نخستین 193 خط.
اسم من دیو پالیدیز هست
من کارآگاه سابق پلیس هستم
و در حال حاضر به عنوان نویسندهی محقق، تمرکزم عمدتاً روی
ناپدید شدنهای رمزآلود
در طبیعت وحشی آمریکای شمالی است
ملوین
سفر من به دنیای این ناپدید شدنها زمانی شروع شد
که داشتم از یک پارک ملی بازدید میکردم
و دوتا از محیطبانهای پارک اومدن سراغم
اونا میدونستن که من نویسندهام
اونا شرایط عجیبی رو که طی سالها
در مورد کوهنوردهای مفقود شده اتفاق افتاده بود، توصیف کردن
من بلافاصله شروع کردم به تحقیق دربارهی این پدیده
هشت سال و هشت کتاب بعد
حالا ۱۲۰۰ پرونده رو بررسی کردم
که با الگویی که قراره بررسی کنیم مطابقت دارن
با اینکه این پروندهها شامل افرادی در تمام سنین
و از هر قشری میشن، تصمیم گرفتم تعدادی از
خیرهکنندهترین پروندههای مربوط به شکارچیها رو ارائه بدم
به طور کلی، شکارچیها آدمهای خیلی بااراده
هوشیار و طبیعتگردهای کارکشتهای هستن
واسه همین وقتی یکیشون ناپدید میشه
میفهمی که یه اتفاق غیرعادی افتاده
یکی از گیجکنندهترین پروندههایی که بررسی کردم
مربوط به شکارچیای به اسم توماس مسیک هست
که سال ۲۰۱۵، در شمال شرقی نیویورک مفقود شد
برای کسایی که نمیدونن
افبیآی در مورد بزرگسالان مفقود شده تحقیق نمیکنه
یه تبصرهای برای افبیآی وجود داره
که اونا میتونن وارد عمل بشن
در مورد ناپدید شدن بچههای خیلی کوچیک
تحت شرایط و معیارهای خاصی
حالا سوال اصلی اینجاست
که چرا افبیآی باید وارد پروندهی تام مسیک بشه؟
عاشق طبیعت بود
عاشق وقت گذروندن تو جنگل بود
شکار و ماهیگیری تمام زندگیش بود
کلوچه میخوای عزیزم، هوم؟
شوهر خیلی خوب و پدر خیلی مهربونی بود
و فکر نمیکنم کسی رو پیدا کنی
که دیده باشتش و ازش خوشش نیومده باشه
و شما چندتا بچه داشتین؟
سه تا پسر داشتیم: تامی، جین و راب
خب، از پدرت برام بگو
چه جور آدمی بود؟
از اون آدمهایی بود که هر کاری لازم بود میکرد تا کار رو پیش ببره
هیچوقت پاش به هیچ پیمانکاری به خونه باز نشد
همیشه همه کارها رو خودمون انجام میدادیم
هر چی که فکرش رو بکنی
منظورم اینه که ما حتی کل خونه رو بلند کردیم
و زیرش پیریزی کردیم
وقتی داشتم زمین رو میکندم، بهش نگاه کردم
یه فنجون قهوه تو دستش بود و بهش گفتم:
«چرا یه بیل مکانیکی نمیگیریم؟»
و اون گفت: «من همین الان یکی اونجا دارم.»
و به عنوان یک خانواده، دوست داشتین چیکار کنین؟
کمپ میزدیم
خیلی کمپ میرفتیم و پسرها عاشقش بودن
و خب، من یه جورایی تنها میموندم
چون اونا پسر بودن
و شکار و ماهیگیری و اینجور کارها رو انجام میدادن
من تام رو قبل از اینکه وارد حوزهی بهداشت بشیم میشناختم
چون قدیما با من توی نورتون کار میکرد
احتمالا حدود ۵۵ ساله که میشناختمش، یه چیزی تو همین حدود
دوست داشتین با هم چیکار کنین؟
واقعیتش اینه که همیشه کارمون شکار و ماهیگیری بود
اونا قدیما با هم سفر میکردن
سالها با بچههامون
آره، هر دوتامون تریلر داشتیم
که باهاشون همیشه میرفتیم سفر
حالا که فکرش رو میکنم
مرخصی همهمون توی نورتون همزمان بود
واسه همین همهمون راه میافتادیم و میرفتیم به سارا
و جاهای دیگهای مثل اونجا
خب، چطور با طبیعت آشنا شدی؟
همیشه باهام بود
چون پدرم همیشه شکار و ماهیگیری میکرد
ما یه کمپ اون بالا تو شمال داریم، نه چندان دور از دریاچهی برنت
هر سال حدود یک هفته، یه عده از رفقا دور هم جمع میشن
و میرن شکار
اون برای مدت خیلی خیلی طولانی آموزش شکار میداد
احتمالا به تکتکِ بچههای این اطراف آموزش داده بود
تام آدم فوقالعادهای بود
اون یه رنجر هوابرد قدیمی بود
توی جنگل بینظیر بود
اون کلاس شکار من رو اداره کرد
تا بتونم جواز شکارم رو بگیرم
اون بقا در طبیعت رو درس میداد
یه بار باروت توی صورتش منفجر شده بود
و اونجوری بود که از دست داد
دستش حدود ۱۵۹ تا بخیه خورد
و چشمش رو هم همونطوری از دست داد
واسه همین به این بچهها میگفت:
«اگه حواستون جمع نباشه، این اتفاق میافته.»
منظورم اینه که طی این سالها مشکلات زیادی داشت
اما واقعاً هیچکدوم باعث نشد که از سرعتش کم بشه
پس مشخصاً، اون فقط یک چشم داشت
آره
یه جورایی نابینا بود؟
واقعاً وضعش اونقدرها خوب نبود
اما واقعاً میتونست باهاش ببینه
و شنوایی، مشکلی داشت؟
آره، شنواییش هم زیاد خوب نبود
به سمعک نیاز داشت
تام از اون آدمهایی بود
که زیاد اهل مشروب باشه، یا...؟
نه نه، اونقدرها نمینوشید، نه
پس اون روزی که رفتین شکار
موقع شکار چیزی نوشیدین؟
نه نه، ممکنه توی وانت آبجو داشتیم
اما وقتی از جنگل میزدیم بیرون
همیشه ممکنه یه آبجویی یا چیزی شبیه اون میخوردیم
ولی غیر از اون، چیز زیادهروی نبود، نه
قوهی تشخیص پدرت رو چطور توصیف میکنی؟
خوب بود
در واقع، احتمالاً اون یکی از بهترین روزهاش بود
که طی مدتها ازش دیده بودم
روحیه خوبی داشت و عالی حرکت میکرد
به نظر نمیرسید اون روز حتی درد کوچیکی داشته باشه
خیلی خوب راه میرفت
هر چند وقت یک بار بهش فکر میکنی؟
اوه، خیلی وقتها بهش فکر میکنم، میدونی
همیشه میاد توی ذهنم
قرار بود یه کار سریع انجام بدیم
دیر شده بود، راستش خیلی دیر، تقریباً وقت ناهار بود
که بالاخره رفتیم اون بالا
یه جورایی فقط یه کار دو ساعته بود تا غروب
و قرار بود برگردیم به کمپ
و تا تاریکی اطراف کمپ شکار کنیم
اون روز چند نفر رفتین اون بالا؟
هفت نفر
یکی تصمیم گرفت
که نزدیک دریاچهی برنت شکار کنین
کی اون تصمیم رو گرفت؟
من گرفتم
فقط گفتم که ما اونجا زمینهای دولتی داریم
یه جورایی توافق کردیم اونجا شکار کنیم، تو مسیر جادههای منتهی به لیلی پاند
منظورم اینه که اون جاده رو مستقیم میری تا دریاچه
و ما درست کنار دریاچه پارک کردیم
اوه، آره
و پیرمردها واقعاً توی اون جاده پیاده راه افتادن
با فاصلههای صد یاردی از هم
حداکثر ۳۰ یا ۴۰ یارد رفتیم جلو و نشستیم
اَل اولین دیدهبان بود
من دومی بودم، بعد جو کاپسلی و بعد هم تام
پس تام دورترین فرد نسبت به دریاچه بود
اون از همه دورتر بود
ما مسیر کنار دریاچه رو دنبال کردیم
از مسیر اسنوموبیل اومدیم بالا و زدیم به دل جنگل
و به سمتش رفتیم، یه جورایی مثل عملیات شکارِ آروم و دستهجمعی
جوونترها به پیرمردها گفتن:
«شما چهار نفر اینجا بشینید و اگه گوزنی دیدیم
رمشون میدیم به سمت شما.»
و اگه تام دیدهبان بود، به هیچ وجه از جاش تکون نمیخورد
از این بابت مطمئنم
اون دیدهبان بود، همونجایی بود که باید میبود
گوزنی دیدی؟
نه، نه
نه
چیزی شنیدی؟
یه صدای عجیبی توی جنگل شنیدم
اما نمیدونم چی بود
صدای متفاوتی بود
با اون چیزی که معمولاً میشنوم، میدونی؟
مثلاً شبیه چی؟
توضیحش سخته چون... ولی متفاوت بود
یه چیزی متفاوت از هر چی که تا حالا شنیده بودم
و جوری بود که... واقعاً نمیتونم بگم چی بود، میفهمی؟
چقدر طول کشید؟
دو یا سه ثانیه بود؟
نه، فقط یه آن بود، هر چی که بود یهو قطع شد، میدونی؟
اوم. اوم
چقدر فاصله داشت؟
میتونم بگم احتمالا ۱۵۰ یارد اونطرفتر بود
یه چیزی تو همین مایهها
به سمت تام بود یا دور از اون؟
نه، این بالا به سمت تپه بود
بالای تپه، آره
این رو به پلیسها گفتی؟
آره، بهشون گفتم
ولی اونا همینطوری از کنارش رد شدن
توی گزارش اومده که پدرت
یه بیسیم همراهش بوده
آره. دیگه کی داشت؟
همهمون داشتیم
همه روی یک کانال؟ آره
کسی تا حالا چیزی شنیده؟ نه
پدرت بلد بود
چطور ازش استفاده کنه؟ آره
تام؟
تام، اونجایی؟
از اون موقعیتهایی بود که، میدونی
تا الان دیگه باید برمیگشت
No comments yet. Be the first to leave one.