نخستین 200 خط.
*به نام خالق هستي*
«زوج عالي»
وقتی یو آن بائو برگشت، من سرپرستی رو بهش برمیگردونم
امیدوارم همچین روزی بیاد
ون جائو، تو باهوش، ماهر، زحمتکش و وفاداری
اگه یوان بائو حداقل نصف تو بود من دیگه نگرانی ای نداشتم
عمه، من هرگز نا امیدتون نمیکنم
نگران نباشین
!ایست
قربان، اجازه ندارین
...غیر سربازان ادارۀ تسلیحات
به دستور بانوی خاندان جین
ازین لحظه به بعد، امور ادارۀ تسلیحات
!در اختیار جناب لیو خواهد بود
!باز کنید
قربان، بفرمایید
!همه گوش کنن
اعلان میکنم تا همه بشنون
به دستور بانوی جین
تمام امور ادارۀ تسلیحات
در اختیار جناب لیو خواهد بود
الآن هم، فرمایشات جناب لیو
!تشویق
مدیریت اینجا، به فرمودۀ اعلیحضرت، به خاندان جین محول شده
و بانو جین هم بنده رو فرستادن
من با کسی شوخی ندارم
حتماً به خاطر دارید که دو روز پیش
در مراسم شروع به کار اربابزاده چه اتفاقی افتاد
حقیقتاً مایۀ سرافکندگیه ماست
اون توپ اینجا، و تحت نظر شما ساخته شده بود
تا، زمانیکه که من لیو ون جائو اینجا مسئولیت دارم
اجازۀ تکرار چنین وقایعی رو، هرگز نمیدم
همه درست متوجه شدن؟
این اداره، تحت نظر جناب لیو قرار داره
و همه باید مطیع اوامرشون باشن
حرفْ حرفِ ایشونه
وگرنه، عاقبتتون، همین میشه
مطیع اوامر جناب لیو هستیم
شائو سوئه، آخه کیه که، چندین باره، داره به یوآن بائو حمله میکنه؟
واقعاً نمیدونم
اربابزاده بازرسن
شاید کسی ازشون کینه گرفته
خانوادۀ جین هم از سرشناسترین خانوادههای درباره
ممکنه کسی حسادت کرده باشه
بانو، اربابزاده بارها شما رو نا امید کردن
ولی هنوزم طوری رفتار میکنین انگار پسر واقعیتونن و
لحظهای نیست که به فکرشون نباشین
شائو سوئه، یوآن بائو درسته که زادۀ من نیست
ولی حسم بهش مثل بچۀ واقعیمه
الآنم که، به خاطر قضیۀ ازدواج، خاندان جین، توی خطر بزرگیه
یوآن بائو هم، گذاشته رفته
یه عده هم میخوان بکشنش
تو بگو میتونم نگران نباشم؟
بانوی من، خواجه لی برای رسوندن پیغام ملکۀ مادر اومدن
خواجه لی؟
!فرمان ملکۀ مادر
برای فردا، جین یوآن بائو، به همراه همسر خود جیانگ شائو شوان به قصر احضار شدهاند
ختم فرمان
قربان، ملکۀ مادر جین یوآن بائو و همسرشو خواسته
درسته
!بیخود نبود بانو جین، اونطور بهم ریخته بود
جین یوآن بائو و زنش که رفتن
اونم نمیتونه بدون اونها پیش ملکه بره
قربان، این فرصت فوقالعادهایه
میتونید پیش ملکه، دروغ اربابزاده رو فاش بکنید
ملکه، حتماً عصبانی میشه، و مجازاتشون میکنه
جین یوآن بائو و زنشم، میمیرن
و اونوقت، عمارت جین مال شما میشه
خیلی ساده فکر میکنی
بنده اطلاعم کمه، ممنون میشم روشنم بکنین
اونها رو به ملکه بفروشم
بانو و جین یوآن بائو، گرفتار میشن
ولی چی به من میرسه؟
اونها محکوم به خیانت بشن
شک نکن ملکه، ادارۀ تسلیحاتو پس میگیره و
اینطوری، هرچی رشتهام پنبه میشه و، زحمتم به باد میره و
کارم تموم میشه
...خب
تازه، من برادرزادۀ بانوام
بخوان عمارت جینو اعدام بکنن پای منم گیره
...پس شما میگین
برای همین، لو دادنشون به ملکه
مال وقتیه که راه دیگهای نداشته باشم
بانو آدم حساس، و خیلی حسابگریه
کار بالا بگیره
هیچوقت نمیاد جون چند صد نفر آدمو فدا بکنه
در عوض، میاد یوچیلینو تسلیم میکنه و
میگه یو چیلین گولش زده
با جون یو چیلین، جون بقیۀ عمارتو میخره
پس میگین که
بانو، به تقلبی بودن ازدواج اعتراف میکنه ولی
همۀ تقصیرها رو، به گردن یو چیلین میندازه؟
آره، فکر نکنم راه دیگهای داشته باشه
جین یوآن بائو به خاطر یو چیلین، با مادرش دعواش شده
اگه یو چیلین بمیره
رابطۀ جین یوآن بائو و بانو کاملاً نابود میشه
و اونوقت، شما معتمدترین آدم بانو میشید
آ گویی، داری راه میافتی
عمارت «لیو» رو که سرپا کردم
زندگی بهتری پیدا میکنی
از حمایتتون ممنونم
بابت حرفهای ناپختهام، خیلی، عذر میخوام
آگویی، به نظرت... بین مقام و عشق
کدوم مهمتره؟
مساویان
ولی اگه فقط باید یکیو انتخاب بکنی؟
فکر کنم، شما خودتون، جواب رو دارین
ملکه احضارمون کرده
حالا چیکار کنیم؟
حالا چی میشه؟
بانو... بانو... هول نکنین
میشه هول نکنم؟
بانو، چرا یه بهانهای جور نمیکنین؟
بگین ارباب و بانو انقدر مریضن که
نمیتونن به قصر برن
تو که میدونی، ملکه، آدم صبوری نیست
لازم باشه، خدمهشو میفرسته تا قصر کولشون بکنن
تازه، بگیم هر دو با هم مریض شدن
ملکه بدتر شک میکنه
بانو، جسارت منو ببخشید
ولی الآن، تنها راهی که مونده گفتن حقیقته
!چی؟
بانو، بهش فکر کنین
ماه که پشت ابر پنهون نمیمونه
ولی اگه ملکه حقیقتو از کس دیگه بشنوه
شک نکنین همۀ خاندانو اعدام میکنه
به نظرم بهتره، دست پیش رو بگیرین و
بگین از هیچی خبر نداشتین و
این یو چیلین بوده که همۀ این کارها رو کرده
بگین، سرتونو کلاه گذاشته
بذارین همه چی، سر اون بشکنه
اینطوری، با قربانی کردن اون، جون خودتونو بقیۀ عمارتو نجات دادین
بانوی من، تعلل جایز نیست
شائو سوئه، فکر میکنی این راه، به ذهن خودم نرسیده؟
ولی، اینکار، ممکنه عمارتو نجات بده، ولی پسرمو نه
برای چی نه؟
یوآن بائو کاملاً، دلباختۀ این دختره شده
اگه، اتفاقی برای دختره بیفته
یوآن بائو حتماً خودشو میکشه
خوب میشناسمش
دختره بمیره اونم دنبالش میره
برای ۲۰ سال، امید و زندگیمو به پای یوآن بائو ریختم
اون پسر منه
اگه اونو از دست بدم
دیگه این زندگی رو میخوام چیکار؟
پس چیکار میخواین بکنین؟
تنها راه اینه که، یوآن بائو و اون زنو، به خونه برگردونیم
خب بعدش چیکار بکنیم؟
نکنه شما، میخواید همراه یوآن بائو و یو چیلین
این رازو از ملکه مخفی بکنین؟
راه دیگهای ندارم
!بانو! بانو! اینکارو نکنین
شائو سوئه، بلند شو
بانو، من میفهممتون
دارین اینا رو میگین تا خودتونو قانع بکنین
که یوآن بائو رو برگردونین پیشتون
ملکه یوآن بائو رو احضارم که نکرده بود
بازم به هر دری میزدین تا اونو برگردونین
شائو سوئه، فقط تویی که از دل من خبر داری
ولی بانو، شما دارین جون خودتونو به خاطر اون دختره به خطر میندازین
!به خدا ارزش نداره
من اینکارو، به خاطر اون دختره نمیکنم
دارم جونمو، به خاطر پسرم، به خطر میندازم
اگه یوآن بائو زنده نباشه
منم زندگیو نمیخوام
تا ته خط میخوام، کنار پسرم باشم
!بانو! ولی با اینکار دارین میرین تو دل آتیش
!نمیتونم ببینم اینکارو میکنین
شائو سوئه... شائو سوئه نمیتونی منصرفم بکنی
!بانو
دوست بداری، محبوبی و دشمن بداری منفور
یوچیلین مثل، خاری توی گلوی منه
حالا که نمیتونم درش بیارم
فقط میتونم قورتش بدم
.به خاطر یوآن بائو میارزه
ملکه هیچوقت، به حرف من شک نمیکنه
به خاطر نجات یوآن بائو، به خاطر پسرم، با کمال میل، این خطرو قبول میکنم
قربان، پس دیگه میرم
برو- اطاعت-
!جناب لیو
خبری دارم
چی شده؟
جناب لیو، بانو خواستن، اسباب سفرشونو، مهیا کنید
الآن؟- بله-
عمه، لوازم سفرتونو، طبق دستور حاضر کردم
خوبه
عمه سفر دوری میرید؟
میخواید برید دنبالِ... دنبال یوآن بائو؟
پسرم گذاشته رفته، منم مادرشم، میخوای چیکار کنم؟
تازه، ملکه گفتن، یوآن بائو بره پیششون
عمه زیادی نگرانید
اگه ارباب و بانو رو احضار کردن
لابد میخوان از زندگیشون بپرسن
یا شاید، از دعوای چند وقت پیششون یه طوری خبردار شدن
یه شایعاتی به گوش ملکه رسیده و
میخوان نصیحتشون بکنن
چرا کسیو نفرستیم، تا اصل ماجرا رو توضیح بده؟
شاید اصلاً گفتن دیگه نرن
میخواید، خودم دنبال کارو بگیرم؟
ون جائو، احضار ملکه است! نمیشه که شونه خالی کرد
No comments yet. Be the first to leave one.