نخستین 200 خط.
بالاخره! خوش برگشتید
بیاین یه مروری بکنیم، موافقین؟
این جینه
یادتونه که اون بهطور تصادفی لقاح مصنوعی شد
با اسپرمِ رافائل
اینم بچهشونه، متئو
خیلی خوردنیه، مگه نه؟
و اینم کارآگاه مایکل کوردرو جونیور
و بعد از کلی کش و قوس
و بالا و پایین رفتنها، خب
بالاخره جین و مایکل با هم ازدواج کردن
من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم
شاید بگید دارم پارتیبازی میکنم
ولی بذارید بگم که... این بهترین عروسیِ تاریخ بود
منظورم اینه که، واقعاً همه چی تموم بود، مگه نه؟
و این مراسم رو پدرِ جین راه انداخته بود
ستارهی بینالمللیِ تلهنوولا
روخلیو دلا وگا
اینم مادرِ جینه
سیومارا؛ و پسر
روخلیو عاشقش بود
اما افسوس
اون بچه میخواست و سیومارا نه
واسه همینم از هم جدا شدن
و تو یه لحظه که وا داد
«ایکساو» با دشمنِ خونیِ روخلیو، یعنی استبان، خوابید
و خب، این اتفاق افتاد
بهت هشدار داده بودم
بهت گفتم که کاندومها تنِ من پاره میشن
میدونم
دقیقاً مثل تلهنوولاست، مگه نه؟
خب، حالا اینو داشته باشین
رافائل هم از زنِ سابقش، پترا، دوقلو دار شد
اوه، این پتراست
و اینم خواهرِ دوقلوی پترا، آنِزکا
و خب
این اتفاق افتاد
و پترای بیچاره کارش به اینجا کشید
و بعدش آنِزکا خودش رو به رافائل نزدیک کرد
میدونم، خیلی خلوضبازیه، نه؟
حتی عجیبتر از این؟
این لویزاست، خواهرِ رافائل
اون قبلاً با رُز قرار میذاشت، یا همون
تبهکارِ معروف، «سین روسترو»
ولی حالا داشت با همکارِ مایکل قرار میذاشت
سوزانا؛ یا حداقل خودش اینطور فکر میکرد
و رفقا، این
بخشِ سختِ ماجراست
ببینید، جین و مایکل نزدیک بود بالاخره با هم رابطه داشته باشن
اما بعدش... جایی نرید
نمیشم. ...اون اتفاقی سوسانا رو دید
و یهو متوجه شد
جاسوس تویی، تمام این مدت داشتی ما رو
به سمت "ماتر" میکشوندی
چرا؟ واسه کی کار میکنی؟
زود باش دیگه
وقت رفتنه
که خب، رفقا
متأسفانه دقیقاً همونجاییه که داستان رو رها کردیم
تا اونجایی که همه یادشونه
جین گلوریانا ویانوئوا
به داستانهای عاشقانه حماسی باور داشت
از اونایی که دو نفر واسه هم ساخته شدن و
با پشت سر گذاشتن کلی مانع
بالاخره راهشون رو پیدا میکنن
تا برسن به آغوش هم
آره، دقیقاً همون چیزایی که تو رمانهای عاشقانه هست
واسه همین، اولین جلسه کتابخوانیش
خب، اتفاق خیلی مهمی بود
"و با اینکه قسم خورده بود هیچوقت عاشق یه سرباز نشه"
"با اینکه میدونست"
"اون قراره بره پاریس"
"آخر همین ماه"
"نوئل دلش رو باخت."
و جینِ ما
خب، با آمادگی کامل اومده بود
این چیه؟ یه لیست
تا نکتههای اصلی یادم نره
حالا با خوشحالی به هر سوالی جواب میدم
بله
میخوام بدونم چرا نوئل و ژان لوک
آخر داستان به هم نمیرسن؟
خب، عشق همیشه به سرانجام نمیرسه
آره، تو زندگی واقعی
ولی این یه رمان عاشقانهست
تو رمان عاشقانه، شخصیتها باید تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کنن
نه اینکه تا وقتی یه خمپاره بترکه
دقیقاً همون موقعی که ژان لوک بالاخره داره از جنگ برمیگرده خونه
خیلی خب، منظورت رو رسوندی، بشین
بعضی داستانهای عاشقانه پایان خوشی ندارن
مثلاً رومئو و ژولیت رو ببین
ولی اون یکی از تراژدیهای شکسپیره
همه میدونن تو تراژدی آخرش همه میمیرن
تو کمدی همه خوشحال میشن
و تو رمانهای عاشقانه هم به هم میرسن
خب، گاهی لازمه واسه غافلگیری، پایان داستان رو تغییر بدی
تا خواننده رو سورپرایز کنی
عالیه، باشه، ولی دیگه بهش نگو
رمان عاشقانه؛ بگو یه داستان تخیلی
معذرت میخوام
وقتی کتاب رو تموم کرد، حسابی حالش گرفته شد
خب معلومه که بودم
این سبک واسه خودش قانون و مقررات داره
برو به سایت RWA سر بزن
سرتاسر سایت پره از این حرفا
نوشته که حتماً باید پایان خوش داشته باشه
منظورم اینه که
منم واقعاً تو ذوقم خورد
تا چند روز یه جوری بودم، انگار تو دلم خالی شده بود
میدونی، شاید واقعاً سنش خیلی کم باشه
واسه همچین مراسمهایی
بهت گفتم خودت رو جمع و جور کنی
یهویی پیش اومد
تو که لیست داشتی
پس اونقدرا هم یهویی نبود
ولی خب، به هر حال... حرفای درستی زدی
درباره ژانر و اینجور چیزا
خب، واسم درس شد
از این به بعد
اول آخرِ کتابها رو میخونم که آمادگی داشته باشم
واسه هر اتفاقی که بیفته
که در واقع باعث میشه
یه سوال جالب پیش بیاد
اینکه دونستن آخرش چطوری
روی کل مسیر تاثیر میذاره؟
چون بعضیهاتون میدونین قراره چجوری تموم شه
مایکل؟
مایکل؟
مایکل؟
وای خدای من، مایکل
مایکل! کمک
یکی کمک کنه
باید بهتون یادآوری کنم که گفته بودم
که مایکل، جین رو دوست خواهد داشت
تا آخرین نفسش
خیلی خب، داری نفس میکشی
خداروشکر
کمک! یکی کمک کنه، خواهش میکنم
خیلی خب
پیشم بمون عزیزم
پیشم بمون، خواهش میکنم. پیشم بمون
و این شد که رسیدیم به اینجا
حالا
خبری نشد؟ نه
ولی داشت نفس میکشید
متأسفانه دوستان
جین اصلاً نمیتونست خودش رو برای یه همچین چیزی آماده کنه
وای، دیگه طاقت این همه انتظار رو ندارم
واقعاً شکنجهست
حالش خوب میشه عزیزم
تو که اینو نمیدونی
که البته درسته
چون نمیتونست یهو بپره تهِ داستان
ما هم نمیتونیم
پس به جاش، بیاین برگردیم عقب
به اوایل این عشق پرماجرامون
اوه، این دیگه زیادی عقب رفتیم
آهان، رسیدیم همینجا
جدی جدی نمیخوای اصلاً کمک کنی؟
صبحِ روز بعد از تولد ۲۱ سالگی جین
یه جورایی کمتر از شبِ قبلش شاد و شنگول بود
نه
حداقل واسه «سیو»
چی؟
قرار گذاشتیم که تمیزکاری بخشی از تنبیهت باشه
به خاطر رفتار دیشبت
اون پلیسه میخواد امشب دوباره منو ببینه
واو
و من واقعاً بالا آوردم رو کفشاش؟
دو بار
به خدا، انگار همین الانشم کلی شوخیِ در گوشی با هم داریم
یعنی تا الان همهشون راجع به توئه، ولی بازم
اصلاً نمیتونم تو رو کنار یه پلیس تصور کنم
میدونم، ولی دارم بهت میگم مامان
اون بوسه... واقعاً
جادویی بود
وای خدای من
سم همین الان رسید
سم؟ آره، سم
میدونم داری به چی فکر میکنی
این سمِ وامونده دیگه کیه؟ وای خدایا، داره میآد
خیلی اوضاعم داغونه؟
بو میدم؟ - خوبی، خوبی
اصلاً هم خوب نیستی، پس ازش فاصله بگیر
برو دیگه، درو باز کن
و جوری رفتار کن که انگار
دو سالِ تمام روش کراشِ شدید نداشتی
هفده ماه
خب، سلام سم
اوه، سلام
میخواستم یه چیزی رو بهت بدم
الان موقعِ مناسبیه؟
آره، کاملاً
راستش، بیا... اممم... بیرون بشینیم
الان شاید وقتِ خوبی باشه که بگم
که جین قبلاً هم یه بار توی یه مثلث عشقی بوده
ببخشید دیشب نتونستم بیام، من
داشتم سعی میکردم اون مقاله «چاسر» رو سریع تموم کنم
و بعد، تا به خودم اومدم دیدم ساعت ۲ صبحه
اوه. پس چیز مهمی نبوده. نه، من
No comments yet. Be the first to leave one.