نخستین 184 خط.
اگه نمی خواهی بمیره ، میشه لطفاً اسلحه ات رو بذاری زمین ؟
!چی ؟
ماموریت : 50 دنیایی که در آن نمی توانیم زنده بمانیم
!صبر کن ، چی ؟
زود باش بلند شو
ها ؟ الان چی شد ... چی ؟
در انسانها
مغز معمولاً بطور ناخودآگاه محدودیتی برای میزان قدرتی که
می تونند استفاده کنند قرار میده تا تمام قدرت خودشون رو آزاد نکنند
اون به این خاطره که اگه صد درصد قدرتشون رو آزاد کنند
صدمه ی جبران ناپذیری به عضلات و استخوانهاشون وارد میشه
اما الان ، اون محدود کننده توی مغز این زن متلاشی شده
که یعنی اعصابش خرد شده
آدم ضعیف
از مردن می ترسی
از خیانت شدن بهت می ترسی
اونقدر که نمی تونی به هیچکس اعتماد بکنی
حتی اونقدر دقت نمیکنی تا تصمیم بگیری که
یه نفر قابل اعتماده یا نه ، همه ی استدلالها رو رها کردی
تو یه مرد بی ارزشی که برای سرگرمی خودت توی کارهای دیگران دخالت میکنی
اما من اون ترس رو ندارم ، من به اون اعتماد دارم
من همیشه ، همیشه ، همیشه همیشه به اون فکر میکنم
! برای همونه که من قوی هستم
! نمی تونی منو شکست بدی
این مزخرفات رو تموم کن
اما الان ، هر دو تا دستهات و پات رو کاملاً از دست دادی
اگه به اندازه ی کافی ازت فاصله بگیرم راهی برای حمله به من نداری
!دست در رفته اش ؟
بس کن
لازم نیست اونو بکشی و لازم نیست بمیری
... سنـ
!سنپای ! حالت خوبه ؟
وضعیت من از تو بهتره
مهمتر از اون ، باید ببندیمش
اگه همینجوری زنده بذاریمش خطرناک نیست ؟
می تونیم یه کوه اطلاعات ازش بگیریم
بندازیمش زندان
وقتی بهش احتیاج داشتیم می تونه یه ابزار مذاکره باشه
می ذاریم دفتر مرکزی تصمیم بگیره می خواد باهاش چیکار بکنه
اون موضوع به کنار ، باورم نمیشه این یارو حسابت رو رسید ، سنپای
!صبر کن ! راستی ، سنپای کی بیدار شده بود ؟
!اوه ! نکنه شنیده چی گفتم ؟
! نه ، نه ، نه ، امکان نداره
! وقتی همه ی اون حرفها رو زدم بیهوش بود
! حتماً باید بیهوش بوده باشه
لطفاً بهم بگو اونو نشنیده ، لطفاً بهم بگو اونو نشنیده
اگه حرفهام رو شنیده ، شاید بتونم بکشمش ... و بعدش هم خودم رو بکشم
!صبر کن ، چی دارم میگم ؟
!شب هنگام خیلی عصبانیه ، صورتش سرخ شده ؟
می دونم چی می خواهی بگی
نه ، نمی دونه
همونطور که قبلاً گفتی ، شاید مهارتم رو از دست دادم
درسته ، سنپای ، مهارتت رو از دست دادی
تو یه چاقوی اسباب بازی با تیغه ی جمع شدنی ای ! آه ، فنری ، فنری
زخم روی دستت هم کار ویلر بود ؟
نه ، این کار یوری برایر بود
تعقیبم کرد و آخرش درگیر شدیم
کارش رو تموم کردی ؟
دلیل اینکه یور-سان با من ازدواج کرد این بود که خیال برادرش رو راحت بکنه
اگه برادرش رو از دست بده
اون مفهوم از بین میره و اون موضوع برای عملیات استریکس مانع ایجاد میکنه
این حقیقت که اونو یور برایر صدا نمیکنه
باعث شده دیگه فکر کنم استدلال آوردنت بهانه بنظر میرسه
اما احساساتش درست هستند
وقتی میگه این برای ماموریته ، نمی تونم این موضوع رو رد کنم
سنپای ، منصفانه بازی نمیکنی
حق ... با توست
سازمان امنیت کشور هر لحظه ممکنه برسه اینجا
دلم می خواد هرچه زودتر از اینجا ... برم بیروم ، اما چطور
!چرا اینقدر راحت نشستید ؟
! باید فرار کنیم
! اون بالا پر از ماموران سازمان امنیت کشوره
چه به موقع اومدی ، سنپای
می دونم سنگینه ، اما میشه ازت بخواهیم ویلر رو تا بالا حمل بکنی ؟
! باشه
شب هنگام ، می خوام شونه ی چپت رو جا بندازم
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
! آآآآآآه
سنپای داره منو می بره آآآآآآآآآآآآ اساساً مثل یه پرنسس بغلم کرده آآآآآآآآآ
مشکلی نیست ، سنپای ، می تونم خودم راه برم
فقط انگشتهای پام و استخوان نازک نی پای چپم رو شکستم
مسخره نباش ، اگه اون کار رو بکنی ، بهمون می رسند
همیشه زیادی به خودت فشار میاری
تو آخرین نفری هستی که می خوام اون حرف رو ازش بشنوم
تو زیادی لجبازی
اگه همونجوری ادامه بدی ، آخرش خودت رو به کشتن میدی
باشه فهمیدم ، به قبول این حقارت رضایت میدم
اما زودتر بریم روی سطح زمین
... ها ؟ باشه
! می میرم ! همین الان می میرم
اگه زودتر منو نذاره زمین ، قلبم ! منفجر میشه ، واقعاً می میرم
خوش شانسیم که افراد کافی برای ترتیب دادن نقاط بازرسی توی کل منطقه نداشتند
از اولش هم با پلیس محلی کار نمی کردند
مطمئنم دلیلی وجود داشته که نمی تونستند خیلی آشکارا کار بکنند
با این وضعیت ، باید بتونیم بی خطر برگردیم به برلینت
حالا که اثر آدرنالین رفته درد میکنه
به هر صورت ، تونستیم از زندگی هم قطارانمون در شرق محافظت کنیم
اما تیم آبی پیغامی دریافت کرده که گفته
جاسوسمون توی سازمان امنیت کشور دستگیر شده
پس با اینکه ویلر رو دستگیر کردیم ، اساساً برابر شدیم
همه ی تلاشهامون بی فایده بود
آه ، امروز خیلی خسته ام
هوی ، گرگ و میش ، وقتی برگشتیم یه نوشیدنی باهامون می خوری
چی ؟ اما نمی تونم
وقتی میومدم بیرون گفتم توی کار یه وضعیت اورژانسی پیش اومده
اگه زودتر نرم خونه ، مشکوک میشن
اه ، برای راحتی خودت همیشه از بهانه ی خانواده استفاده میکنی
و مرد اون خانواده بودن دقیقاً ماموریت منه
... لازم به گفتن نیست که ، الان
چیه ؟ با خانم دعوات شده ؟
!واقعاً ؟
... نه ، نمیدونم میشه دقیقاً اسمش رو گذاشت دعوا یا نه
! من از همه چی ناراضیم
چطور می تونی ؟! حتی توی روز تعطیلت !هم خانواده ات رو تنها می ذاری ؟
بیشتر مثل این می مونه که اصلاً نمی دونم همسرم الان به چی فکر میکنه
فکر کنم حتی تو هم از اون دردسرها داری ، ها ؟
اون یعنی من یه فرصت برای همسر جدید !شدن توی عملیات استریکس رو دارم ؟
بنظر میاد عملیات استریکس ممکنه هنوز در خطر باشه
بعد از این ، بیاید بریم خونه ی تو و دلیل این ناسازگاری رو پیدا کنیم
و بعدش اون اختلاف رو بطور جبران ناپذیری بزرگتر میکنم
مسخره نباش ، باید زودتر بری بیمارستان
اون کار رو نکن ، تنها راه کمک به مشکلات زناشویی دخالت نکردن توی اونهاست
! آخرین کاری که سعی دارم بکنم کمک کردنه
فرستاده شده بود خونه
نمی دونم بخاطر اینه که روز طولانی ای داشتم یا نه
اما حس میکنم خیلی وقته خونه نبودم
اگه توی متوقف کردن ویلر شکست خورده بودیم ، نمی تونستم برگردم اینجا
همین حفظ خانواده ی فورجر کار حساس و پرخطریه
و برای همونه که لازمه بفهمم علت شکایت غیرقابل درک یور-سان چیه
!چطور جرات میکنی تا اینقدر دیروقت کار بکنی ؟
من اومدم
خوش اومدی ، لوید-سان ، حتماً از اینکه تا اینقدر دیروقت کار می کردی خسته ای
... چیـ
... الان چی شد ... یهو همه ی قدرتم رو از دست دادم
!لوید-سان ؟
! واقعاً داری مهارتت رو از دست میدی ، گرگ و میش
اجازه نده حواست پرت بشه
ممکنه پشت اون لبخند نفرت غیرقابل سنجشی باشه
ای وای ، صورتت چی شده ؟
ائـ ... وضعیت اورژانسی کارم در مورد یه کشتی گیر حرفه ای هیکلی بود
که از سوزن خوشش نمیومد
کار خیلی سختی بود
اوه ، آنیا کجاست ؟
آنیا دلش می خواد یال پشمالوی ... آقا شیره رو هم سرش بکنه
اونقدر خوش گذرونده خسته شده
و به محض اینکه رسید خونه مستقیم رفت توی تخت
لوید-سان ، اگه خسته ای تو هم باید زودتر بری بخوابی
... مهمتر از اون ، یور-سان
... در مورد امروز صبح
خیلی متاسفم که فرصت نداشتم بشنوم چی می خواستی بگی
چون خیلی بی کفایتم باعث کلی ناراحتی برای تو شدم
نه ، اصلاً اونطوری نیست
ائـ ، درواقع ، متاسفم
... می دونی ، داشتم با کامیلا-سان و بقیه حرف می زدم و
و برای همون بود
دنبال چیزهای می گشتم که بهشون گیر بدم تا عادی بنظر برسم
متاسفم که بی خودی نگرانت کردم
!چی گفتی ؟
!لوید-سان ؟
نمی تونم ، یه عضله رو هم نمی تونم تکون بدم
نمی تونم بلند بشم ، حتی دیگه انرژی ندارم که فکر کنم
!حالت خوبه ، لوید-سان ؟
!آمبولانس خبر کنم ؟
... نه ، مهمتر از اون ، ائـ
این شاید یه موضوعی برای شکایت کردن بهت بده
اما میشه ازت بخوام امروز کارهای خونه رو تو انجام بدی
و تدارکات فردا رو انجام بدی ؟
! البته
چرا اینقدر خوشحال بنظر میرسی ؟
خوب ... شاید دقیقاً سعی نمی کردم چیزی برای شکایت کردن پیدا کنم
... شاید فقط می خواستم از تو مراقبت کنم ، لوید-سان
یا اینکه به من تکیه بکنی
تو می تونی خودت تنهایی همه ی کارها رو انجام بدی
و حتی وقتی به مشکل برمی خوری به ندرت اونو نشون میدی
اما فکر نمیکنم که لازم باشه اونقدر بی نقص باشی
پس این حقیقت که تونستی ضعفت رو نشونم بدی یه کمی خوشحالم کرد
هرچند من اونقدر قابل اتکا نیستم
ممنون ، یور-سان
شنیدن اون حرف باعث شد یه کمی حالم بهتر بشه
... اما ، یور-سان
بطور دردناکی فهمیدم که چقدر ضعیفم
وقتی چشمهاش رو دیدم
بهم یادآوری شد که تا بی نقص نباشم نمی تونم توی این دنیا زنده بمونم
... پس
No comments yet. Be the first to leave one.