد نوشیده.‬

‫ساکت، لطفا!‬

‫من یه شعر دارم.‬

‫دوست داشتن تو مرگی تدریجی است. قلبم عزادار است.‬

‫و هنگامی که عذابم تحمل‌ناپذیر می‌گردد،‬

‫قلب اندوهگینم را فرا می‌خوانم و فریاد می‌زنم:‬

‫«چرا در حسرت کسی می‌سوزی که نادیده‌ات می‌گیرد؟‬

‫چرا به چنین موجود بی‌خیالی اهمیت می‌دهی؟‬

‫تو، ای زندانی غرور و کبر.»‬

‫چه عمقی در این واژگان اندک است...‬

‫اثر ابونواس است.‬

‫شگفت‌انگیزه!‬

‫تو خیلی جوونی...‬

‫و همین الان هم یه نابغه‌ای!‬

‫کمی پیش ما بمون.‬

‫دانشت رو با ما به اشتراک بذار.‬

‫«زندانی غرور» یعنی چی؟‬

‫یه جورایی اون چیزیه که اتفاق می‌افته وقتی قلبت یه جورایی...‬

‫از اعماق درون میاد. یه جورایی.‬

‫من منقلب شدم.‬

‫من هرگز به سطح بینش تو نمی‌رسم.‬

‫فقط یه متفکر واقعی‬

‫می‌تونه قدر چنین شعری رو بدونه.‬

‫تو یه شاعر مادرزادی.‬

‫هر کلمه‌ای که می‌گی مثل...‬

‫یه مرواریده!‬

‫یه رشته مرواریده!‬

‫پسر خلیفه با عوام می‌پلکه!‬

‫تو خودِ فروتنی هستی! آدم‌هایی مثل تو کمیابن.‬

‫خدا تو رو برای مردمت حفظ کنه.‬

‫کاش می‌تونستی تمام شب رو با ما بگذرونی...‬

‫شب هنوز جوونه.‬

‫ما می‌تونیم منتظر بمونیم.‬

‫بشنوید ای عاشقان زندگی.‬

‫قلب‌ها مشتعلند‬

‫در آتشدان عشق.‬

‫اگر ماه پنهان شد،‬

‫هزار ماه دیگر‬

‫شب را روشن خواهند کرد.‬

‫آن‌ها راه را باز می‌کنند‬

‫برای هزار راه به سوی ناممکن.‬

‫حتی اگر دیر کنی، ای طلوع گلگون،‬

‫ای چشمه‌ی حیات، می‌دانیم که بازخواهی گشت.‬

‫چشم‌هایمان را خیره خواهی کرد و روحمان را جلا خواهی داد،‬

‫و ما را ارباب سرنوشت خویش خواهی ساخت.‬

‫آن‌گونه که بخواهیم خواهیم رقصید.‬

‫و رویاهایمان در اعماق قلبمان خواهند رقصید...‬

‫ای جیزبل!‬

‫ما با آواز به جنگ زندگی می‌رویم.‬

‫ما با آواز به جنگ زندگی می‌رویم.‬

‫قلب‌هایمان ضرب‌آهنگ را حفظ می‌کنند.‬

‫صداهایمان آواز را می‌خوانند.‬

‫پاهایمان‬

‫با ریتم می‌کوبند.‬

‫شتاب کن.‬

‫راهی که باید طی کنیم طولانی است...‬

‫و راه دیگری نداریم.‬

‫هر قدمی که برمی‌داریم مشعلی فروزان است‬

‫که ما را در راهمان هدایت می‌کند.‬

‫ما گمراه نخواهیم شد.‬

‫سپیده می‌دمد و راهمان را روشن می‌کند‬

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left