نخستین 200 خط.
کیه که باور کنه یک مرد بخواد آخر هفته خودش رو با خدا بگذرونه؟
.در یک کلبه و نه بیشتر
و نه هر کلبه ای، توی .این "کلبه" بخصوص
..چیزی که میخوام براتون بگم،یه کمی
.خب،بیشترش فانتزی هستن
ولی به این معنی نیست که .واقعی نباشه
.مک" در میانه غربی به دنیا اومده"
.یه پسر روستایی تو خانواده ایرلندی-امریکایی
متعهد به دستان پینه بسته .و قوانین بسیار سخت
!نه- !به من نگاه کن-
!به من نگاه کن- !داری اذیتم میکنی-
.گوش کن
.پدرش یکی از بزرگان کلیسا بود
به چی نگاه میکنی پسر؟
گنجه آبخوری- تنهاش بذار-
بخصوص وقتی که بارون نمی بارید ..یا اینکه خیلی زود بارش میگرفت
.آره
.بیشتر همچین وقت هایی
!مک
،من یه پای سیب از فر آوردم بیرون
.بیا یه قاچ بخور
.نه،ممنونم
.پرسشی نبود
.بفرما
.ممنونم- .اوهوم-
.به من نگاه کن عزیزم
پدر ها نباید با بجه هاشون این کار رو .انجام بدن
این دوست داشتن نیست،متوجهی؟
چی کار کنم؟
.با خدا صحبت کن
.اون همیشه در حال گوش دادنه
،با من بخون
کسانی که احساس رهبری میکنن .راهشون رو به محراب پیدا میکنن
:اون یکشنبه وقتی واعظ گفت
«چه چیز می تواند گناهان مرا بشوید؟»
اونوقت بود که فهمید نمیتونه بیش.. .از این ساکت بمونه
«هیچ چز بجز خون مسیح»
«چه چیز میتونه من رو دوباره کامل کنه؟»
«هیچ چیز بجز خون مسیح»- .من متاسفم-
.اشکالی نداره
.فقط بهش بگو از چه چیزی متاسفی
.نمی تونم جلوش رو بگیرم
..سعی کردم،ولی وقتی مست میکنه
.مادرم رو میزنه
.من میخوام ازش دفاع کنم
.ولی نمی تونم
چرا منو مجبور میکنی این کار رو انجام بدم پسر؟
چرا منو جلوی مردم خودم خجالت زده میکنی؟
.بگو
!بگو
در همه چیز از مادر پدرت فرمان بردار » «.باش که این خداوند رو خشنود میکنه
!بلند تر
.کتاب کلوشنز،بخش 3،قسمت 20
در همه چیز از مادر پدرت فرمان بردار » «.باش که این خداوند رو خشنود میکنه
.ضرب و شتم ها تو شبا هم ادامه داشت
راجع به اتفاقی که بعد از اون رخ .داد، مک نمی خواد چیزی بگه
بگذارید اینطوری بگم که درد راهش رو درون ما پیدا میکنه
و ما را مجبور به انجام کار های .باور نکردنی خواهد کرد
13سالگی خیلی سن کمی برای .بزرگ شدنه
رازهای درونی هر طور شده چنگ میزنن . که خودشون رو به بیرون ما برسونند
.تو خوبی
مک و نن 18 ساله تقریبا .خوشحال رو با هم زندگی کردند
اون مثله یه چسب خانواده رو .پیش هم نگه داشته
راستش،اگه تو 3 دقیقه آینده از اینجا .بزنیم بیرون شاید به موقع برسیم
بچه ها؟
.میسی یک ثانیه همینجوری صبر کنید !صبر کن!صبر کن
.خیلی خب،مهم نیست فراموشش کن- !جاش-
..جا
حاضری؟- آره چطور؟-
.خب..جاش یه مشکلی داره نن
.موهاش رو مرتب کرده و بوی خوبی میده- .میخواد الی تیلور رو تحت تاثیر قرار بده-
!نه نمیخوام- !بعله میخوای-
الی کیه؟- .خب من برام مهم نیست کیه-
اگه بتونه ما رو به موقع برسونه .رضایت منو جلب کرده
،ولی اگه خدا همواره با ماست
چرا دیر رسیدن به کلیسا براش مهمه؟
.حرفش نکته داره- .آره-
.برای خدا مهمه چون برای مادرت مهمه
.باشه،زودباشین
.تلاشت ستودنی بود حقه باز کوچولو
.صبح بخیر
سلام بچه ها- سلام-
مک،دیروز بازی رو دیدی؟
از کی تاحالا کنترل تلویزیون دستم بوده؟
!شنیدم یه روز پسش میگیری
میدونی چی احمقانست،اینکه داره .از برنامه هایی که اون میبینه خوشم میاد
من مک رو 10 سال پیش توی .کلیسا دیدم
«مقدس،مقدس،مقدس»
«خداونده متعال»
«صبح های خیلی زود»
«...صدای ما تورا بیدار کند»
«مقدس،مقدس،مقدس»
اون موقع ها مک اونطور که نن خدا . رو میدید نمیشناخت
،در حالی که رابطه اون سطحی بود
!رابطه نن عمیق بود
اون خدا رو "پاپا" صدا می کرد و .مثله یه دوست قدیمی باهاش حرف میزد
.که مک هرگز نمی تونست اینطوری باشه
ولی اونا با هم تونستن چیزی که خیلی ها .بهش میگن "زندگی خوب" رو بوجود بیارن
..ولی همه اینها تغییر کرد
.زمانی که اندوه بزرگ ناخوانده فرا رسید
نه،تو نمیتونی رانندگی کنی .خیلی خطرناکه
.نه،هرگز همچین چیزی ندیدم
.آره،البته که خوب میشم
.نه من اون خوشگله رو گرم میکنم
.فقط یه کم خستگیه فکر کنم
.میخواستم جاده رو قبل از تاریکی تمیز کنم
.صبح بهم زنگ بزن
.باشه،تو هم همینطور
.من 30 ساله همچین طوفانی ندیدم
.خوب شد که نن و بچه ها از جاده دور هستن
کمک نیاز داری؟
.بیل من رو بگیر و بی معطلی بکن
.من خوبم
.خیلی زمان نمیبره
.ممنون بابت بنزین
نظرت راجع به شام چیه؟
.مگی پای مرغ درست کرده
.نه،نن برام تو یخچال غذا گذاشته
.شاید دفعه بعد- .خیلی خب-
.ممنونم
.خیلی خب
هی پدر،پدر؟
همم؟- بگیر پدر-
.جایی نیست
.هی
.اینو یه جا بذار که بعدا بتونی پیداش کنی
.کمک های اولیه
اگه زنبور نیشمون بزنه از لجن رودخونه استفاده میکنیم درسته جاش؟
.آره
مامان،مطمئنی نمیشه سمینار رو بیخیال بشی؟
.یالا،یالا،بهتون خوش میگذره
.من به مهارت های مادرانه پدرتون ایمان دارم
داری؟- هی-
هی ،هی،هی ،خانم جوان چی اونجا داری؟
.کلکسیون حشراتم- چی ؟-
هی،تو حشره جمع میکنی؟
نه پدر- نه؟-
اینا دیکسی و دونا هستن !سوسکهای فرش
.واندا، چسبناکه راه رونده
.و اینم کارل هزار پاست
.کارله هزار پا" خوشم اومد"
میشه ببارمشون؟لطفا؟
ما که نمی تونیم "کارله هزار پا" رو .تنها بذاریم
.ایده خوبی نیست
.نه
.ببخشید،سعی کردم
آخرین سفر تابستون؟
.یه آخر هفته بده تنها خواهد بود
.برات یه ماهی قهوه ای 3 کیلویی میارم
،باشه از سوپر مارکت نخری
.چون میشه فرقشون رو فهمید
هی ویلی،یه لحظه وقت داری؟
البته- خوبه-
.ما باید..باید بریم
هی،یه ذره صبور باشید بچه ها؟
.باشه،باشه،یالا
پنیر؟- باشه-
عکس خوبی بود- مطمئن؟-
!باشه!برید بیرون!خداحافظ
هی بچه ،اونجا رو ببینید یادتونه؟
!آبشار پدر!باید واستیم
.بریم آبشار رو ببینیم- .توقف نداریم-
.باید قبل از تاریکی به محل کمپ برسیم
خب،داستان شاهزاده خانم هندی رو به میسی گفتی؟
کدوم شاهزاده خانم؟
یالا پدر باید بگی!باید داستان رو .براش تعریف کنی
باید برگردیم- !تروخدا-
.نمیتونیم برگردیم
.نمیشه هر خروجی رو رد کنیم- یالا-
.جوابم منفیه
..مدت ها قبل، یک شاهزاده خانم هندی بود
چه شکلی بود؟
.خب،خیلی خوشگل بود
.موهاش چه رنگی بود
.مثله این
.میخوای داستان رو برات بگم؟باشه
خب،این شاهزاده خانم تنها دختر ..رئیس بزرگ
.که رهبر یک قبیله بزرگ بوده
تا اینکه یک تابستون،بیماری در سراسر .سرزمین اونها پخش شد
انقدر شدید بود که حتی جنگجویان . قوی هم مریض شدن
.و اونها در آستانه مرگ بودن
پس همه بزرگان گرد هم اومدن .که راه چاره ای پیدا کنن
..یک پیشگویی به پدر شاهزاده خانم گفته شد
..که بیماری تنها
.با مردن دختر اون درمان میشه
بعد از یک بحث طولانی،فهمیدن که .نمیشه اون رو قربانی کرد
..و زمانی که شاهزاده این پیشگویی رو شنید
میدونست که باید چی کار کنه .اون عاشق مردم سرزمینش بود
..یک روز صبح، به بالای اون سنگها رفت
.و بدون درنگ پرید
.صبح بعد بیماری تو قبایل درمان شد
بیماران از تخت ها بلند شدند .و همه خوشحال شدند
.ولی رئیس فهمید که دخترش گم شده
.میدونست که دخترش چه کار کرده
.قلبش شکست
.اشکهاش از گونه هاش سرازیر شد
گریه می کرد و میخواست که فداکاری . دخترش به یاد بمونه
،روح بزرگوار از گریه های اون متاثر شد
.و دعاهای اون رو پاسخ داد
.آب از اونجا شروع به ریزش کرد
No comments yet. Be the first to leave one.