نخستین 200 خط.
مادر ؟
مادر اونجایی ؟
مادر کجایی ؟
مادر ؟
.من رو از این زندان آزاد کن
.آزادم کن تا دوباره بتوانم نور تورا ببینم
.نور و صدایِ تورا
.میخواهم تورا حس کنم
.من رو آزاد کن
...بخاطر ضعف هایم
.از من متنفر نباش
...قدرت نور خود را
.به من ببخش
...تا من بتوانم کار تو را انجام دهم
.و این سیاره را پاکسازی کنم
...این سایه هارا
.از دیدگان من پاک ساز
...من به تو قول میدهم
.که قضاوت تورا به همه برسانم
.من تنها بنده واقعی تو هستم سول
...من آمادم
.که قدرت تورا دریافت کنم
.فقط راهنماییم کن
...و من
...هی
میدونی من کیم ؟
من شمارو دیدم ؟
.نه
.همدیگه رو ندیدیم
.ولی منو میشناسی
تو سلاحت رو علیه من بلند میکنی بچه ؟
...من خواب بودم
! حرومزاده روانی
.الآن یادم اومد
...این رو هم به یاد آوردم که
.چقدر کوچک هستی
.مراقب باش عزیزم
.دیگه نمیتونی بهم آسیب برسونی
.اون کلاه جلویِ همینو میگیره
...بهم بگو
...بهم بگو که
...چه حسی داره
وقتی هرکاری بخوام میتونم باهات بکنم
و تو هم نمیتونی جلومو بگیری ؟
! نه تمپست
مادر ؟
! مادر
.نیازی نیست به من آسیب برسونین
نگهبانت کجاست ؟
.تویِ کیف ـِه
چیکار میکنی ؟
هنوز کدوم عملکرد هات کار میکنن ؟
ضامن نزدیکی .فعال است
...محافظ عملکردی
...درون کلاه
...در حال برسیِ حالت
.فعال است
بیشترین فاصله ای که از تو میتونه داشته باشه چقدره ؟
چقدر دور بشه، که کلاه بکشتش ؟
.ده فیت
.من میخوام بکشمش
...من درکت میکنم
.تمپست
واقعاً ؟
...هر دفعه که تکون خوردن این بچه رو حس میکنم
...همش به یاد این بیناموس میفتم
.که داره بهم تجاوز میکنه
...این پورت ها
خون رو هم منتقل میکنن ؟
.بله البته - مادر، گوش میکنی ؟ -
رنگ خروجیش کدومه ؟
.قرمز
! مادر
! مادر، دارم با تو صحبت میکنم
چیکار میکنی ؟
.دارم نطفه ـَم رو تغذیه میکنم
نطفهـَتو ؟
...بهم بگو
.که کجا رفتن
.دیگه تنها شدیم
.بگو کجا رفتن
.هرکاری که تو خواستی رو من کردم
.حالا بجنب
.کمکم کن پسرم رو پس بگیرم
احمقایِ بدبخت .اون بیرون میمیرن
...بعد از اون همه کاری که واسشون کردم
...باروم نمیشه
.بدون من رفتن
...دیگه خسته شدم
.از این لامصب
.لندر رو درست کن
.هرچی غذا و مواد هست بریز توش
.ماژول بالابرش رو هم از نو نصب کن
...صفحه هولویِ من
.بصورت خودکار فعال شده
...احتمالاً بخاطر قطع شدنش
.به مشکل خورده
.صبر کن ببینم
...بازگردانی
.به برنامه سابق
...رمز
...رمز
.گه توش
.کد مورسه
.سول هست همان نور
...سول
.هست همان نور
.سلام پدر
.یه چیزی بگو
پدر ؟
...یه اندروید، یه سیاهچاله
...و یه شیشه شیر
.با همدیگه میرن تویِ یه بار
! پدر
.خیل خب
.بیاین بریم
.این لطیفه رو بعداً تمومش میکنم
...باید راضیشون کنی که برایِ جستجو
.تورو هم همراشون ببرن
.ممنونم
.بیا بریم پدر
.وایسین
میشه منم بیام ؟
.من بچه هارو مثل خانواده خودم میشناسم
.میتونم واسه راضی کردنشون کمک کنم
.بهم اعتماد دارن
دیشب که خیلی خوب ...ننشستی
.راضیشون کنی
میای یا نه ؟
بدون ردیاب ها چطوری میخوایم پیداشون کنیم اعلیحضرت ؟
...برمیگردیم به
.معبد
.سول اونجا باهام صحبت میکنه
.سول بهم برگردوندش
...تو که گفتی
.افتاد تویِ چاله
.افتاد خب
...من دعا کردم که سول بهم
.برگردونتش .جواب هم داد
...حالا دیگه نمیخواد از خودت بپرسی
...که سول
.واقعی هست یا نه
.الآن برات مدرک آوردم دیگه
وقتی بچه بودیم .خواهرم تالی هم افتاد تویِ چاله ها
..وقتی که تویِ سیلو بودم
...برگشته بود و
.باهام حرف میزد
.ولی فرق کرده بود
چی بهش میگن ؟
.شیطانی شده بود
.بجنبین .باید راه بیفتیم
.اینجا خیلی تویِ چشمه
.هرچی که میتونین رو بردارین
.دخترا بیدار شین .بیاین
.سول، بهم بگو کجان
.خواهش میکنم
.هرکاری بگی میکنم
پسرم به من اعتماد نداره ؟
منو دوستم نداره ؟
! خواهش میکنم بهم بگو
چرا اومدیم اینجا ؟
...چون یهو دیدی
.یه چیزی پیدا کردیم
...مثلاً غذا
...آب، مواد
.هرچیزی که باهاش بتونیم زنده بمونیم
...باورم نمیشه یه چیزی به این بزرگی
.میتونست پرواز هم بکنه
...حتماً خیلی
.شگفت انگیز بوده
این یکی از عطیقه هایی هست .که رویِ زمین بوده
یه دندون ؟
...این رو از بدنِ رامولوس
.برداشتن
...اون و برادرش توسط یه گرگ
.که بچه هاشو از دست داده بوده بزرگ شدن
...باید اینو
.امن نگه داریم
...یه دلیلی داشته
.که من پیداش کردم
...یه دلیلی
...سول مارو آورده اینجا
.که این عطیقه مقدس رو پیدا کنیم
...اینطوری میتونیم
.فرهنگمون رو حفظ کنیم
.دندونه دستت باشه .برام مهم نیست
.اگه میشه، لطفاً برو دنبال وسایل
.یه چیزی که بشه ازش یه استفاده ای کرد
.اگه لطف کنی ممنون میشم
! خون
.تازه هست
.تمپست
...ممکنه
.هرکسی باشه
.وایسا
تو تویِ یه شبیه ساز حامله شدی ؟
.بله
اصلاً نمیدونستم اندروید ها .باردار هم میشن
.منم نمیدونستم
چطوری اینطوری شد ؟
No comments yet. Be the first to leave one.