نخستین 200 خط.
بازم ممنونم که منو اینقدر دیر پذیرفتید.
من حتی روزها هم پردههام رو باز نمیکردم،
چه برسه به بیرون رفتن.
و پوستم از بین میره، میسوزه.
پس فقط به چشمها مربوط نمیشه، آقای شهردار.
نه.
آه، اما الان،
هر وقت گوشیام رو روشن میکنم، سعی میکنم تلویزیون ببینم،
فشار خونم... میره بالا.
قفسه سینهام درد میگیره.
میدونید، شاید همسایههای آمییش ما،
شاید نکتهای رو کشف کرده باشن، هان؟
خب، آقای شهردار،
من میگم روی حساسیت به نور تمرکز کنیم،
و بقیه مسائل میتونه علائم جسمانی باشه.
اگه توی سرمه، بهم بگید،
چطور توی تاریکی همه چیز رو میبینم؟
خط اول: ای. خط آخر: اِی-زی-اِل-وی-اِی-اِن.
میتونم کل پروندهتون رو بخونم.
انگار نوری،
از چشمهام بیرون میاد و تاریکی رو روشن میکنه.
واقعاً چیز قشنگیه.
باشه، یه نگاه بنداز.
باشه. تکون نخور.
وای.
چیه؟ بگو دکتر.
چی میبینی؟
و این شهردار جاشواست، که یه شب دیگه عالی
آرامش و صلح رو اینجا در اَشلند، اوهایو، به پایان میرسونه.
پیشبینی آب و هوای امروز،
آسمون صاف، روشن و آفتابی.
پس لطفاً ایمن باشید و هر احتیاطی رو انجام بدید.
مثل همیشه، یه تشکر ویژه از نیروهای کلاهدارمون
به خاطر تمام خدمتشون.
- به حساب من. - ممنونم.
بیایید از دامدارامون مراقبت کنیم،
همونطوری که اونا از ما مراقبت میکنن.
و با پایان یافتن شب، برای همسایههامون دعا کنیم
که هنوز زیر نور خیرهکننده خورشید قدم میزنن.
تا ما بتونیم نور حقیقی رو بهشون نشون بدیم.
شما نور جهان هستید.
شهری که بر بلندای کوه قرار گرفته، پنهان نمیشه.
خدا برای همه ما برنامهای داره.
- برای خیر بزرگتر. - برای خیر بزرگتر.
و یادتون باشه، قبل از اینکه به ایمانتون شک کنید،
به شکهاتون شک کنید. - به شکهاتون شک کنید.
نه، نه نمیتونم.
میدونی که باید بره.
میدونی. میدونی که باید بره.
حالا قراره ایمن باشیم. قراره ایمن باشیم.
خب، صبح بخیر،
و آسلند، خوابهای شیرین ببینی.
شهردار جاشوا، خداحافظ.
پنج دقیقه دیگه برمیگردم،
بهتره آماده خواب باشی، بچه.
تامی، پاشو!
تامی، پاشو!
تامی؟
تامی! بیا تو!
پاشو! توروخدا! تامی! پاشو!
بجنب مرد! تامی، پاشو!
مامان!
لعنتی! لعنتی!
مامان!
مامان!
تامی!
مامان!
خدایا!
نه، توروخدا.
مامان!
تامی!
نه!
تامی!
صبح بخیر.
آره.
گرگ؟ منم. فقط داشتم حالمو میپرسیدم.
گرگ؟
میدونی، فکر نمیکنم سالم باشه
که انقدر ذهنت درگیر گذشته باشه.
میدونی، یه روز تو هم بالاخره یکی رو پیدا میکنی. تو...
وای خدای من، رُز. خفه شو.
تو روانشناس من نیستی.
اوه، خوبه.
رُز، اینو دوست خواهی داشت.
ببخشید بچه.
باشه.
باشه.
خب شما اینجا داخل حفره سینه رو میبینید.
به نظر میاد غلظت بیشتری
ازشون اینجا باشه تا توی اندامها.
لعنتی!
رُز!
امیدوارم بتونی ببینیش. ها! درست میگفتی.
کاملاً دور قلب رو گرفته.
اما خیلی تنگه.
قلب در چند نقطه پاره شده.
واکنش به خورشیده.
هی!
حیوان عوضی، ولش کن!
شیت!
اون پسر منه!
هی کارا.
کارا!
چیه؟
میخوای یه سیگنال ۲.۵ گیگاهرتزی ببینی؟
بلوتوثه. روی کرمها.
باشه. پیام دریافت شد.
جس؟
کجا؟ کجا؟
اوضاع بده.
اوه، گردن، صورت،
شاید هم بیشتر.
خون من نیست.
چشماتو ببند.
ببخشید، تکون نخور.
بذار یه نگاهی بندازم که چیزی همراهت نیست.
امروز دیدمش. کرم قلب. حق با تو بود.
از جریان خون تغذیه میکنه.
این یکی زیر آفتاب مرد،
ولی کرم قلب بود که اونو کشت.
نمونههای خوبی برات پیدا کردم.
من، میدونم نمونه چشم میخواستی،
ولی این خیلی از بین رفته بود.
جس، چیکار کردی؟
خراب کردم.
سُر خوردم.
ولی اون شیرینیهات رو برات آوردم.
من تظاهر میکنم. خشک شدن.
اوه، خیلی عصبانی هستی.
اشکالی نداره، درسته؟
هنوز بهت احتیاج دارم.
خودتو به میز تکیه بده.
من، من دارم درش میارم.
اوه، اون چیز تمیزه؟
همین حالا! قبل از اینکه بیشتر نفوذ کنه.
آخ!
اوه، لعنتی، لعنتی، لعنتی.
لطفاً ساکت شو! ساکت شو!
پنج. چهار. سه.
آخ، لعنتی! تو همیشه روی سه این کارو میکنی!
تکون نخور! بس کن! بس کن!
فشار بده.
خواهش میکنم.
و مجدداً به خونه خودتون خوش آمدید به یک شب دیگر
آرامش و سکوت.
آرامش و سکوت.
مثل دوتا 'آرامش' توی یه غلاف، درسته؟
پس لطفاً، دوستان، یادتون باشه
که سلاح گرمتون رو ایمن قفل کنید.
صدای شلیک گلوله و صداهای بلند دیگه مهمونهای ما رو میترسونه.
بدن ما معبد ماست.
که جای خوبی برای مسابقات تخریب نیست.
یادت باشه، ماشه رو بکشی، قلبت رو نابود میکنی.
ارمیا هشدار داد، قلبم.
قلبم. از درد میپیچم به خودم.
قلبم توی سینهم میکوبه.
آرام و قرار ندارم چون صدای جنگ رو شنیدم.
تا کی میخوایم مثل راکونها زندگی کنیم؟
باید برم یه کم هوا بخورم.
کارا، بیا بریم. تقریباً تاریکه.
و شبزندهدارها یه کارایی دارن میکنن.
ما دوستت داریم.
آره، منم دوستتون دارم.
زود برمیگردم.
اشعیا هشدار داد: در شب
جهان ویران و
ساکت شده است.
بر سر همهشون کچلی خواهد بود
و همه از شدت گریه جیغ و ناله خواهند کرد.
ویرانی، اندوه و اندوهی شدید.
خیلی بد به نظر میاد.
ولی اشکِلند، ما با لبخند به استقبال شب میریم.
به شکهات شک کن. به شکهات شک کن. به شکهات شک کن.
منم دوست دارم. خیلی دوست دارم.
هرزهها.
ای زبالهگردای کثافتکار.
میشه مدرک شناساییتون رو ببینم؟
گیج شدم. شما پلیس هستید؟
تفویض اختیار اضطراری توسط خود شهردار، خانم.
یک تخلف بزرگ رخ داده است.
یک کسبوکار بد با جسد یک پسر جوان
در حالی که همه تو شهر خواب بودن.
خب--
شاید همه نه.
خب؟
خب، شما با مشخصات جور درمیآی.
باید بذاریم شاهد این قضیه رو روشن کنه،
فقط یه دقیقه طول میکشه.
بیا بالا. این ماشین محشره.
منظورت صندلی عقبه؟
صندلی عقب برای مجرمهاست. تو مجرمی؟
-نه. -البته که نه.
و ما پلیس نیستیم.
پس به باغاتون رسیدگی کنید
و به دامدارانمون اعتماد کنید تا از سرزمینمون محافظت کنن.
به لطف اونها، غارتگرها، متجاوزها،
باندهای بیقانونی که در سراسر دنیا میچرخن،
بیرون مرزهای ما نگه داشته میشن.
عیسی به ما آموخت که باید برای درو صبور باشیم
تا گندم رو از علفهای هرز
No comments yet. Be the first to leave one.