نخستین 200 خط.
.:: Sub#One Team ::. تــــــقــــــديم مـــيکند
حالت خوبه؟
رابرت ، عزیزم
سلام گفتن باشه بعدا ... باید بریم به فرودگاه تا
مامانبزرگ کتـل رو بیاریم
!باباجون ، باباجون تخم سگ -
!پاتریک - میخوام اسب بِرونم -
شرمنده ، شرمنده توماس
باشه
الان سرمو گذاشته بودم زمین
نصف شب بیدار بودم
و دیگه وقتشه بیدارشی
فکرکنم داریم تعطیلات میگذرونیما
خب آره ، ولی از ساعت پنج تا حالا بیداریم نه ، توماس؟
بگذریم
میریم فرودگاه تا مادرمو بیاریم
برنگشتی هم برنگشتی
خب ، کارا زیادن
همهی پنجرههارو بازکن تا هوا بیاد تو
تو هم اینارو بازکن تا به دردی خورده باشی
توماس
!رابرت ، فرودگاه
!رابرت ، فرودگاه
!آره
شیمش - پاتریک -
دیشب صدای ماشینتو شنیدم
خوش برگشتی
النور بیصبرانه میخواد تو رو ببینه
متاسفام ، این کویـنه
آنت - سلام ، پاتریک
داشتیم بحث میکردیم که مادرت چه بینظیره
گذاشت موسسه از خونهی خوشگلتون استفاده کنه
خیلی شگفتانگیز و دست به خیرِ و به آدمای زیادی کمک کرد تا ارتباط بگیرن
با چی ؟ - با واقعیات دیگه -
خب ، خلاصه بگذریم
امروز صبح در کمد رو باز کردم و تعداد زیادی کپی
از "مسیر روح" پیدا کردم که تو مسیر کفشام بودند
"در مسیر کفش" بابا نابغه
یه چیز بهتری هم میتونه باشه
بهمون یادآوری میکنه تا خودکفا باشیم
فکرمیکنی که این نشانههای موسسهای شما
میتونه وقتیما اینجا تو تعطیلاتیم نباشه؟
تو آگوست دیگه این خونه خانوادگی ما میشه
البته ، معذرت
این کاغذا مال ریکی و مجمع شفا دهندشونه
و به ما مربوط نمیشه
و این تخته درسته جنس چوبش جذابه
مال توئه ، نه ما
میبرمش توی کلبهام
منظورت همون کلبهی مادمـه؟ - هرکجا که اون بزاره اقامت کنم -
برای چه مدت؟ فکر میکردم میخوای به ایرلند برگردی
نه ، کلِ تابستونو اینجام
و حس نخواهی کرد که اینجام
آقای ملروز؟
صبحبخیر ، کلودین مادرم چطوره؟
اگه میخوای ببینیش اون منتظر شماست
... میخوام بدونی که
... خیلی غمگینم ...
... چون نمی ...
نمی تونم حرف بزنم ...
آره
انگاری وحشتناکه - آره -
وحشتناکه
آره
ولی من شجاعم
بقیه رفتن از فرودگاه مادر مری رو بیارن
بیصبرانه منتظرن تا تو رو ببینن
البته فقط وقتی حوصلهشو داشتی
و توماس هم داره بزرگ میشه همونطیور که ... انتظارشو داشتی
... اونا
... توماس - چیه؟ -
... شبیه منه
... شرمنده ، فقط سعی کردم
پرواز خوبی بود ، کتل؟
سلام ، پاتریک نه ، مزخرف بود
یه زن وحشتناکه جلوم بود که به ممه هاش خیلی مغرور بود
و همینطور میچسبوندشون به صورت بچش
بهش میگن شیردهی
ممنون ، عزیزم
میدونم زیادی جوش زدم ولی زمانی که بچه داشتم
زنای زرنگی بودن که میرفتن به مهمونی و بارداری به هیچ جاشون نبود
نه اینکه یکیام بزنن زیر بغلشون با سینه های لخت
باباجون ، اومدم - حداقل نه برای شیردهی -
رابرت ، اتاق مادربزرگتو بهش نشون میدی؟
پاتریک؟
خدایا ، داری مشروب میخوری
معیار موقته
خیلی وقته ندیدم
این بار دیگه خودشو بهمون نشون داده
از پرستار مراقبتی مادرم
اگه "مراقب" واژهی درستی باشه
از ارث محروم شدم
چی؟
میخواد قرارداد خونه رو امضا کنه و بده به این موسسهی مسخره
هیچی به ما و بچه هامون نمیرسه
پاتریک ، وحشتناکه - و ازم میخواد که چک کنم -
و مطمئن شم که همه چیش روبراهه
از ارث محروم شدن بس نبود
میخواد این کاغذبازی ها رو هم انجام بدم
دلیلشو گفت؟ - نصف صبح علافم کرد -
ولی ظاهرا میخواد " کار خیر" بکنه
میخواد به تک تک آدما کمک کنه
به این شرط که باهاش فامیل نباشن
فریاد نکش - اون میخواد اعتبارمو بیاره پپایین -
اون شیمس حرومزاده شاید
!اون داره تو گوشش پچپچ میکنه
عزیزم داری داد میزنی - بایدم بزنم -
اون همیشه یه مادر نکبتی بود
ولی امیدوار بودم وقتی تو تعطیلات داره قدم میزنه و عزرائیل داره میاد سراغش ، اینطور نباشه
و حس کنه که به اندازهی کافی بهم خیانت کرده
و حالا دیگه وقت استرحتش باشه
و با نوههاش بازی کنه
میدونی چیزی که منو میترسونه اینه که
!ازش متنفرم
وقتی نامه رو خوندم سعی کردم یقهـمو شل کنم تا یکم نفس بکشم
و فهمیدم که یقه من نبود
بلکه طناب داری بود که داشت گردنمو فشار میداد
!یه طناب نفرت
اون دیگه تغییر نمیکنه یه زن ترسوئه
میدونم! میدونم
پس نفرتم از چیه؟
... نفرتم از
سمی که نسل به نسل چکیده
و ترجیح میدم بمیرم تا بچههامون اینطوری بشن
اینطوری نمیشن
نه تا وقتی که بهش اجازه ندیم
فقط کشروب نخور لطفا
به خاطر ما
همشو میخواد ببخشه
به موسسه ، آره
چه موسسهی عجیبی
رابرت ، برو یه سلامی بکن
... فقط در این مورد میخوام بگم که
پاتریک - پاتریک یکم داغونه -
!بایدم باشه
اینجا خیلی دوست داشتنیه
پیدا کردین آره -
خیلی خوب شد که اومدین
اون دیگه کیه؟
بهت گفتم که جولیا دوست پاتریکـه
دخترش لوسیـه
قطعا از دیدنشون خوشحال شده
!سلام ، مری
فقط داره آداب معاشرتو به جا میاره
دختره تو وضعیت سختیه
یعنی نمیتونی باهاش در بیفتی؟ محض رضای خدا تو که وکیلی
ممکنه احمقانه باشه ولی اختیار پول خودشو داره
اصلا میتونه تو هتل آتیششون بزنه
و کاری نیست که بتونم بکنم
خب ، نمیتونی تظاهر بکنی که یه کشیکی و اینجا رو نگه داری؟
بدبختانه ، منم یکی از این ادمای معمولی ام
که هیچ قدرت شفابخشی نداره
چرا دوتاتون بازی نمیکنین؟
بازی کنین
!بازی کنین
از این گذشته ، من به زور از خونوادم مراقبت میکنم
چه برسه تنهایی یه دنیا رو نجات بدم
فکرمییکنم مراقبت از بچه ها
میتونه یه راه دیگه ای برای بخشش باشه
اونا بالغ میشن
آدمای خوبی میشن که زیادی مست نمیکنن
جدا نمیشن
بیمار روانی نمیشن
وقتای زیادی رو ازشون مراقبت میکنی
افسرده و مفسد نشن
و درنهایت خودتم افسرده و مفسد میشی
شرمنده
یکم حالم خرابه
بعد طلاق مواقعی سرگیجه میگیرم
انگاری وجود خارجی ندارم
درک میکنم
توی سنت ؟ خیلی ادعای بزرگیه
درست میگم
ولی نمیتونه خوشحالیتو متوقف کنه ، نه؟
بعضی اوقات
این بلا سرم میاد
وظیفتو خوب انجام دادی
سلام ، بچهها
خدایا ، صاحبخونه
خیلی از جولیا خوشت نمیاد
رابرت
ازش خوشم میاد
ولی در حالی که افراد باهوش فکرشونو میریزن بیرون
جولیا دربارهی این فکر میکنه که دیگران دربارهش چی فکر میکنن
نباید اینو میگفتم
دیگه تکرار نشه
تو شفابخش هستی؟
آره ، شیمس کی رو شفا دادی؟
در واقع من چند سال تو خونه ی سالمندان پرستاری کردم
بیمارایی که صورتاشون پر از گه بود میشستم
به افراد پیر غذا میدادم که نمیتونستم غذا بخورن
یا همچین چیزی
و میدونی چیه بهش افتخار میکنم ، جولـیا
منو خودکفا کرد
شرم بر تو که همون کارو ادامه ندادی شاید کارای خوبی رو انجام میدادی
پاتریک میخواد منو خودکفا نگه داره
ولی فکرمیکنم اینجا هم میشه کارای خوب کرد
با دوره هایی که برپا میکنیم
شهری رو میاریم اینجا عاشق اینجا میشن
مدیتیشن ، طبل زدن
No comments yet. Be the first to leave one.