نخستین 200 خط.
خاطرهي زيبا، با ارزشترين و خائنترين خواهر
چه معابدي بايد برات بسازيم؟
حتي بعدش ما چقدر دير تو رو شناختيم
و بعدش تو چقدر راحت از ما گذشتي
رنگ زمان
قوي مثل دزدهايي
که صبح رو دزديدند
تيره، مثل يه چيز مشکوک
ساعت ها در دست
شمشير داموکلس افسانهاي در يونان باستان
که با هشدار اومده
امّا دنياي بي رحم
بايد با برنامه پيش بره با برنامه
پي اين بالا و پايين يک نردبانه بالا و پايين نردبان
بيخيال گذشته بيخيال گذشته
زير ساختمان
اوه زير ساختمان
و اين به چسبندگي ماده است
بين اخبار و حقيقت
در انتظار چيز بيشتر
در انتظار چيز بيشتر
ساختمان
او آره آره آره
او آره
آره آره آره
اين به پسبندگي مادست
بين اخبار و حقيقت
... معلق روي نردبان ?
سلام ممنون که تشريف اورديد
... مي خوام کمي از
مجموعه شعر بخونم
توي خط هاي طولاني نوشته شده
تا اون احساس...ما رو وقتي که با هم صحبت مي کنيم، منتقل کنه
بالاي سرش ميخوابم دستم رو دور گردن باريکش حلقه ميزنم
ميکشمش طرف خودم
يک لحظه نگهش ميدارم، سپس رهاش ميکنم
شايد در کل کلمات کمي اشتباه بوده باشند
بازيگوشي، روياپردازي
چقدر ما پاک بوديم
قبل از «ريمباد» و «قبل از «بليک
زيبايي، عشق
هوامونو داشته باش
هوامونو داشته باش
لطفاً
بذار ببينم دستتو بردار
بذار کارشونو بکنند دارند فکر مي کنند
اين رگ گرفتگي واسه فکر کردنه؟ - آره -
دستتو بردار - نه بهش دست نزن -
بذار ببينم، دستتو بردار
اگه به رگ گرفتگي فکر کنم، ميميرم
باشه، بذار ببينم - اوه خداي من -
باعث شدي بهش فکر کنم - بذار ببينم -
خب، چطوره که
ديگه به رگگرفتگي فکر نکني - ...نه و؟ -
و توجهت رو بده به من
مثل چيزاي ادبي، مثل اين که وقتي دارم تو خيابون قدم ميزنم، يه هدفي دارم
من ... من يه مأموريت دارم
تو از وقتي توي خيابون راه ميري
...اوه اونو ببين، يه چيز درخشان
... يه چيز درخشان؟ چي؟ نه بابا
آره، يا مثلاً وقتي نور مي تابه به يه ديوار چند لحظه بهش خيره ميشي
راحت حواست پرت مي شه، تحت تأثير قرار مي گيري يا هرچي که اسمشـو ميذاري
فکر کنم يه کم ناراحتت کردم
...نه، فقط - مطمئني؟ -
نه، نه، مهم نيست
قابلمه ها کجان؟ - خودم سريع پيداشون ميکنم -
بيا، بيا، روتو اين ور کن داشتم شوخي ميکردم به خدا
ببين، ببخشيد خيلي خيلي خيلي ببخشيد
خيلي خب، پس دستاتو اينطوري گرفتي؟
نپرس چرا. داري پير ميشي؟
مي دونم، به خاطر مفصله خيلي خب بريم. آماده؟ ميتوني اينطوري کني؟
آي! محکم فشار نده
اگه بخوام انجام بدم بايد محکم انجام بدم
نه. آخه چرا يک بار هم به من گوش نميدي؟
گوش ميدم - نه نميدي. هيچ وقت بهم گوش نميدي -
منظورت چيه؟
چيه، بنشينم هيچ کاري نکنم؟
خوش ميگذره
ولي خب ميدوني که کاراي هست که ميخوام بکنم
فکر کردي من نميخوام؟ - نميدونم. ميخواي؟ -
فکر کنم نيازي نيست هميشه در حال حرکت باشيم، راستش واقعاً اينو نميخوام
فکر کنم بد نيست بعضي وقتا صبر کنيم و يکم واسه دو ثانيه نفس بکشيم
فکر نميکنم مشکلي داشته باشه
برميگردم
اوه، عصر بخير
من سي کي ويليامز هستم چارلز کنت ويليامز، شاعر آمريکايي
...و ام
اين ها شعرهايياند که نوشتم
تو بيست سالگيم
طبق تجربيات تلخي که داشتم
اسم اين يکي «لبهاي مادرم» هست
تا زماني که ازش خواهش کردم که ديگه اين کارو نکنه
و فهمش مشکل بود
تا زماني که ازش خواهش کردم که ديگه اين کارو نکنه
...تا زماني که
«لبهاي مادرم»
خيلي دوست دارم دوباره توي اون غروب طولاني کنارش باشم
به هم نگاه کنيم من و مادرم
قد من اندازه خودش شده بود يا حتي بيشتر
حالا اين همدلي شکسته ميشه
من بايد رو پاي خودم وايسم
نه معلمّي نه علامتي براي دنبال کردن
فقط لبها با هم حرکت ميکردند
لبهاي مادرم
پنکيک ميخواي؟
نه
تخم مرغ؟ - نه -
يادته ديشب چي شد؟
نميخوام در موردش صحبت کنم
باشه
بخور
بابا بابا
چي شده چارلي؟
تو بايد بخوابي
خواهش ميکنم به خاطر خدا بخواب
و دوست ندارم تا فردا صبح بيدار بشي
گوش کن بهم ببين،مي خوام بخوابي. خب؟
باشه؟ ديگه دارم خسته ميشم چارلي
چارلي، بيا
چند دفعه بهت گفتم کنار خودم راه بيا پسر؟
مي خوام همراه من بياي درست شد؟
نکنه مي خواي دستتو بگيرم؟ بايد حتما بغلت کنم؟
مي توني راه بري؟ خوبه
تا ده ميشمرم ده
اگه تا موقعي که شماره ده رو ميگم نياي بيرون
به جيغ و داد ميافتي پسر فکرشم نميکني با چي ميخوام بزنمت
يک دو
سه چهار
پنج شش
هفت هشت
نه ده
اگر چه همه چيز آرومه و صدايي نيست
گريه نکردن سخته
پسر نميدونه چرا
نمي دونه چرا ولي سخته که گريه نکنه
خيلي سخته که گريه نکنه
نه
بابا
عزيزم
از روي خط ردش کن
او - آفرين -
تونستي، قبوله
آماده اي؟ - آره -
تونستم - تو هم تونستي -
خيلي عاليه - آره -
اينا رو سمت حيوونها پرتاب ميکني؟
نه - پس با سنگ ها چي کار ميکني؟
مي ندازمشون توي آشغال دوني - آشغال دوني؟ -
اومم
طرف بچه ها که پرت نمي کني؟ - نه -
مي دوني بايد به طرف چي پرت کني؟
به طرف کابوسهاي بدي که داري
مامان؟ مامان
نمي دونستم اينجا استخر هست - مگه من ميدونستم؟ -
عاليه عاليه
چمدوناتو باز کردي؟ - آره -
نه - نه باز نکردم -
بابا فردا مياد فکر کنم از اينجا خوشش بياد
مي ري داخل؟ - آره -
فکر کنم بهتره يکم تمرين شيرجه کنم
منظورم اينه که زياد تمرين کردم
... و
فکر کنم الان بتونم
درست انجامش بدم
مي دونم اين دفعه ميتونم انجامش بدم
... فکر کنم بتونم - خيلي مستقيم -
مادرم کسي که همه جاي بچگيم هست
وقتي داشتم چيزي بهش مي گفتم يه چيز مهم
مثل من لب هاشو تکون ميداد
طوري که بنظر مي اومد نفس کم اورده
دقيقاً همون حرفايي که من ميزدم و همزمان با خودم
کاري که مي کرد بي شک اين بود که حرفاي منو لب خوني کنه
کمتر از يه ثانيه بعد از اين که خودم اون حرفا رو زدم
ولي تا موقعي که بچه هاي خودم حرف زدن رو ياد گرفتند نفهميدم
و درک نکردم که اين کار چقدر اضطراب توش داره
اين که بخواي اين سکوت رو تمومش کني
اين که به زور خودت رو بالا ببري
و از توي اين گودال توخالي که توش گير افتادي بيرون بياي
مامان فکر کنم ساعتم از کار افتاده - ساعتت از کار افتاده -
مي شه لطفاً حرفاي منو تکرار نکني؟
باشه، خيلي خب عزيزم باشه
من هنوز از اون نسيم بو استشمام ميکنم
هنوز از اون نسيم بو استشمام ميکنم
درحالي که هنوز نمي دونم اين دقيقاً چيه
اگر چه مي دونم که هست
حتي جاش رو هم نمي دونم يک مايل دور تر از يه جايي
و روز روشن، هواي شرجي، خوش بو
اين تمام احساساتمو تشديد ميکنه
آهاي صبر کن اون کارو نکن
نکن
تمومش کن
اومم. حدوداً دوازده سالم بود
اون يکم بزرگ تر، سيزده چهارده
کجا ميري؟ - تو کجا ميري؟ -
نميدونم
سرده
نگاه نکن - چي؟ -
اون ورو نگاه کن
دوست نداري اينو ببيني
حالا که ديدمش بيشتر درد داره
No comments yet. Be the first to leave one.