Dong Yi

Dong Yi (동이)

دانلود زیرنویس Farsi Persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

Dong Yi 2010 E 39
ناشر Rahpooyan
ترجمه شده توسط سجاد

برچسب‌ها

other
تاریخ انتشار: 2012-08-30
تعداد دانلود: 25
مخصوص ناشنوایان: Yes

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 200 خط.

قسمت 39 امروز، در بیست و ششمین روز از ماه چهارم، در سال 1694،

بانو چان دونگ یی به عنوان همسر سلطنتی رتبه چهارم منصوب خواهد شد.‏

و ایشان این فرمان را اطاعت میکنند.‏

شما حالا همسر سلطنتی چان هستید،‏ با تمام وجودتون به عالیجناب خدمت کنید.‏

و ستون محکم سلطنتی در قصر مرکزی باشید.‏

اطاعت میکنم.‏ باتمام وجودم، بانو ملکه.‏

ـ تبریک میگیم، والاحضرت.‏ ـ تبریک میگیم، والاحضرت.‏

ـ تبریک میگیم، والاحضرت.‏

یک سال بعد

دادخواستو بده به من

این غیرقابل قبوله

به اداره مالیات اطلاع بدین اینو به سال بعد موکول کنن.‏

و مالیات اجباری برنج رو کاهش بدن.‏

اما، ما چطور باید این مقدارو جبران کنیم؟

از خزانه سلطنتی استفاده کنین،

و در ضمن، میتونید این مبلغو از درباریان و خاندان سلطنتی و زمینهای سلطنتی تامین کنید.‏

بله، عالیجناب.‏ دستورات شمارو انجام خواهم داد.‏

بعدی چیه؟

این گزارشهای مامورین مخفی از تمام استانهاست، عالیجناب.‏

نشونم بده.‏

عالیجناب،‏ ناهار شما آمادست.‏

الن وقت ندارم.‏ بعدا.‏

تو خیلی عالی بودی،‏ افسر چا.‏

شما لطف دارید، عالیجناب.‏

ـ این آخرین بازدید نیروهای نظامیه؟ ـ بله، عالیجناب.‏

ـ زمان بازدید سه وزارت خونه کیه؟ ـ 3 بعدالظهر، عالیجناب.‏

واقعا؟ یعنی اینکه من 30 دقیقه وقت دارم!‏

شما، دوباره میخواید برید اونجا؟

شما چطور؟ نمیخوای با من بیای؟

نه، عالیجناب.‏ من باید به کارام برسم.‏

خیلی خوب.‏ تو به کارات برس!‏

عالیجناب کجا میرن؟

شما نمیدونید ایشون این جور وقتا کجا میرن؟!‏

ـ حمام آماده شده؟ ـ بله بانوی من.‏

ـ امروز هوا گرمه. چای گل داوودی آماده کن.‏ ـ بله.‏

ـ بانوی من... بانوی من...‏ ـ چیه؟ چی شده؟

ـ عالیجناب دارن میان!‏ ـ چی؟ دوباره؟

ـ بله!‏ ـ ولی ایشون دو ساعت قبل اینجا بودن!‏

بله، دارن دوباره میان!‏

ـ عالیه...‏ ـ عالیجناب وارد میشوند.‏

خوب!‏ شاهزاده و بانو چان الان دارن چیکار میکنن؟

اون خیلی زیباست!‏

واقعا این طوره.‏ اون خوشگله.‏

ـ اونو شنیدید؟ ـ بله بانوی من!‏

مثل اینکه شاهزاده میخواد حرف بزنه!‏

چیه؟ چطور شده؟

ـ عالیجناب!‏ شما هم اینجایید، ملکه.‏

خیلی خوب، بگید ببینم چی شده؟

عالیجناب!‏ شاهزاده داشتند سعی میکردند صحبت کنند.‏

ـ واقعا؟ الان؟ ـ بله، عالیجناب!‏

من خیلی هیجان زده شدم.‏ وقتی اونو شنیدم.‏

آره... اون فقط دو ماهشه ولی میخواد صحبت کنه!‏

اون خیلی باهوشه!‏

آره....‏ با... باب... بابا...‏ بابا

بابا!‏

عالیجناب اینجاست.‏ این کافی نیست!‏

ـ برگرد و یکی دیگه بیار!‏ ـ مطمئن باش که غذای خوبیه.‏

ـ بله، بانوی من!‏ ـ بانو بونگ!‏

اوه... بله

اگه اومدید که والاحضرت رو ببینید، باید منتظر بمونید.‏ عالیجناب الان داخلن.‏

ـ چی؟ دوباره؟ ـ ایشون سه بار در روز میان!‏

مردم میگن که قوانین کشور از قصر بانو چان صادر میشه!‏

ـ میدونم!‏ ـ ایشون باید خیلی خوشحال باشن!‏

البته که این طوره!‏ ایشون منتظر یه بچه بودن، و اون یه پسره!

بانوی من والاحضرت اینجان!‏

والاحضرت!‏

مدتیه که ندیدمت، بانو یو.‏

بانوی من. چی شما رو به اینجا کشونده؟

شنیدم که به اقامتگاه من اومده بودید. علاوه بر این میخواستم باهاتون صحبت کنم.‏

لطفا بفرمایید داخل بانوی من.‏

به نظر اداره بازرسی مهمان نواز نیست!‏

بله؟! میخواید یه کم چای میل کنید؟

اوه... حالا که اصرار دارین دعوتتونو رد نمیکنم.‏

لطفا از این طرف بیاین.‏

چرا هی اینور اونور رو نگاه میکنی؟ بیا بریم.‏

ـ همسر چان خیلی قدرتمنده! ـ آره، میدونم.‏

کی فکر میکرد که ایشون یه پسر به دنیا بیاره؟

ما آدممونو اشتباه انتخاب کردیم!‏

ـ چی میشه اگه ولیعهد دوباره انتخاب بشه؟ ـ چی؟

ـ تو شایعاتو نشنیدی؟ ـ چی؟

بانوی من.‏

اون اینجاست؟

ـ بانوی من...‏ ـ ازت پرسیدم اون اینجاست؟

بمیر، لعنتی!‏

از تمام خدایان آسمانها درخواست میکنم!‏

لطفا بچه چان دونگ یی رو بکشید!‏

ـ آه... حضرت والا! ـ اینجا چه غلطی میکنی؟

بانوی من! من...‏

تو فکر میکنی که با این کارای احمقانه به من و شاهزاده کمک میکنی؟ این فکر توه؟

لطفا منو ببخشید، بانوی من!‏

من فقط نگران شما و شاهزاده بودم.‏

ـ مادر! ـ بله من کسی بودم که ازش خواست اون کارو بکنه!‏

من از خشم میمیرم،‏ اگه اون کارو نکنم!‏

ـ مادر!‏ ـ بانوی من! این تنها کاریه که میتونم بکنم.‏

من هیچ چی برای کشتن همسر چان و بچش ندارم!‏

شما شنیدید که مردم میگن پسر اون جایگاه ولیعهد رو خواهد گرفت؟

این شما رو خشمگین نمیکنه؟

شما نشستین و تماشا میکنین؟

این کارای بچگانه چیزیه که شما انجام میدین؟

چطور میتونین با این وضعو عوض کنین؟

شما فکر میکنین من فقط اینجا نشستم و منتظرم که این اتفاق بیفته؟

شما فکر میکنین که من بدون این عروسک نمیتونم جایگاهمو پس بگیرم؟

نه، البته که اینجور نیست!‏

من فقط منتظر زمان مناسبم.‏

بانوی من...‏

ـ ایشون مایلند در خلوت صحبت کنند. اینجا رو ترک کنید.‏ ـ بله.‏

چی... تو الان چی گفتی؟

همون طور که گفتم، ما باید ولیعهدو عوض کنیم...‏

دهنتو ببند!

چه طور جرات میکنی در حضور ملکه این حرفو بزنی؟

وزیر...‏

این چیزیه که من میخوام.‏

چی...؟ بانوی من!‏

میدونم که گفتن این خطرناکه.‏

همین طور میدونم که هنوز سن اون برای این که ولیعه بشه کمه!‏

بانو...!‏

اگه ولیعهد وقتی که همسر هویی هنوز تو قصره به تخت بشینه،‏

اونا دوباره دولت رو به آشوب میکشن.‏

ولی با این حال، همسر چان از یه خانواده سطح پایینه.‏

ـ چطور میتونن فرزندشونو ...‏ ـ وزیر، مواظب حرف زدنت باش.‏

پسر همسر چان پسر عالیجناب هم هست.‏

ولی بانوی من، حزب غربی با این کار مخالفت خواهد کرد.‏

بهتر نیست ما یه همسر از خانواده نجیب زاده بیاریم و بچه اونو ولیعهد کنیم؟

نه، پسر همسر چان کسیه که باید به تخت بشینه.‏

این تصمیمیه که گرفتم.‏

روشنه که ما باید با دقت گام برداریم.‏

این برای آینده خانواده سلطنتی لازمه.‏

قربان، منظور شما چیه؟ ولیعهد؟

میدونم که حرکت تو این مسیر خطرناکه.‏

اما تو باید بدونی که قصر چه جور جاییه و همسر هویی چه شخصیتی داره!‏

تو قصر، تو باید اختیار همه چیزو داشته باشی.‏ اگه بخوای زنده بمونی.‏

و همسر هویی بهتر از هر کسی اینو میدونه.‏

اون نمیخواد به راحتی کنار بره.‏

و اگه این اتفاق بیفته، فکر میکنی کی در خطر خواهد بود؟

دیگه ملکه قدرتی نخواهد داشت.

این همسر چان و پسرش خواهند بود که در خطرند.

و اگه این اتفاق بیفته، فکر میکنی کی در خطر خواهد بود؟

دیگه ملکه قدرتی نخواهد داشت.

این همسر چان و پسرش خواهند بود که در خطرند.

ـ خوبه، اون کی به پایتخت میرسه؟ ـ ده روز بعد میرسه.‏

عالیه، بهش بگین باید محتاط و سریع باشه.‏

بله، بانوی من.‏

خوب، عالیجناب، شما وقتی پسر جدیدتونو بغل میکنیدخوشحالید؟

بله...‏ منم میخوام شما خوشحال باشین.‏

بعدش شما درد و رنج واقعی رو خواهید دید.‏

ساکت باشین.‏ فکر کنم اون میخواد بخوابه.‏

حقه باز...‏ اون باید خسته باشه.‏

اما با چه قیافه کنجکاوانه ای خوابیده.‏ نگاه کن چه چشمای نافذی داره!‏

عالیجناب، شما خسته اید.‏ باید زودتر به استراحت گاهتون برین.‏

نهة من خستگیم در میره وقتی به شاهزتده نگاه میکنم.‏

به هر حال یه چیزی برات آوردم،‏ دونگ یی.‏

عالیجناب، این...!‏

درسته، این اسمشه.‏ یانگ سو بعنی زندگی بلند.‏

یانگ سو...‏

من خیلی شبا تلاش کردم تا این اسم به ذهنم رسید،‏

و تنها چیزی که ازش میخوام،‏ یه زندگی طولانی با ماست.‏

پزشک سلطنتی گفته که اون سالمه.‏ چرا که نباشه؟!‏

تو همش در حال رفتن به اینور و اونور پایتخت بودی!‏

البته! در واقع من نگران بودم که اون مثل شما ضعیف باشه!

چی؟ ضعیف؟ اینو که از افسر چا نشنیدی؟

من مثل تو کار نمیکنم!‏

واقعا؟ اون چیزی نگفته.‏

که این طور!‏ تو جشن صد روزگی شاهزاده،‏ من بهت مهارت های تیراندازیمو نشون میدم.‏

غش میکنی وقتی میبینی که من هی به هدف میزنم.‏

عالیجناب، من حرفای شمارو باور دارم.‏ ولی شما میتونین مهارت های تیراندازیتونو وقت دیگه ای بهم نشون بدین؟

من خوشحال میشم اگه بتونیم جشن صد روزگی شاهزاده رو لغو کنیم.‏

لغو؟ منظورت چیه؟

دونگ یی؟

شما برای یه دفتر خیریه تو پایتخت بودجه میخواین؟

بله، بانو ملکه.‏ من شنیدم که به خاطر قحطی پایتخت پر از فقرایی شده که بهش پناه آوردن.‏

من میدونم که عالیجناب و ملکه چقدر ناراحتند.‏

و من میخوام که به جای یه جشن پر هزینه به مردم کمک کنم.‏

اما این اولین جشن شاهزادست.‏

این صرفا یه جشن نیست.‏

این جشن برای برکت و طول عمر شاهزادست.‏

بله، به همین خاطر من این درخواستو کردم.‏

برای دریافت نعمت،‏ باید از اون نعمتها رو با دیگران شریک بشی.‏

شاهزاده حتی وقتی تو شکم من بود از اداره رفاه پوره میخواست.‏

من میدونم شاهزاده خوشحال میشه وقتی بفهمه

که اولین مراسمش، شریک کردن دیگران در غذاش بوده.‏

من نمیتونم در مقابل قلب مهربون شما ایستادگی کنم.‏

بانوی من...‏ هر کاری میخوای بکن.‏

اگه چیزی خواستید، بگید.‏

ـ بریم!‏ ـ بله.‏

چی میگید؟ والاحضرت چان یه دفتر خیریه باز کردن؟

درسته، همین طوره...‏

به جای جشن صد روزگی شاهزاده،‏ ایشون میخوان به مردم کمک کنن!‏

ایشون چه زن مهربونین!‏

چون که والاحضرت هم مثل ما از طبقه رعیت جامعه هستن!‏

برای همین ایشون از مشکلات و بدبختی های ما خبر دارن.‏

بله ایشون همین طورن!‏

امپراتور به ما پوره خواهند داد چونکه شاهزاده 100 روزه شده!‏

خیلی عالیه!‏

من کجا میتونم برم؟ چرا شما هرجا من میرم دنبالم میاین؟

ما فقط به دستوراتمون عمل میکنیم.‏

من میخوام یه یه کار شخصی بکنم!‏ میخواین با من بیاین؟!‏

ـ سرورم!‏ ـ نگهبانا همین وران.‏

نامه ملکه کجاست؟

ایناهاش.‏

همه چیز طبق نقشه پیش میره.‏

More Farsi Persian subtitles for Dong Yi

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left