نخستین 178 خط.
گویی که انسانیت میرفت که .توسط شیاطین نابود شود
.اما شخصی همه را نجات داد
،او را پادشاه شیطان خواندند .و تبدیل به افسانه شد
.انگار طلسم نهاییش دخل خودش رو آورد ها
آستا و بقیه توانستند رهبر
.چشم خورشید نیمه شب، لیچت، را شکست دهند
اما همان هنگام سه نفر از قویترین اعضای چشم خورشید نیمه شب
.سر رسیدند
.چشم سوم، سر رسیدند
به جراتی کرمهای خاکی به رفیقم صدمه زدن؟
.هر کی به لیچت صدمه بزنه ازش متنفرم
.رایا خائن، وتو اندوه، و فانا منفور
حالا که شماها اینجا هستین .دیگه هیچ نگرانی ندارم
،در مواجهه با قدرت مافوق این سه گانه .موقعیت بسیار دشوار شد
.دیگه وقتشه کارو یکسره کنیم
جادوی روح: نفس سمندر
اما همان لحظه، کاپتان آخوندکهای سبز دعاگو ،جک قاتل
،کاپتان شوالیههای رز آبی، شارلوت روزلی
و کاپتان عقابهای نقرهای .نوزل سیلوا، سر رسیدند
.انگار تنهایی خوش میگذرونی، یامی
شخص تهی از جادو
.خدا رو شکر که سالمی
.و بارو تبدیل شد به آدم گلی
پس آخر سر دستتون با چشم خورشید نیمه شب تو یه کاسه بود؟
ولی حقیقت داره که من و برادرم .بچهها رو دزدیدیم و تا جادوشون رو بدزدیم
.پس میخوام تاوان گناهای خودم و برادرم رو بدم
.میخوام خودم رو تسلیم شوالیههای جادوگر کنم
...بعد آستا
...بهم گفت
آره. وقتی این کار رو کردی .با هم دوست میشیم
،تو جادوی باحالی داری !زود معروف میشی
.به همین راحتی
.متاسفم
.نمیخواد از من عذرخواهی کنی
...قراره هر وقت تاوان گناهانت رو دادی
با اون دوست بشی، آره؟
پس باید دعا کنی که .آستا سالم برگرده
.باشه
آستا، چکار میکنی پس؟
.یالا برگرد دیگه
.آستا، خواهش میکنم سالم باش
.البته برام مهم نیست چه بلایی سر آستا احمق بیاد
!هیچ برام مهم نیست
چرا هی این افکار به ذهنم میرسن!؟
اصلا دارم خودمو برا کی توجیه میکنم!؟
...که اینطور. اون هم
.شاید آستا به اون ابراز علاقه کرده
نمیشه به من وقتی رو بگه .که این دختره هم هستش
.نه، الان بهش فکر نکن
.باید خودمو برای وقتی آستا و بچهها برمیگردن آماده کنم
!باشه
نیروی کمکی، هان؟
هوی یامی، نامردی. میخواستی تنهایی .با این دلقکها بازی کنی
ارزش تیکه تیکه کردن دارن؟
.نه بابا
.مثل کاغذ میمونن
.داشتم کارشونو میساختم که شماها پیداتون شد
.آره. از سر و ضعت معلومه
سر و ضعم؟ مگه چشه؟
اصلا چطوره از فرصت استفاده کنم خودت رو تیکه تیکه کنم؟
.همه کینههام رو خالی کنم
.باز شروع کرد ابله
.شرمنده. کار مهمتر داری
.ابله. باور کرد
.وقتی کاملا سر حالی میام سراغت
.وگرنه کیف نمیده
تا کی میخوای اون جا بشینی؟
.خیلی بدبختی
چی بگم. زمین اینقدر دوستم دارم .که ولم نمیکنه برم
.خیلی احمقی
عمرا زمین آدم یاغی عین تو رو .دوست داشته باشه
با این اخلاق سگت هیچ وقت .کسی باهات ازدواج نمیکنه
.اووف
!من نیازی به ازدواج ندارم
!زندگی من تو میدون جنگه
.میدون جنگ؟ خیلی ناراحت کنندس
چرا باز بهش توهین کردم؟
و مهمتر اینکه، چرا باز جذب ایشون شدم؟
.اصلا نمیتونم از فکرش بیام بیرون
.هی باز به خودم میگم ازش خوشم میاد
بعلاوه، شوالیهها دربارم چی میگن؟
آجی، شوخی میکنی؟
!اون مرده! خدایی؟
تو فکر چی هستم؟ .الان وقت این چیزا نیست
...چشم خورشید نیمه شب
...رهبر و اعضای رده بالاش
اعضای ردهبالای خائنینی که .به کشورمون حمله کردن اینجا صف شدن
.چه فرصت خوبی
.با دستهای خودم دفنشون میکنم
.وااو، چه باحال
.از جلوی چشمهام گمشید، بیگانهها
،ممنون بابت ملاحضهکردنت .آقای سر تا پا غرور
.من هنوز نمیدونم چطور این مدل مو رو در میاره
!هان؟ خب لابد به یکی از از خدمتکاراش میگه دیگه
.حتما آرایشگر شخصی داره
یکی براش موهاشو درست میکنه؟ !آخه خیلی ضایعه
وایسا، این گیس هم کار خودشه؟
.خیلی زشته
میخواین اول حساب شما رو برسم؟
.نه، جادوت رو روی بیگانهها حروم کن
.بهشون رحم نمیکنم
!وای من انرژی گرفتم
!بازم میتونم بجنگم
.وروجک، نیا تو دست و پا
،وقتی کاپتانها تو میدون جنگن
.ردهپایینا فقط ما سرعت ما رو میارن پایین
.بخصوص کسی که جادویی هم نداره
.خب! اندوه واقعی آخر مبارزهی بی انتها مشخص میشه
.اندوه قویترین جنگجوها چاشنی نهایی کاره
چی میگه برا خودش؟
.بریم شکار موش
.خیلی هیجانزدی وتو. چه خبرته
.خب مهم نیست
.برای لیچت همه تلاشمو میکنم
.خب، میرم سراغ خانم خوشگله
!اگه برنده بشم با هم میریم بیرون
اگه برنده بشی؟
.پس قراری در کار نیست
:جادوی آفرینش بریار درختان بریار شکارچی جسد
!بگیر
!واای
جادوی نابودی: داس مرگ
!با من طرفی، غول بیابونی
.اوه؟ آخوندک دعاگوی سبز
اومدی با من بجنگی، حشره؟
!حشرات رو دست کم نگیر
!یه آخوندک بیش نیستی
!زنده زنده دست و پاها و بالهات رو میکنم
!پنجهی خرس
.من با تو کار دارم
جادوی مرکوری: نیزههای نقرهای
میخوای به لیچت صدمه بزنی؟
.ازت متنفرم. بمیر
!شعلههاش مرکوریت رو ذوب کردن
میخوای من بیام به جات، اسپارکلز؟
.خفه شو
.عمرا اون شعلهها بتونن بهم صدمه بزنن
فکر کردی سالهای عمرم رو با کی رقابت کردم!؟
چی!؟
این چیه!؟
!اینا خودشون بلای طبیعین
!هیچی معلوم نیست
.خیلی شدید رفتن تو کارش
.یکم داری به پاشون میجنگی، جک
.شارلوت، دمت گرم
.گیس نوزل خوب سر جاش میمونه
میبینی؟
.من کی دارم .امتحانش کن تو هم میتونی ببینی
.هوی فینرال
بله؟
هنوز جادوی کافی جمع نکردی تا از اینجا بریم؟
!بریم خونه؟ باشه حتما
...هر وقت مبارزه تموم شد
.درسته، شوالیههای جادوگر قوی هستن
...ولی حریف چشم سوم نمیشن
.چون ما محبوب مانا هستیم
...پس
.این باید اشتباهی باشه
اون آدم فانی که جادویی هم نداره ،و محبوب مانا هم نیست
...گریمور رو داره
.باید زودتر پسش بگیرم
.بالاخره این همه ضعیفش کردم !دیگه نمیذارم از دستم در بره
!میدونستم همین کارو میکنی
!داره حمله متقابل میکنه؟ ای وای
!یامی سان
ای ای. خیلی دیگه رئیسمون رو .دست کم گرفتی
.بدرود
...لیچت
دنبال سر رهبرشونی تو هم؟
!برو پسر، برو
...چی
اون اونجا چکار میکنه!؟
چطور تو این دود تونست این همه جلو بره؟
.میتونی کی رو بخونی جوجه، غیرممکن نیست
.اصلا نفهمیدیم .هیچ کدوممون
.احساسش نکردیم
!چون... هیچ جادویی نداره
...تسلیم نمیشم
No comments yet. Be the first to leave one.