نخستین 200 خط.
تقدیم به تمام پارسیزبانان
NESTED با افتخار تقدیم میکند
هی بچهها، میدونین الان وقت چیه؟
- وقت چیه؟ - وقت چیه؟
وقتشه که بگیم...
آبری؟
آبری، عزیزم؟
آبری؟
آبری؟
آبری؟
آبری!
آبری!
سیهرا؟
سلام. کولتر شاو هستم.
ممنونم که اومدی.
تو به لیز، دوست من، کمک کردی. اون شمارت رو بهم داد.
نمیدونستم دیگه باید چیکار کنم.
میتونی بهم بگی چه خبره.
آره، باشه.
دخترم آبری، سال پیش گم شد.
دهم دسامبر.
بیدار شدم و دیدم نیستش. همین.
روی زمین خون بود. هیچ جوابی نبود.
نه جسدی، هیچی.
من یه نگاهی به پرونده انداختم.
خب، پس میدونی.
من قضاوت نمیکنم.
مرسی واسه این حرفت.
این عکس یه هفته قبل از گم شدنش گرفته شده.
اون این لباس رو همه جا میپوشید.
حتی نمیذاشت بشورمش.
میخوای نشونم بدی چی پیدا کردی؟
آره.
من آشغال ها رو دیروز صبح بردم بیرون، و...
...و اونجا بود. همین.
تو اون موقع مظنون اصلی بودی؟
واسه همینه که وقتی پیداش کردم،
قبل از پلیس به تو زنگ زدم.
ببین، اونا فکر میکنن
من یه بلایی سر آبری آوردم و سعی کردم قایمش کنم.
و من هیچ راهی نداشتم که بیگناهیم رو ثابت کنم.
توی گزارش پلیس نوشته بود که تو اون شبی
که اون غیبش زده بود، خیلی الکل مصرف کرده بودی.
آره. آره، من... مست بودم.
اون شب روی کاناپه بیهوش شدم.
- اون خون روی زمین چی؟ - پلیس آزمایشش کرد.
- مال آبری بود. - باشه.
میدونی چطوری اونجا ریخته؟
من یه بطری شکستم.
احتمالا دستش با شیشه بریده.
ولی نمیدونم.
هزار بار اون شب رو مرور کردم،
و... و همه چیز نامشخصه، یادم نمیاد.
مثل خیلی از شب های اون موقعم.
پلیس تئوری های خودش رو داره؟
خیلی زیاد.
ببین، میدونم که باید تو جهنم بسوزم به خاطر اینکه چقدر
خودخواه بودم، ولی...
به خدا قسم، عوض شدم.
الان ده ماهه که پاکم.
- این خوبه. - آره.
توی گزارش پلیس حرفی از پدرش نیست.
درسته.
اون قبل از اینکه آبری به دنیا بیاد، بر اثر اوردوز مُرد.
فکر میکنی کی اون لباس رو اونجا گذاشته؟
نمیدونم.
مظنون دیگه ای هست؟
پلیس همه چیز رو بررسی کرد.
با همه کسایی که میشناختم صحبت کردن.
هیچی پیدا نکردن،
و گذاشتن که همه شهر فکر کنن
من یه ربطی به این قضیه دارم.
اگه مدرکی داشتن،
بهت اتهام میزدن.
ببین، هر کسی که اون لباس رو اونجا گذاشته،
شاید بدونه آبری کجاست.
یک سال زمان زیادیه.
میدونم احتمال چقدر کمه.
ولی من هر کاری کردم که پیداش کنم.
حتی... حتی یه بار پیش یه رمال هم رفتم.
نمیتونم بیخیال بشم.
باید باور داشته باشم که اون هنوز یه جایی اون بیرون هست.
میفهمی چی میگم؟
کمکم میکنی پیداش کنم؟
من کمکت میکنم.
باید به پلیس زنگ بزنیم.
باید بهشون بگیم چی پیدا کردی.
اگه این قضیه بعدا لو بره، خیلی بدتر میشه.
میدونم.
پس من بهشون زنگ میزنم، حقیقت رو بهشون میگم.
اونا خونهت رو تبدیل به صحنهی جرم میکنن.
تو به جرم قتل دخترت دستگیر میشی.
اونا بلافاصله متهمت نمیکنن،
ازت بازجویی میکنن.
این به من وقت میده تا بفهمم کی این لباس رو اینجا گذاشته.
باشه،
اگه این کاریه که باید بکنیم.
من کمکت میکنم این رو بگذرونی، باشه؟
من هر کاری از دستم بربیاد، انجام میدم.
قسمت هشتم
- سلام. - سلام.
تایسون وست، کارآگاه اصلی پرونده.
شما همونی هستی که خبرش رو دادی؟
کولتر شاو.
و ارتباطت با سیهرا چیه؟
منو استخدام کرده تا دخترش رو پیدا کنم.
- یه وکیلی تو رو فرستاده؟ - نه.
- نه؟ - اون لباس رو پیدا کرده،
فکر میکنه ممکنه یکی بیرون باشه
که یه چیزی در مورد محل دخترش بدونه.
محلش.
به احتمال زیاد قراره یه جسد پیدا کنید.
خب، امیدوارم اینطور نباشه.
آره.
باشه، و اون شما رو استخدام کرده تا دنبالش بگردی؟
درسته،
با این درک که قراره
یه تحقیقات پلیسی هم انجام بشه.
آه.
ایشون آرتور پونس هستن،
کارآگاه اولیه پرونده ابری.
- سلام. - از ملاقاتتون خوشوقتم.
کارآگاه وست منو آورد تا مشاوره این پرونده رو بدم.
بازنشسته شدم، ولی این پرونده من بود.
- یه چیز وحشتناک. - آره.
سیهرا در مورد تحقیقات بهم گفته.
عجیبه که این لباس درست حالا پیدا میشه
- بعد از این همه مدت. - همسایه های اونور خیابون
کسی رو اینجا ندیدن
به جز سیهرا.
خب، اگه منظورت اینه که کار خودشه،
من... من اینطور فکر نمیکنم.
- هیچ منطقی نداره. - خب، مردم وقتی
با عذاب وجدان زندگی میکنن، کارای عجیب میکنن.
من سیهرا رو از دبیرستان میشناسم.
همیشه دنبال توجه بوده و وقتی ابری گم شد
توجه زیادی هم جلب کرد، ولی الان داره تموم میشه.
اوهوم.
شما تو تحقیقات اولیه ازش بازجویی کردین.
مظنون دیگه ای نبود.
مظنون دیگه ای نبود.
اثر انگشتی اینجا پیدا کردین،
چیزی که اونو به لباس ربط بده؟
تا الان که هیچی.
ببین، منم نمیخوام باور کنم
یه مادر دخترش رو بکشه،
ولی واقعیت همینه که هست.
خب، شاید قضیه به این سادگی نباشه.
آره، باشه.
خب، آقای شاو، ممنونیم که خبرش رو دادی،
ولی ما یه مظنون داریم که باید ازش بازجویی کنیم.
باشه، من دارم میرم به اداره.
نذار تایسون تو رو عصبانی کنه.
جوونه.
یاد میگیره که مهم نیست
کی کمکت میکنه به حقیقت برسی،
تا وقتی که بهش برسی.
فهمیدم.
میخوای چیزی رو که دیدم بهت توضیح بدم؟
- فکر کنم بتونم گوش بدم. - باشه.
اینجا یه لکه هست.
یکی از روی فنس پریده.
هر وقت میتونه بوده باشه.
- به این نگاه کن. - باشه،
رد تایر دوچرخه.
باز هم میگم، چیز عجیبی نیست.
ولی ردها تازه هستن، نه؟
انگار از اینجا اومده تو، دوچرخه رو زمین گذاشته.
و بعد از روی فنس پریده اونور، درسته؟
فکر میکنی هر کی سوار اون دوچرخه بوده،
- همونیه که لباس رو گذاشته. - ممکنه.
خیلی خب، به وست زنگ میزنم.
کار اون دست اونه. نمیخوام دخالت کنم،
- میدونی که چی میگم؟ - آره، متوجه شدم.
چه خبره، کولتر؟
- سلام، یه کمکی میخوام. - حتما.
همیشه حاضرم برات سر کار بیام.
- چی شده؟ - دارم تلاش میکنم بفهمم
کی شب قبل از دیشب
توی کوچه پشتی خونهی سیهرا بوده.
رد تایر دوچرخه رو دارم که اومده تو. انگار دوچرخه رو
زمین گذاشتن و بعدش دوباره بردن بیرون.
دارم به یه دوربین امنیتی
اونور خیابون نگاه میکنم. میتونی بهش وصل بشی؟
یه لحظه.
باشه، مکانت رو دارم.
دوربین امنیتی رو میبینم.
بذار سینکش کنم.
- خب. - دارم فیلم رو اسکن میکنم.
وایسا، وایسا، صبر... برگرد عقب.
همین جا.
این دیگه چیه؟
این یه بچه هست؟
انگار آره.
این یه جور شوخی مریضه
یا چی؟ بابا، چه بلایی سر قایم باشک بازی اومده؟
اون یه چیزی میدونه.
با این هودی نمیتونم هویتش رو پیدا کنم.
No comments yet. Be the first to leave one.