نخستین 200 خط.
دریای آتش قسمت سیزدهم
ارائه ای از تیم ترجمه ی نقد کره
خون پان! خون پان کراپ خون پان!
خون پان کراپ
خون تکین
خون پان کراپ خون پان.
خون پان!
خون پان!
- برو ؛ زودباش برو. - برو ؛ زودباش برو
هی؛ صبر کن ؛ منم کمکت میکنم
هی، صبر کن
خون پان کراپ خون پان.
خون پان
- خون پان -خون تکین.
-خون تکین -خون پان کراپ
-خون تکین -سفت بچسب خون پان
خون پان! خون پان کراپ خون پان!
سفت نگهش دار خون پان
- خون پان کراپ - پی پان -پان! - اون فقط بیهوشه،
میبرمش خونه استراحت کنه ؛ آتیشو واسم خاموش کن
- حتما - خون پان
برین؛ زودباشین برین
- همین جا صبر کن. - صبر کن ؛ اول صبر کن
سانگاه کجا گم وناپدید شد؟
من فرار کردم
- شما پلیس مخفی ای هستین که سانگاه رو تعقیب میکرد؟؟ -بله
-سانگاه تو یه لحظه خیلی سریع فرار کرد ،نتونستم بگیرمش -خیلی بد شد پس
هنوز بد نیست،
فقط یه راه هست که سانگاه میتونه از اونجا فرار کنه و به اسکله بره
پس لطفا آتیش رو برام خاموش کنین؛ من میرم دنبال سانگاه
هی، پات
فکر کردی به این راحتی میتونی فرارکنی سانگاه؟
کیه؟
کی گفته من فرار کردم؟
-فقط اومدم که هوای تاره بخورم -بیا مثل ادم با هم برگردیم
- کجا بریم؟ -نپرس ؛ بریم
-بیا اینجا!شماها نیاین داخل! اگه بیاین اون میمیره -نکن
- چی میخوای؟ - من می خوام از اینجا بیرون برم! - منو بجاش بگیر
- باخون جیو کاری نداشته باش ؛ اون چیزی نمیدونه -بهت اعتماد ندارم
اگه بذارم بره، شماها منو دستگیر میکنین مگه نه؟
- پس ؟! - خون پان
خون پان کراپ ؛ خون پان کراپ خون پان
- خون تکین ؛ اتاق اسناد آتش گرفته ؛ باید برم -صبر کن خون پان
پات مراقب اونجاس؛ تو باید اول استراحت کنی
نمیتونم استراحت کنم ؛نگرانم ؛ میترسم اسناد بسوزن ، اگر بسوزن هیچ مدرکی از حمله ی اونا باقی نمیمونه ؛ باید برم
- خون پان کراپ، خون پان،صبر کن ، خون پان. - پس؟!
- هی - خون جیو!
خون
تیراندازی بود
افسر
- چی شد؟ - سانگاه به افسر تیراندازی کرد و در رفت
خون پان کراپ؛ همین جا صبر کن
خون تکین خون تکین
سانگاه
- بیا اینجا - نه!
سانگاه ؛ دیگه بسه
- من تو رو تحویل پلیس میدم -خون تکین ... لطفا بذارین من برم
در واقع ، همش ، پی سودا , اون ..
سانگاه
سانگاه
سانگاه سانگاه! نمیر ؛ سانگاه سانگاه
هی بایست
خون تکین بذارین من برم
در واقع ، همش ، پی سودا , اون ..
سانگاه
سانگاه
خون تکین ؛ چی شد ؟؟ سانگاه رو گرفتین؟؟؟
سانگاه ...
مرده .
فکر کنم... باید به هوانا سودارات بگیم که سانگاه مرده
شاید یک رفتار عجیب و غریب پیدا کنیم.
سلام، ساک؟
فکر کنم شما باید برین استراحت کنین من اینجا پیش خون تکین و پان میمونم
به هر حال، مراقب باشین . من الان خیلی میترسم
حتما، نگران نباشین
خون سودارات
خون سودارات
خون سودارات ؛ اگه در رو باز نکنین ، با لگد در باز میکنم و میام تو
گروهبان
ستوان ؛ اینو ببینین
لاردیای( پیاده رو )ا
-هوانا سودارات فرار کرده ؟؟ -آره
بعضی از لباساشم تو کمدش نیست
که یعنی ... اتفاقی که تو اتاق اسناد افتاده و کشتن سانگاه ؛
کاره هوانا سوداراته
کاملا مطمئنم که همینجوریه
تو چی فکر میکنی پات؟
قبل از این اتفاق، من دیدم هوانا سودارات ساریندا رو خفه کرد.
-بایست -عمه دا -بذار رین بره
اگر هنوزم این جوری به رین آسیب بزنی ؛ به پلیس خبر میدم تا دستگیرت کنه
جراتشو داری؟
چرا نتونم اینکارو انجام بدم ؟ و اگه نمیخوای پلیس درمورد گذشتت تحقیق کنه ....
دوباره رین رو اذیت نکن ؛فهمیدی؟
وقتی می گفتم اینو ، هوانا سودارات شوکه شد و نمی تونست حرف بزنه.
که یعنی همه اتفاقای بدی که افتاده ...
- کاره خودشه. -من سریع میرم دنبال هوانا سودارات میگردم
نمیذارم که از مجازاتش فرار کنه
- مامان - ها؟ - سلام مامان. - وای! نانگ دا،
چی شده؟بعد از هزار سال امروز اومدی خونه ؟
خب ؟ چی مجبورت کرده؟
-مامان ؛ یه بار بعد این مدت اومدم خونه ؛ میشه سوال نپرسی و غر نزنی ؟ خستم ؛ میخوام برم بخوابم -واقعا ؟؟ واقعا؟؟؟
- نمیدونم داری درمورد چی میپرسی. خستمه -همیشه همیجوری هستی -همش همینه
دقیقا کی مادره و کی دختره؟؟؟
میای اما یه سلام و حال و احوال نمیکنی، یه بارم که میای انگار روحی که اومده منو شکار کنه.
مامان
- مامان، ماااامان! کی رفته تو اتاق من؟ - ترسیدم ؛ فکر کردم خونه آتیش گرفته.
کی میتونه بره داخلش؟ حتی موشم نمیتونه ؛ درشم قفل کردی که امن بمونه
- هی، اگر کسی نرفته داخل پس چجوری وسایلم گم شده ؟ - آه! چجوری بدونم؟!
- این هفته غریبه ای اومد خونمون، مامان؟ - نه، هی...
رین دوستشو آورد
دوست ساریندا؟؟
- کی؟ - خیلی اتفاقا امشب افتاده.
شما احتمالا خسته هستین؛ فکر می کنم... باید برگردین و استراحت کنین.
نه
من گفتم که براتون اتاق آماده کنن
اجازه بدین باهاتون بمونم،
چون اگه برگردم ؛ احتمالا نمیتونم بخوابم
- هوانا سودارات فرار کرد؟ - بله، اسناد مهمی هم سوختن و هیچی باقی نمونده
- چرا همیشه اینجور مشکلات پیش میاد؟ - الان آدمای ستوان ساکسان دارن دنبال هوانا سودارات میگردن.
میترسم که ... یواشکی برگرده اینجا و با پی ته و پی پان کاری بکنه
من نمیدونم نانگ سودا از دیشب کجا ناپدید شده
- اما مگه کار اشتباهی کرده؟ - خب... دخترتون کار اشتباهی نکرده، مادربزرگ.
فقط میخواستم یه چن تا سوال کوچیک ازش بپرسم
- چرا این عکس پاره شده؟ - رین هم از هوانا سودارات پرسید اما چیزی نگفت ، رین هم کنجکاو بود .
چرا احساس نزدیکی زیادی به ساریندا مثل یه بچه دارم؟؟؟
کجا چهره این بچه رو دیدم؟
وقتی مادرت فهمید که نوان پرانگ حامله هس ...
اون تو رو برد خارج. مادرت منو از کسی که دوستش داشتم بخاطر انتقام جدا کرد و زندگیم مثه جهنم شد
همیشه اعتقاد داشتم دختر نوان پرانگ از خون خودمه
اما همونجور که اون بچه بزرگتر میشد...
حقیقت داشت برملامیشد
و چیزی که فکرمیکردم درست بود
ناتچا ... دختر من و نوان پرانگ نبود
من تست دی ان ای گرفتم که باعث شد نوان پرانگ قبول کنه که راستشو بهم بگه؛ اون بهم مواد زده بود تا منو بیهوش کنه ...
و جوری به نظر بیاد که من با اون کاری کردم
ازش خواستم که ناتچا رو از جزیره ببره
احتمالا سرنوشت مادر و دختره
اون روز که قایق داشت میرفت
منفجر شد و باعث شد نوان پرانگ و ناتچا بمیرن
این بچه ؛ سارینداس
این بچه ناتچاس
این یعنی...
ساریندا و ناتچا یه نفرن
ناتچا نمرده
ساریندا
- بله - بیا تو اتاقم.
بشین
با من کاری دارین خون تکین؟؟؟
به این دو عکس نگاه کن.
عکس دیگه ای هم اینجاس
-چرا خون آنوپونگ منو نگه داشته؟ -من باید ازت بپرسم
- چرا دروغ میگی؟ - درمورد چی دروغ بگم؟ - ادای بیگناها رو درنیار و نگو که نمیدونی
احتمالا عصبانی هستی، پدر من حقیقتو می دونه که تو دخترش نیستی، بنابراین با عمه ات برای نابودی جزیره پیرل همکاری کردی!
- خون تکین کا ؛ من نمیفهمم چی میگین - به من دروغ نگو! من حقیقتِ اینکه تو کی هستی رو میدونم
تو ناتچایی ؛ دختر نوان پرانگ
مادرت بابامو گول زد ؛ که تو دختر بابامی
چون قیافت عوض شده بابام نتونست بشناستت
وقتی قایق نوان پرانگ منفجر شد؛ اون مرد و تو زنده موندی
-نمیفهمم -حقیقتو قبول کن
- نمیخوام از قانون علیه تو استفاده کنم - خون تکین کا , نمیفهمم دارین چی میگین
من اون کسی که فکر میکنین نیستم؛ من فقط یه بچه ام که عمه دا منو بزرگ کرده
هی اگه حرف نزنی ؛ به پلیس میگم بخاطر توطئه با هوانا سودارات و اختلاس پولای جزیره دستگیرت کنه
ساریندا
ساریندا ؛ تو
ساریندا
خون تکین کا
-ساریندا چطوره؟ -دکتر داره معاینش میکنه اما هنوز بیهوشه
خون پان کراپ ؛ میدونین که این زن تمام مدت داشته مارو گول میزده؟؟
اون همیشه ضعیف و مهربون رفتار میکرد , اما در حقیقت ... اونم به اندازه ی عمه اش بده
خوبه که بهش مشکوک بودم
من این عکسو آوردم که چکش کنم و بفهمم که ...
ساریندا و ناتچا یه نفرن
- که یعنی... ناتچا نمرده؟ - بله، اون هنوز نمرده.
هوانا سودارات، ناتچا رو اورد و اونو بزرگ کرد.
و اسمشو عوض کردو گذاشت ساریندا که کسی نفهمه که اون کیه
درسته, بهت اعتماد نداشتم چون هرچی بزرگتر میشد ، هیچ شباهتی به من نداشت ؛ چجوری اینکارو کردی؟
-چون دوستت دارم ؛ دوستت دارم -تو منو دوست نداری, خودتو دوست داری
-از ناتچا به عنوان وسیله برای تو تله انداختنم استفاده کردی -نه درست نیست؛ من دوستت دارم -برو
از اینجا برین
برو ؛ از اینجا برو دیگه برنگرد
-دخترتم با خودت ببر -خون. پونگ خون
خون پونگ...
-ناتچا بیا پیشم -مااماان
مامان گریه نکن
- باید بری - من می خوام اینجا باشم - باید با من بیای - من می خوام پیش بابا باشم. - باید با من بیای؛ گفتم ساکت باش؛ دهنتو ببند
گفتم بسه ؛ ساکت باش ساکت باش وخوب گوش کن
ناتچا بابات تورو نمیخواد ! بریم ! زودباش
- بابا آه بابا، من نمی خوام برم! بابا! - گفتم بریم - بابا! - بیا بریم - باباااااا، من نمی خوام بروم! - ناتچا ؛ بامن بیا
خون خون . لطفا آروم باش
آروم آروم خوابید
خوبه که هیچی یادت نمیاد عزیزم
از الان به بعد ، بهت یه زندگی جدید میدم
-اسمت ساریندا س عزیزم -باشه
خون کراپ خون کراپ
-یادته که اسمت چیه؟ -من .....
اسمم ....
ناتچا
هنوز فکر بدن نکن
صبر کنین تا ساریندا بیدار بشه
و ازش میپرسیم
No comments yet. Be the first to leave one.