نخستین 200 خط.
اسپانیایی بلد نیستم
انگلیسی بلدی؟ نه، نه
ده دلار
با ده دلار من رو ببر نزدیک جنگلهای بارانی
باشه، ممنون
آقای رایان موزلی؟
من رانندهتون هستم. بفرمایید
ممنون
راننده: آقای جک براتون پیغام گذاشته
گراسیاس. ممنون آقا
لعنتی
هی
اون اینجاست
زنده و حاضر
چطوری؟ ای وای پسر
لعنتی، پیر شدی
تو تکون نخوردی، همونجوری هستی
جک: آره، ولی حس میکنم صد سالمه
اهل نوشیدنی هستی؟ آره
این مال سردابِ خودته؟
اونجا سرداب شرابت رو پیدا کردم
۸۲ پتروس ۶۱. لاتور
آره، من که سر در نمیارم
مال من نیست
هفته دیگه اینجا برای یه مهمونی شام آشپزی میکنم
آژانسی که براش کار میکنم اینا رو انبار کرده
اینجا مال اوناست. من فقط چند هفته اینجام
واو، عجب کاری
کمکآشپز نمیخوای؟ جک: داداش، ای کاش میخواستم
نه کمکآشپز، نه آشپز
فقط خودمم
خب پسر، سیر تا پیاز رو برام بگو
دوازده سال شده؟
دوازده سال
جک: دوازده سال. خیلی عجیبه، لعنتی
کار میکنی؟ تو دالاس
جک: بسیار خب
کدوم رستوران؟
همون هتل ماریوت. تو آشپزخونه
کلی مرغ سوخاری
خب، میتونست خیلی بدتر از اینا باشه
اوه، آره
خب تو کجاها بودی پسر؟
میدونم ایتالیا بودی
آره، و بعد از ایتالیا، اه
لعنتی، یه مدتی اسپانیا کار کردم و بعدش
بعد ترکیه. بعدش هم بالکان
و برای یه آژانس کار میکنی؟
جک: اسلوونیایی هستن
یه جور شرکت خدمات مجالس، به نظرم
همینجوری میفرستنت به جاهایی مثل اینجا، ها؟
تقریباً همینطوره
خیلی باکلاس و اعیونیه، میدونی که؟
یه تجربه تمامعیاره
تا هفته دیگه حتی آشپزی هم نمیکنی
خب باید بیام اینجا، مقدمات رو بچینم و مواد اولیه رو پیدا کنم، میدونی؟
مطمئن بشم همه چیز ردیفه و
فقط کارم رو انجام میدم و میرم
پسر، دارم بهت میگم اگه کمکآشپز خواستی
من کارم حرف نداره، خب؟
حقوقش باید عالی باشه، نه؟
تقریباً تنها نکته مثبتش همینه
چی؟ آدمهای عوضیای هستن یا چی؟
نه، فقط
کلی آدم پولدار که فقط یه
تجربه خارقالعاده میخوان، میفهمی؟
تکراری میشه
آره
من... احتمالاً نمیتونستم این کار رو
همیشگی انجام بدم
خوبه، بیدار شدی
سایزت ۱۰ئه، درسته؟
فکر کنم بعد از خریدِ خونه
چیزی برای خریدنِ ماشین تهِ جیبت نموند؟
جدی، آخه چرا؟
جک: پسر، اینجا تو یه کشور توسعهیافته نیستیم
باید همرنگ جماعت بشیم
رایان: میبینم که هنوز اون ساعت رو دستت میکنی
این یه مدل کلاسیکه
کلاسیک همیشه همرنگ جماعت میشه
به من بیشتر میاومد
اصلاً این رو چطوری اجاره کردی؟
جک: اجارهش نکردم
خریدمش
داداش، همچین ماشینی رو نمیشه اجاره کرد
خب که چی، تو دالاسی؟
دوستدختر داری؟ زن داری؟
بچه داری؟
فقط خودمم
اوه، پسر
خیلی عالیه، لعنتی
هر کاری دلت بخواد میکنی
آره، این روزا بیشتر نودل رامن و فیلمهای دهه هشتادیه
حاضرم الان دست راستم رو بدم تا یه ذره از اون زندگی رو داشته باشم
واقعاً؟
پسر، زندگی من همش زرق و برق نیست
بعضی جاهاش واقعاً داغونه
با پرواز فرستکلاس اومدی اینجا؟
آره. این نالهها اینجا خریدار نداره، باشه؟
دو تا دیگه
لطفاً
سلامتی
خب، چی شد؟
استعفا دادم
جک: واو. واقعاً؟
اندازه کافی پول پسانداز کردم
حالا دیگه فقط میخوام دور دنیا بگردم
برم به جاهایی که هیچی ازشون نمیدونم
چرا؟
واقعاً واجبه که توی کلیسای سیستین لفت بدم
یا ده دقیقه به تاجمحل زل بزنم و عکس بگیرم؟
از تنها سفر کردن نمیترسی؟
آلیس: چون زنم؟
آره
تحقیقاتم رو انجام دادم
خب قضیه چیه؟
شما با همین یا چی؟
دوازده ساله که همدیگه رو ندیدیم
آها، تجدید دیدار
چطوری با هم آشنا شدین؟
هماتاقی بودیم. تو مدرسه آشپزی
مدرسه آشپزی؟
باکلاسه
پس هر دوتون آشپزین؟
آره. همینطوره
کدومتون بهتره؟
آه... آه؟
میخوای بفهمی؟
منظورت چیه؟
پناه بر خدا جک، اینجا دیگه چه خرابشدهایه
رایان: خب، چالش چیه؟
آه... ریزوتو؟
با زعفرون؟
جک: ممم. آلیس: ممم
نخودفرنگی داری؟
نخودفرنگی؟
بیخیال
رایان: خیلی ممنون
ممم، چه بوی خوبی میده
جک: رایان، گوشیت زنگ میخوره رفیق
سعی نکن با این ترفندها حواسم رو پرت کنی
حواسم کاملاً بهت هست. این رو میبینی؟
جک: به نظر مهم میاد
شما پسرها واقعاً آشپزیتون عالیه
اما
اگه بخوام یکی رو انتخاب کنم
رایان: یس! میدونستم. فوقالعادهست. (خنده)
میدونی، همیشه به این موضوع شک داشتم و حالا مدرک داریم
فقط یه وعده غذاست. رایان: یه مدرکه
پیروزی از آنِ منه
فکر کنم فقط به خاطرِ نخودفرنگیهاست
راستی، تصادفاً نمیدونی ساعت چنده؟
ام
داداش
اون ساعتِ تو نیست
قضیه این ساعت چیه؟
حدود ۱۵ سال پیش تو بازی ورق به من باختش
نگاش کن. ببین چطوری رو مچم نشسته
متأسفانه هیچوقت نتونسته این رو قبول کنه
منظورم اینه که به نظر میاد
خیلی بهم میاد
اون ساعت
من امتیاز داشتن ساعت رو از دست دادم
هیچوقت پسِش نمیگیری
رایان: اه، بیخیال مرد. اصلاً و ابداً
میتونم ببینمش؟
میخوای ساعت رو ببینی؟ آلیس: اوم-هوم
میتونی ببینی
اوه، قشنگه
بهت میاد
همینطوره
هی، فردا صبح میبینیمت
شب بخیر، رایان
شب بخیر
هی پسر
هی
آلیس کجاست؟
اوه، رسوندمش هتل
خیلی باحاله، نه؟
این خوبه؟ من هیچوقت نمیتونم تشخیص بدم
نمیدونم خوبه یا نه، ولی
مطمئنم که گرونه
سبک اکسپرسیونیسم انتزاعیه؟
نمیدونم، اکسپرسیونیسم انتزاعی دیگه چیه؟
پسر، من حتی دبیرستان رو هم تموم نکردم
و چطور... چطور این اتفاق افتاد؟
هان؟ منظورم اینه که
چطوری این همه رو مدیریت کردی؟
میدونی، من فقط همجهت با جریان آب حرکت میکنم، رفیق
رازش همینه، نه؟
آره
هی، امروز اینجا تنهایی حالت خوبه؟
اوه، آره. آره، باید بری سر کار یا یه همچین چیزی؟
آره، نمیتونم تا ابد ازش فرار کنم. باید... خودت که میدونی
بعداً میبینمت
بعداً میبینمت پسر
رایان: حالت خوبه مرد؟
میدونی، کل روزت رو با
فقیرترین آدمهایی که ممکنه ببینی میگذرونی
بعدش مجبوری بهشون گند بزنی
No comments yet. Be the first to leave one.