نخستین 200 خط.
لعنتی، پاهام!
به جهنم!
مارکو!
گند زدم!
نه، نه، نه، نه!!
وقتی راز یه آدم یا یه مکان رو میفهمی،
ناگزیر بخشی از وجودت میشن و درونت باقی میمونن.
بچههای بودوم مُردن
و پنجاه ساله که مُردن.
اما یادشون زنده است.
زمستان ۲۰۰۹، آنیکی یوکینن و پییتاری نیسکالا،
دانشجویان رسانه دانشگاه رووانیِمی، این تراژدی ۱۹۶۰ رو
پاییز ۲۰۰۹، آنیکی اومد پیش من و گفت که میخواد پایاننامهاش رو
در مورد قتلهای بودوم کار کنه. فکر کردم ایده خیلی خوبیه،
من با اینکه پییتاری همکارش باشه
برای این موضوع بشه، کمتر موافق بودم.
هرچه آنیکی در مورد موضوعش هیجانزدهتر میشد،
این موضوع براش تبدیل به یک وسواس شده بود، چیزی که بقیه هم متوجهش شدن.
تا اکتبر، آنیکی اینقدر پیگیر شده بود
که تونست مصاحبهای از تنها بازمانده بگیره.
از دوستپسر وقتم خواست که فیلمبردار باشه
و فکر کنم پییتاری هم اونجا بود. ازش پرسیدم میتونم ضبط رو ببینم،
به من گفت...
گفت که کلی کار روش انجام داده و به هر کسی نشونش نمیده.
در طول تحقیقات، پلیس فقط صدای مصاحبه رو پیدا کرد.
هیچ تصویر ویدیویی قابل بازیابی نبود.
بهت گفتم دست به هیچی نزنی!
یا به اندازه کافی واضح نبودم؟
دارم فقط صدا رو تنظیم میکنم.
ده دقیقه وقت داری،
بعدش هم باید بری بیرون.
زود تموم میکنیم.
فکر کردیم میتونیم یه گپ دوستانه بزنیم
و بعدش فقط یه قسمتهایی رو نقل قول کنیم.
البته میتونید قبلش تأییدشون کنید.
گپ دوستانه...
بله، فقط یه گپ دوستانه!
یادتونه ۴ ژوئن چی شد؟
اینجا رو ببین.
یکی دیگه هم اینجاست!
اینجا هم هست.
فقط این ردها رو ببین!
اینجا!
و اینجا هم!
چیزی یادم میاد؟
پنجاه ساله که دارم بهش فکر میکنم!
در سی سال گذشته...
بیست و هفت دختر در اون جنگل لعنتی گم شدن!
و هنوز تموم نشده...
به حرفم گوش کن، هنوز تموم نشده!
میفهمی؟
هنوز تموم نشده!
- تموم نشده! - آقا، لطفا آروم باشید!
تموم نشده!
آقا!
- دارم بهتون میگم، تموم نشده! - آقا!
- هنوز تموم نشده! - پیِتاری، خفه شو!
اسم من تونی نیسکالا است، پیِتاری برادر منه.
هفتهای دو سه بار تلفنی با هم حرف میزدیم،
چون دیگه توی یه شهر زندگی نمیکنیم.
او موضوعی رو که با آنیکی انتخاب کرده بود، مطرح کرد،
با اینکه مطمئن بودم خودش اون رو انتخاب کرده بود.
اون موقع پیِتاری فقط داشت بیهدف جلو میرفت.
این قضیه باعث تنش بین ما هم شده بود، هرچند...
واقعاً باید مینشستیم و با هم حرف میزدیم.
من و اون میدونستیم مشکل داریم
ولی هی امروز و فردا میکردیم.
خب، قبل از رفتن چطور بود؟
هیجانزده بود، یا حداقل اینطور به نظر میرسید.
فکر کنم آنیکی دقیقاً همون جور زنی بود که پیِتاری دوست داشت.
باور دارم که اون به خاطر موضوع نرفت، بلکه به خاطر نزدیک شدن به اون بود.
اون نمیدونست که هیچکس واقعاً نمیتونه آنیکی رو بشناسه.
ایده پیِتاری بود که
یه دوربین برداریم و همه چیز رو مستند کنیم.
سر این موضوع خیلی با هم بحث کردن.
بعد، یک روز قبل از رفتنشون، پیِتاری اومد پیشم و یه دوربین خواست.
من آنیکی یوکینن هستم، و این فیلمبردار منه، پیِتاری نیسکالا.
سلام!
هدف ما از این فیلمها اینه که
تمام مراحل رو دقیقاً ارائه بدیم
که ممکنه ما رو به راز
اتفاقی که ۵۰ سال پیش توی دریاچه بودوم افتاد، برسونه.
به زودی با هواپیمایی که پشت سر من هست پرواز خواهیم کرد.
راستش رو بخواهید، من دلم نمیخواد، ولی چون ایده پیِتاری بود، مجبریم.
با دیدن قیافهاش الان، فکر کنم اونم اشتیاقش رو از دست داده.
حالا که اینجاییم، باید اعتراف کنم منم دلم داره میلرزه.
وقتی رسیدیم، یه ماشین اجاره میکنیم و عصر اون موقع توی اسپو خواهیم بود.
امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.
تا حالا هواپیما سوار شدی؟
آره، ولی نه این شکلی.
من اصلاً سوار نشدم.
شرط میبندم استرس داری، نه؟
نه زیاد. تو چی؟
خب، خوبه برات، چون من دارم از ترس گوز میپیچه به خودم.
تو؟ ولی این ایده تو بود!
آخه...
ایده خیلی خوبی به نظر میرسید، تا اینکه اینو دیدم.
خب، توی اینترنت این شکلی نبود.
کل اون مکان حال و هوای کاملاً متفاوتی داشت.
خیلی عجیبه.
این ماشین هم از اون یکی نوتر به نظر میرسید.
با اینکه ماشین کرایهای تنها چیزی بود که بهت اعتماد کرده بودم.
سوییچها رو داری؟
- نه، به تو دادن. - آره، خب دارم.
گفتن نقشهها کجان؟
یه چند تایی گذاشتن توی جعبه داشبورد، اونجا رو چک کن.
باشه.
وایسا.
خب، پس...
این طرفیه، درسته؟
میدونی چیه؟
من هیچوقت با اینا خوب نبودم، پس بذار برشون گردونیم و یه جوری راه رو پیدا میکنیم.
برام فرقی نداره، تو که رانندگی میکنی.
پس بزن بریم.
اون دو نفر بلافاصله بعد از رسیدن یک سوزوکی سفید رو از شرکت کرایه ماشین فرودگاه اجاره کردن.
باهاش سی و هفت کیلومتر بیشتر نرانده بودن.
ماشین سه روز بعد از اون ماجراها، لبه یک بیشهزار، نه کیلومتری اسپو پیدا شد.
هیچ چیزی از ماشین کم نبود.
نقشهها و دفترچه ثبت همگی اونجا بودن.
داشتم فکر میکردم...
میتونستیم ماشینی بگیریم که مجهزتر از این باشه.
خب، این بود که در دسترس بود، همین دو روز که کاری نمیشه.
آره، ولی نمیدونیم چقدر باید رانندگی کنیم، حتی رادیو هم نداره.
اشکالی نداره، از مناظر لذت میبریم و با هم حرف میزنیم.
درسته.
خب، آره، منظرهها فوقالعادهان.
مخصوصاً با این بارون یخزده و برف...
آره، چیز زیادی نمیبینم.
مشکلی نیست، دریاچه شاید اینجوری خوشگلتر باشه.
من دیگه طاقت ندارم!
منم همینطور، فقط امیدوارم سالم برسیم.
مطمئنم میرسیم.
کنجکاوم چطور باشه، توی عکسها عالی بود.
خوبه که داری اینو ضبط میکنی
چون اگه یه گوزن گنده بیاد جلو رومون
بعد ما...
مدرک؟
مدرک، مدرک ویدیویی که اگه اون گاو بپره جلو مدرکی داشته باشیم کی ماشین رو داغون کرده.
- که واقعاً آشغاله. - آره، واقعاً نباید خرابش کنیم.
چه آشغال باشه چه نه...
...باشه، خیلی داغونه، ولی اوکیه.
واقعاً، این ارزونترین بود یا تنها ماشینی بود که توی اون آژانس داشت، یا...
تو لعنتی اینو انتخاب کردی، پییتاری.
آره، درسته.
چقدر راه مونده؟
اوه، گفته بودن فقط چند کیلومتر مونده، پس فکر کنم زود برسیم.
باشه.
توی مسیر خروجی گفته بود.
امیدوارم حوله و مسواکتو آورده باشی.
آره، چون وسط جنگل، منفی چهل درجه...
فقط نمیخوام مال منو برداری!
...مهمترین مسأله اینه که نفسم بو بده یا نه.
نه، فقط نمیخوام وسایلمو بدزدی.
اَه، برای دزدیدن چیزات نیازی به اجازه تو ندارم.
چیزی گیرت اومد؟
آره، دارم از همه چیز فیلم میگیرم.
خوشحالم که مدام داری ازم فیلم میگیری.
مگه اولش نگفتی نمیخوای
از هر ثانیهش فیلم بگیری؟
ولی اشکالی نداره، اگه یه جنبه شخصی داشته باشه.
و اگه لازمش نداشته باشیم، پاکش میکنیم.
میتونی باهاش فیلمهای عالی بسازی.
تنها چیزی که نمیفهمم اینه که چرا...
اگه یه چیزی بخوای، یه مصاحبه ساختگی از یه چیزی جور میکنی...
و اونا بلافاصله چیزای باحالی به ما سرازیر میکنن.
دوربین، تجهیزات، بلیط هواپیما، پول، همه چی!
- آره، ما به همهشون احتیاج داریم، نه؟ - آره، قبول دارم.
ما برای حفظ کیفیت بهشون نیاز داریم.
قبول دارم، ولی وقتی من میخواستم یه مصاحبه انجام بدم
هیچکس اهمیت نداد و منم هیچ حمایتی نشدم.
منظورت کدومه؟
منظورم اینه که... میدونی، پارسال، وقتی میخواستم از اون بچه با بیماری ویلسون مصاحبه کنم؟
بیماری ویلسون چیه؟
نمیدونی؟
نه.
این روزا مدام تو اخباره.
بیماری ویلسون جدیه--یه بیماری خیلی نادر و جدیه
که مس در بدن فرد تجمع پیدا میکنه
توی کبد، کلیهها و بعد تمام اعضای حیاتی دیگه.
تقریباً درمانناپذیره.
و من میخواستم از اون بچه و والدینش مصاحبه کنم که چطور دارن تحمل میکنن...
تو میخواستی از یه بچه در مرحله مرگ مصاحبه کنی؟
واقعاً دل و جرئت داری.
ببین، به من نگو بیملاحظهام
چون میخواستم از بچهای مصاحبه کنم
که... روحیش رو یه کم با... بالا ببرم.
بالا ببری؟ تو؟ چطور ممکنه؟
تو پدر و مادرش رو کلافه میکردی، بدون اینکه ذرهای کمک کنی.
فکر کردم... میتونم داستانش رو به دنیا نشون بدم، تا...
یه کم بهتر بشه.
آره، یا فقط برای گرفتن نمره «عالی» این ترم، یه کم بهتر بشه.
ربطی به اون نداره.
پس چی؟
ولش کن، منظورم...
اما بیخیال، نمیخوام سر این بحث کنم.
آره، فکر کنم بهتره بیخیال شیم.
قبول دارم که این برات مهمه، اما...
بیخیال، باشه؟
باشه.
آنیکی تا ۱۸ سالگی در یتیمخانه زندگی میکرد.
No comments yet. Be the first to leave one.