نخستین 200 خط.
keiivaan زیرنویس از
.اسم من "مینا"ست .من 27 سال دارم
.من یک هنرپیشه هستم .من یک پسر به اسم "فیلیکس" دارم
.هی! مواظب باش
.اینو ببین
,بنظر میاد که به کمی شیر بیشتر احتیاج داری .که اونارو بزرگتر کنی
...من رقصیدن رو دوست دارم. و
.گیتار بزنم
.و مطالعه کنم
پس, شما مطمئنید...؟
.کاملاً. در اون مورد نگران نباش
.باهات تماس میگیرم اگه نقشو گرفتی
باشه
عالیه. مرسی
.خیلی ممنونم
.سلام, عزیزم, مادرت هستم
.خیلی دلم واست تنگ شده
الو, میتونی منو بشنوی؟
نمیتونی فردا بیای؟
.فیلیکس و من داریم میریم شنا
.توی آب؟ کلرین پوست اونو خشک میکنه
.بچه نشو. فردا بیا اینورا
.فیلیکس باید بدونه که مادربزرگش دوسش داره
الو؟ میتونی منو بشنوی؟
.اوه, با خودت مقداری هم شیرینی بیار
."گلاب جامون" و "برفی"
.فردا میبینمت
چرا نمیخوای بری خونه مادربزرگ؟
!نق نزن
.من از خوردن دارو خسته شدم .بهرحال استراحت آنچنانی دارم
.پشتش خیلی درد میکنه
فقط پشتش؟
.به مادر بزرگ کمک کن
...اجازه بدین
.نه, خوبه
.اگه فقط کسی از من مراقبت میکرد
.نه, نه
.خیلی حال میده وقتی بمن ماساژ میدی, عزیزم
...میدونی, جوونای امروز
...وقتی بزرگ میشن
.دیگه از والدینشون مراقبت نمیکنن
.من میرم مادربزرگو ببینم
!مادربزرگو بیدارش نکن
.فقط ناراحتش میکنی
.بهت گوش نمیکنه
بمن بگو, عزیزم, چطوری؟
خوبم. و شما؟
.شنیدم زیاد حالت خوب نیست
.پشتم داره منو میکُشه
!دلبندم, هنوز نرو
.فکر کنم "ناپراپاتی" کمک کنه نوعی تراپی
.فراموش کن. این درد با من تا آخر عمر خواهد بود
...بمن بگو. این خونه که طراحی کردی
چقدر از این کار درآوردی؟
.خب...درآمدش بد نبود
.مهندسا اینروزا سرشون شلوغه
حتماً
ما باهم رفیقیم. درسته, فیلیکس؟
حتماً
.خوشحال شدیم, ولی الان باید بریم. از مامان خداحافظی بکن
.زنگ میزنی؟ شماره رو بهت میدم
.هفته دیگه میبینمت. خداحافظ, دلبندم
.بیشتر سر بزن. منو خوشحال میکنی
.میزنم
.فردا بهت زنگ میزنم
باشه؟
عالیه
!فیلیکس
خداحافظ
.خداحافظ, فیلیکس
.دوستت دارم, عزیزم
.یادت باشه بیایی بمن سر بزنی
میام
.چه مرد نازنینی
.تصور کن اگه اون هنوز عضوی از خانواده بود
.فوقالعاده میشد
,اون هیچوقت تورو ترک نمیکرد, مینا .اگه تو با مردایه دیگه لاس نمیزدی
قبول میکنی؟
دلت واسم تنگ شد؟
.آره, شد
حتماً؟
تو دلت واسم تنگ شد؟
اونقد کم؟
!اینقد
.نه, اون جلسه تست بازیگری بود که در موردش بهت گفتم
.همهاش بجهنم رفت
چرا؟
.همهشون سوالهای احمقانه میپرسن
.همهشون از یک نژاد متفاوت هستن
.اینجاشو راس گفتی
.لعنت به همهشون
.آره
چه خبر؟
...لعنت
.لعنت, دوست دخترمه
.چندین دفعه زنگ زده
.قرار بود همدیگه رو توی "اسکایپ" ببینیم
.فردا کنفرانس خبری هستش .اون باید آماده بشه
.درباره اون فراموش کردم
.من باید برم
!الان؟ تو که همین الان اینجا رسیدی
.قرار بود الان باشه
شما دوتا میرین "اسکایپ" همین الان؟
متاسفم
باشه
...این...ولی مجبورم
.من باید عجله کنم, چون...خطها خیلی شلوغ میشن
.زود برو, اگه اینقد مهمه
.من خیلی متاسفم
این شرابو میخوای؟
آره
دنبال چیز خاصی میگردین؟
.چندتا عینک آفتابی, شاید
.اونا عالین. باید چکشون کنی
.اونارو نگا کن! اونا هم خیلی عالین
,من نمیخوام چیزی بهت بفروشم, یا از دینت برت گردونم
.یا تورو همسر دومم بکنم
شما "اسلو" زندگی میکنید؟
.نه, من اینجا برای فیلمم اومدم
.دیروز توی فستیوال نشونش دادن
خوب عمل کرد؟
خیلی موفق. نه. نمیدونم
شما کارگردان هستید؟
.بله. و یک فیلمنامه نویس
من فکر میکنم که فیلمنامه نویسی .سخت ترین کار در فیلمه
.من یک هنرپیشه هستم
.میدونستم
میدونستی؟
:اولین فکرم
.اون یک هنرپیشهس, درست بود
روی صحنه, توی فیلما...؟
.فرق میکنه
.همین الان, توی یک فیلم کوتاه کار میکنم
در مورد چی؟
.یه مَرد که تبدیل به سگ میشه
یک مَرد که تبدیل به سگ میشه؟
جالبه
تو نقش سگ رو بازی میکنی؟
!نه
.تو ستاره فیلم هستی
...میدونم کمی غیرعادی بنظر میاد, ولی
.باید ببینم چی میشه
بله, شاید
پینچکلف گراندپری" رو دیدی؟"
.حتماً. اون یک کلاسیکه
.من اونو امروز توی "سینماتک" دیدم
.پیغامشو دوست داشتم و کل موضوع اصلی
.گور اسلایمی" قبلا هم برای "ریودور" کار کرده بود"
...و اون ثانیه هارو میزنه. و بعد
.همه چیز تغییر میکنه, و اون قهرمان جهان میشه
دوس داری باهم یه قهوه بخوریم؟
این نزدیکیا زندگی میکنی؟
آدامس؟
بله, لطفاً
مرسی
خواهش میکنم
در مورد یه فنجون قهوه چی میگی؟
یا یک لیوان شراب؟ چای؟ پیتزا؟
.من با غریبهها پیتزا نمیخورم
غریبه؟ من؟
.ما 300 متره داریم همدیگه رو میشناسیم
.راس میگی
خب, در مورد یه فنجون قهوه چی میگی؟ یا یک پیتزا؟
.شاید بعد از 500 متر
مادر من هنوز عصبانیه که اینقد پول خرج کرد تا
.منو بدزده ببره پاکستان وقتی 14 سالم بود
ولی پدر عصبانی بود چون .اونهفته بیلیاردو از دست داده بود
.چون منو باید میبرد اونجا
.این طرزفکر اوناس
جداً؟
.آره, ولی...این مربوط به خیلی وقت پیشه
چی شد؟
.پدرم برگشت خونه
من باید با این فامیلهای مذهبی زندگی میکردم .که هیچوقت قبلاً ندیده بودمشون
پدرت دوباره بخونه برگشت؟
آره
.ولی من از پس کار براومدم
.زبان یاد گرفتم
.فرهنگ. تونستم به رنگ اونا دربیام
جداً؟
.بله. ولی خیلی وقت پیش بود
پس چطور شد دوباره برگشتی اینجا؟
...حوصلهام سررفت, پس
.با یکی از پسرعموها روهم ریختم
...من معمولاً فامیلهارو نمیبوسم, ولی
با پسرعموت حال کردی؟
.بله. یک تابوی جدیه
.و...گیر افتادیم
.و بعد...ای خدا! من دارم واقعاً اینو بتو میگم
.پس منو مجبور کردن که با پدر به نروژ برگردم
,الان تو بمن طوری نگاه میکنی که گویا من دیوونهام .و بایستی در اینمورد سکوت میکردم
حالا من تورو ترسوندم؟
.نه, اصلاً نه
ازدواج نکردی؟
نه
دیگه نه
پس کرده بودی؟
.آره
باشه, ولی پنج شش تا بچه که جایی قایم نکردی؟
یک بچه؟
No comments yet. Be the first to leave one.