نخستین 174 خط.
اوه، نجاتمون دادی!
اصلا فکر نمیکردم به این زودی بتونیم یه معلم اخلاق دیگه پیدا کنیم.
شما دهمین نفر هستی...
نه، شایدم پانزدهمین؟
عزیزم...
اونها هم معلم موسیقی و تاریخ هستند.
که اینجا ساکن هستند ولی معلم حساب و معلم شعر و ادبیات، هر دو رفت و آمد میکنن.
ولی راستش رو بخوای، مقداری نگران بودم چون برادر کوچکم خیلی ناگهانی تو رو آورد.
ولی آداب سر میز نشینیِ مناسبی داری.
چیدمان و لوازم میزی که در ونیز هست در فلورانس ندارید درسته؟
خـ-خب، فکر کنم...
قبل از اینکه وارد خونهی برادرزادهم بشی، باید حسابی آدام معاشرت ونیزی رو یادت بدم.
کاتارینا، مگه بهت نگفته بودم موقع غذا خوردن از چنگال استفاده کنی؟
این خجالت آوره.
آخه خوردن ماکارونی با چنگال سخته.
همونطور که شاهدی، دخترم بزرگ شده ولی آخر آداب معاشرت رو درست و حسابی یاد نگرفته.
هر چقدر لازمه سختگیری کن.
حداقل جوری تربیت یادش بده که بتونیم چهارجا بیرون ببریمش.
باشه...
دختر شیطون
اگه قراره کلاسی داشته باشیم، بهتره زودتر شروع کنی؟
میخوام زودتر انجام بدیم و بگیرم بخوابم.
میخوام زودتر انجام بدیم و بگیرم بخوابم.
چی؟ اگه نمیخوای کاری انجام بدیم، پس میتونم برم بخوابم؟
خب، کاتارینا، از اونجا که اولین جلسه است، چرا کارهایی که بلدی رو اول بهم نشون نمیدی؟
باشه؟
ههممم.
آداب غذا خوردن...
آداب معاشرت...
دانش مهارتهای اجتماعی...
توی همهشون کاملی.
معلومه. پس چیزی نیست که بخوام از تو یاد بگیرم.
ولی دیروز موقع غذا خوردن...
آه، اون؟ داشتم نقش بازی میکردم.
ها؟
دارم میگم دیگه، جلوی بابا و مامان تظاهر کردم بلد نیستم.
راستش من هرچی آداب و رسومی که باید بدونم رو از بر شدم،
فکر هم نکنم جلوی مردم به مشکل بر بخورم...
ولی نمیخوام این رو بدونن.
چرا؟
همینجوری.
دلیل خاصی که نداره، ولی فکر نمیکنی خیلی حوصله سر بره؟ گرفتار شدیم.
دلم میخواد بیشتر استراحت کنم. مثل الان، که خیلی خوابالو ام.
تازهشم...
اگه تظاهر نکنم که بلد نیستم،
معلمهایی مثل تو از کار بیکار میشن مگه نه؟
پس به بختت لگد نزن و تو هم تظاهر کن داری به من درس یاد میدی.
این حرفهای گنده چی بود واسه من گفت؟ هنوز نتونستم درک کنم چه خبر شده.
اون...
دافنه!
اسمت همین بود دیگه نه؟ سلام عرض شد!
در مورد کاتارینا ساماست درسته؟
این اخلاقش برای الان نیست.
پس، بقیهی معلمهای قبلی هم در جریان بودن...
بله. همهی معلمهایی که تا الان ازش دست شستن به خاطر این بود که دیگه نمیتونستن اخلاقش رو تحمل کنن.
همیشه معلمهاش رو نادیده میگیره و میخوابه.
سوفیا ساما و مالتا ساما از جریان با خبرن؟
نه. کاتارینا ساما وقتی جلوی پدر و مادرشه خیلی حرف گوش کن میشه و هر چی معلمها میگن انجام میده.
ما خدمتکارها هم اصلا دوست نداریم دنبال دردسر بگردیم...
پس اینطوریـه که بقیه استعفا دادن...
اینها طرحبندیهای پیشنهادی من برای کشیدن چهرهی شماست.
ممنونم.
از همهشون خوشم اومده. نمیتونم انتخاب کنم.
چیزه...
اوضاع با کاتارینا چطور پیش میره؟ با تدریس مشکلی نداری؟
چیزه... راستش...
تا الان کلی استاد و معلم استخدام کردیم ولی هیچکدومشون فایده نداشتن...
ولی چون تو رو یوری آورده، خیلی به تو امیدوارم.
لطفا تلاشت رو بکن.
هممم... چه خاکی بر سر کنم...؟
کاتارینا هم تا ما رو میبینه، فرتی میخوابه.
تازه، چون بقیه میترسن نمیشه اطلاعات مفیدی هم از خدمتکارها گرفت...
هوای ونیز کاملا با فلورانس فرق میکنهها...
خیلی صافـه و بوی اقیانوس میده...
نقاش چهره توی ونیز فت و فراوون ریختهس.
ولی با اینحال، تو رو انتخاب کردم چون فکر میکنم برای تعلیم برادرزادهم مناسبی.
یوری سان من رو نه به خاطر نقاش بودنم بلکه به خاطر انتظاری که ازم به عنوان معلم داشت استخدام کرد.
با این وضع، شروع نکرده باید برگردم سر جای اولم.
حالا چیکار کنم؟ با چه رویی باید تو چشم لئو سان نگاه کنم؟
آخ... معدهم چقدر درد میکنه...
درد شدید آخ... معدهم چقدر درد میکنه...
درد شدید اصلا خوب نیست. باید قبل از خواب همهی فکر و استرس رو از خودم دور کنم.
اصلا خوب نیست. باید قبل از خواب همهی فکر و استرس رو از خودم دور کنم.
هوم؟ اون اتاق کاتاریناست؟
گفتم انگار یه باریکهی نور از اتاقش معلومه،
ولی چرا نصف شبی بیداره؟
ئه؟ کلیسای نزدیک اینجا؟
آره.
امروز صبح کاری برای انجام ندارم برای همینم گفتم برم کلیسا چند تا نقاشی ببینم.
پس آدرس رو براتون یادداشت میکنم.
واقعا شما هنرمندها خیلی سختکوش و اهل مطالعه هستین.
هه؟ بله بله ولی اینبار فقط میخواستم حال و هوام عوض بشه.
پس بذار خودم ببرمت اونجا.
نه اشکال نداره. نمیخوام وقتت رو با این کارها بگیرم.
ونیز پر از کوچه پس کوچهس. خیلی زود گم میشی.
لطفا یه لحظه منتظر باش. میرم اجازهش رو بگیرم.
مـ ممنونم...
مرسی که رسوندیم.
میخواستم چندتا طرح بزنم تو میتونی زودتر بری.
مشکلی نیست. منتظر میمونم تا کارت تموم بشه.
هه؟ کارت بد نیستها.
راستش من شاگرد یه کارگاه توی فلورانسم.
یه دختر توی کارگاه؟
چی شد چی شد؟ مرد توی فلورانس قحط شد که دخترها دارن هنرمند میشن؟
فکر کنم شهر گلها دیگه خشک شده. یه دختر واس ما نقاش شده!
هـ هوی شماها!
چطور جرات میکنن؟
هاه؟
آرته؟
مـ-میگم...
آه، انگار فرقی نمیکنه هر جا برم اوضاع همینجوریه.
هاه؟
اه، فکر کنم جو سنگین ونیز من رو گرفته بود.
خیلی هم با فلورانس فرق نمیکنه. خیلی چیزهاش شبیه همـه.
با اینکه کارم با قبل مقداری تفاوت پیدا کرده،
و آدمهای اطرافم تغییر کردن... چیزهای زیادی هستن که ثابت موندن.
ولی چیزی در مورد من هم تغییر نکرده.
حالت خوبه؟ آخه چند لحظهی پیش...
خوبم! اصلا نمیخواد نگران بشی!
دیگه به این حرفا عادت کردم!
عادت کردی؟
بله، درسته...
فقط باید مثل همیشه جون سخت باشم و تمام تلاشم رو بکنم!
خب کاتارینا،
میخوام بدونم چرا جلوی بقیه مثل آدم رفتار نمیکنی؟ دلیل این همه کج رفتاریات چیه؟
اول تو به من بگو اون چیـه که پوشیدی؟
هه؟ این رو میگی؟ این لباس کارمـه.
نکنه یه خرده کثیفه؟
ولی خیلی توش راحتی و میتونی تکون بخوری!
بگذریم، به من مربوط نیست که چی میپوشی یا نمیپوشی.
فقط... مزاحم چرتم نشو که کلی خوابم میاد.
آه، واقعا این لباسها جون میده برای تکون خوردن! واقعا بهترین انتخابی بود که کردم!
خب کاتارینا، حالا که از چرت خبری نیست، کلی وقت داریم تا با هم بگذرونیم مگه نه؟
لطفا توضیح بده ببینم.
تصمیم گرفتم متوسل به زور بشم.
خب؟ کاتارینا ساما چیزی گفت؟
نه متاسفانه. ولی نذاشتم چرتش رو هم بزنه.
من به زورِ بازوم ایمان دارم. کار کارگاه رو اصلا دست کم نگیر.
تا به حرف نیاد نمیذارم بخوابه!
با اینکه اون دختر کاملا به آداب و رسوم معاشرت اشراف داره و نیاز نیست ازم یادش بگیره،
اگه جلوی بقیه ازش بهره نبره با بلد نبودنش چه فرقی داره؟
برای همینم به عنوان معلمش هر کاری ازم بر میاد باید انجام بدم.
ظاهرا یه دوست خوب هم تو این راه دارم.
من که دوستت نیستم...
چیزی که خواسته بودی رو آوردمـــ
لباسی قدیمی که قرار بود دور انداخته بشه.
اوه مرسی!
با اینها میخوای چیکار کنی؟
یه کار کوچولو! خب امشب انگار باید بیدار بمونم!
چقدرم خاک داره!
حالا نمیخواد جا بخوری.
چون مجبورم کردی رو صندلی بشینم.
امروز ازین خبرا نیست!
بهجاش، میخوام این لباسی رو که سه شبِ تمام زحمت کشیدم تا درستش کردم رو بپوشی.
کلاس امروزمون بیرونـه.
امروز میخوام دوستهای بهتری باشیم!
ها! دوست؟
امروز آدمهای زیادی دور و برمون نیستن، برای همینم وقتِ خوبی برای کلاسِ خارج از خونهس!
خیلی نگران اندازهت بودم ولی خدا رو شکر سایز تنتـه!
اگه اون رو بپوشی دیگه نگران کثیف شدنش هم نیستی!
آره... اصلا برام مهم نیست.
ولی یه ساعتـه داری چی کار میکنی؟
یه لحظهی دیگه وایسا. اگه این رو بکنم... بقیهش...
یا خدا!
بفرما!
بیا با اینها چرخ بازی کنیم!
ها؟ چرا همهش اینور و اونور میشه...
آیی... چقدر سخته نمیدونستم.
کاتارینا، تو مراقب باش که یه وقت...
ها؟
آفرین کاتارینا! چقدر کارت خوبه!
معلومه! تو خونهی قبلیای که زندگی میکردم همیشه ازین بازیها انجام میدادیم.
ها؟
من جلو میرم!
No comments yet. Be the first to leave one.