おおかみこどもの雨と雪
نخستین 200 خط.
Sabzchidori & Sfmking کاری از
. ممکنه همه بگن این یه داستانه و بهش بخندن
. داستانی که امکان نداره توی دنیای واقعی اتفاق بیوفته
. ولی باور کنید ، این داستان دقیقا چیزیه که برای مادر من اتفاق افتاده
... مردی که مادرم عاشقش شد
. یه گرگینه بود
بچه گرگینه ها : آمه و یوکی
مادر من دانشجوی یکی از دانشگاه های سراسری حومه ی توکیو بود
. که خرج تحصیلشو با کمک هزینه ی دانشجویی می داد
. و بقیه ی مخارجش رو با چند تا کار پاره وقت تامین می کرد
. مردها رو به عنوان افراد عاقل می شناختن
. که حقیقتا هم دانش زیادی درباره ی صنعت و مسائل از این دست داشتن
. اما درباره ی واقعیت ، تقوا ، زیبایی و کمال چیزی نمی دونستن
توی یکی از روزای اویل تابستون
. مادرم پدرمو توی کلاس دید
، که یه تیشرت یقه گرد تنشه
حتی کتاب درسی هم نداشت
و داشت با جون و دل یاداشت برداری می کرد
. و همون از پشت سر معلوم بود که با دانشجوهای دیگه فرق داره
. یه لحظه صبر کنید
. این یه کاغذ حضور و غیابه
. اگه پرش نکنید و تحویلش ندید غیبت می خورید
. من دانشجوی اینجا نیستم
. اگه مزاحم شدم ، دیگه نمیام
کی بود ؟
، وایسید
، نمی دونم دانشجو هستید یا نه اما
. فکر کنم فهمیدن سخنرانی استاد بدون کتاب درسی سخته
می خواید دوتایی از یه کتاب استفاده کنیم ؟
. خوش اومدید
. برای جمعه آماده میشه
. خیلی خیلی ممنون
. ببخشید منتظر موندید
. اوه ، خوش اومدید
. از اینطرف
سه نفر اصلیِ پشت این نظریه ، ملتیوس شاعر
آنیتوس سیاستمدار
. و لیکُن خطیب بودن
، ملیتوس نماینده ی فکریِ این نظریه بود
. ولی آنیتوس مغز متفکر اصلی مکتب بود
از چه کاری بیشتر خوشت میاد ؟
غذای مورد علاقت چیه ؟
تا حالا بیشتر عاشق چجور آدمایی شدی ؟
چرا "هانا" ؟
اسمم ؟
. آره
من موقعی به دنیا اومدم که گلای حیاطمون باز شده بودن
کسی نکاشته بودشون ولی همینجوری خودشون رشد کرده بودن
. دیدنِ اونا باعث شد بابام به این فکر بیوفته که اسم منو این بذاره یا یه چیزی توی این مایه ها
. به این امید این اسمو بهم داد که کسی باشم که لبخند هیچ وقت از روی لبام محو نشه
. بهم گفت هیچ وقت نباید لبخند از روی لبات بره حتی توی سختیا و ناراحتیا
. حتی اگه شده مجبوری لبخند بزنم
. چون اینجوی می تونم اون حادثه رو بگذرونم
، به همین خاطر توی مراسم خاکسپاریِ پدرم همش داشتم لبخند می زدم
فامیلا از دستم عصبانی شدن و دعوام کردن
. " ! و گفتن " چقدر بی مهری دختر
. خب شاید بی مهر بودم دیگه
. نبودی
. خدا رو شکر
. با اینکه همشون تو یه مجتمع زندگی می کنن ، خیلی با هم فرق دارن
، یه سری خونه هاشون شیکه
، یه سری فقیرونه
. یه سری هم خونواده های شلوغ دارن
، یه سری یه نفرست
، یه سری بچه ی کوچیک دارن
. یه سری هم پیرمرد پیرزنن
. چه خوب میشد اگه منم یه خونه داشتم
، وقتی می رسیدم خونه می گفتم : من اومدم
. کفشامو در میاوردم ، دست و صورتمو می شستم
. ولو میشدم روی صندلیم
. خیلی خوب میشد
. یه کتابخونه درست می کردم
. و وقتی که دیگه تا خرخره پر میشد یکی دیگه درست می کردم
. هر کاری دلم می خواست می کردم چونکه خونه ی خودم بود
. پس ، منم بهت می گفتم ، خوش اومدی
. هانا
بله ؟
. باید یه چیزی رو بهت بگم
. هر چی می خوای بگو
... راستش
. میذارمش برای فردا
. باشه
. هانا
. ببخشید ، هانا
. اشتباه کردم
. تا حالا اینو به کسی نگفتم
. ترسیده بودم
. از اینکه بذاری بری
. ولی باید زودتر از اینا بهت میگفتم
. نه ، باید نشونت می دادم
نشونم بدی ؟
. یه لحظه چشاتو ببند
. یکمی بیشتر
چشامو باز کنم ؟
. هانا
چجوری شدم ؟
می گفتن تبدیل شدن توی شب ماه کامل
. و حمله به آدما همش افسانس
" ، دنیا پر از چیزاییه که نمی دونم "
. احتمالا این چیزیه که مادرم اون لحظه به ذهنش رسید
جا خوردی ؟
دیگه دلت نمی خواد منو ببینی ؟
اما داری می لرزی . ترسیدی ؟
. نترسیدم
. چون تویی
. پدرم یکی از نوادگان گرگ های ژاپنی بود که فکر می کردن صدها سال پیش منقرض شدن
. اون آخرین کسی بود که خونِ هم گرگ ها و هم انسان ها توی رگ هاش بود
، مادر پدرش وقتی هنوز جوون بود تاریخچشون رو براش تعریف کردن
. و بهش گفتن برای کس دیگه ای تعریف نکنه و بعد مُردن
، بعد فامیل هاش که از چیزی خبر نداشتن قبولش کردن
. و بچگی سختی رو گذروند
. وقتی گواهینامش رو گرفت اومد شهر دنبال کار
. هیچ کس نمی شناختش و بهش توجهی نمی کرد
، زندگیش رو مثل آدمایی که مخفی می شن گذروند
. این حرفی بود که زده بوده ، البته اینطوری شنیدم
روی کتاب : آرامش ذهن و بدن زایمان طبیعی
. مادرم منو توی اون آپارتمان کوچیک بدنیا آورد
. اون روز برف می بارید
. نرفتن بیمارستان و زائو هم خبر نکردن
. همه ی کاراش رو خودشون کردن
، مادرم نگران بود که ممکنه دکترا جا بخورن اگه
. اتفاقا بچه ای که ظاهر گرگ داشت بدنیا بیاره
. خدا رو شکر سالم و سلامت به دنیا اومد
. نه ، هنوز کلی راه مونده
یعنی دختر مهربون و آرومی می شه ؟
. شاید هم باهوش بشه
یعنی وقتی بزرگ بشه چجور آدمی می شه ؟
... یه پرستار ، دکتر یا نونوا
. دلم می خواد هر کی دلش می خواد بشه
. دلم می خواد سالم و سلامت بزرگ بشه و مشکلی توی راهش نباشه
. تا وقتی به اون سن برسه مراقبشیم
. اوهوم
. برادرم بهار سال بعد بدنیا اومد
. یه روز بارونی بود
. یه دفعه ، پدرم غیبش زد
. هیچ کس نمی دونه اون روز پدرم به چی فکر می کرده
، ممکنه غریضه ی طبیعیش برای شکار برای تازه فرزندش ، بالا زده
. یا شاید می خواسته مادرم رو ، که تازه زایمان کرده ، تغذیه کنه
" . مراقب بچه ها باش "
. مادرم فکر می کرد همچین چیزی شنیده
. اوهوم . بسپارشون به من
. خوب بزرگشون می کنم
، مادرم بعد از اون ماجرا کلی سختی کشید
. اما اصلا یادم نمیاد
! واوا
. الان درست می کنم
. یه لحظه وایسا ، یوکی
! واوا
. یه کم دیگه
! واوا
! یوکی
. همیشه بهم می گفت همیشه تخص بازی در میاوردم و وقتی عصبانی یا هیجان زده می شدم ، گرگ می شدم
وای ، از دست تو چیکار کنم ؟
. بیسکوئیتی چیزی بخور
. خوشمزس
. و بهم گفتن شکمو بودم و شب و روز می گفتم غذا
. که زمین تا آسمون با برادر ضعیف و کم غذام فرق می کردم
. مادرم مجبور شد از دانشگاه انصراف بده و کارای پاره وقتش رو ول کنه تا بتونه ما رو بزرگ کنه
! نزدیک بودا
. پولی که پدرم پس انداز کرده بود همه ی سرمایمون بود
ها ؟
! نزدیک بود
مادرم می گفت انگار ما دوتا گیج بودیم که کدوم زندگی رو انتخاب کنیم
. انسان بودن رو یا گرگ بودن
... نگا کن
، چون نمی تونست از کسی کمک یا راهنمایی بخواد
. مادرم چاره ی دیگه ای نداشت جز اینکه با یاد گرفتن از کتابا ما رو بزرگ کنه
. چه شب چه روز ، باید هر دو ساعت شیر می خوردیم
، وقتی نمی تونستیم و میل نداشتیم شیر بخوریم
. ابر رو توی شیر می خیسوند و اونو میک می زدیم
. اما یه وقتایی هم بی دلیل شیر نمی خوردیم و فقط گریه می کردیم
، مادرم هم که نمی دونست چیکار کنه
. تنها کاری که ازش بر میومد این بود که کل شب پشتمونو نوازش می کرد
... خیلی سریع اثر خستگی خودشو نشون داد
. چیزی نیست
. بخاطر همین ، تا چشماشو می ذاشت رو هم خوابش می برد
. مامان
چیه ؟
. مشکل وقتی بود که مریض می شدیم
یوکی ؟
یوکی ؟
! یوکی
. نمی دونست ما رو ببره پیش دکتر یا دامپزشک
. بچم اشتباهی خشک کننده خورده
. دو سالشه
. بله ، بالا آورد
. خون توش نبود
. روش نوشته ژل سیلیکا
امم ، خطرناکه ؟
ها ؟ اشتها ؟
! گشنمه
. که اینطور
. پس چیزیش نیست
. مامان پشیمون بود که چرا از پدرم نپرسیده چجوری بزرگ شده
! بریم پیاده روی
... یوکی ، قبلا
! بریم پیاده روی
... تو که همین دیروز مریض بودی . بهتره
! بریم پیاده روی
. باشه . فهمیدم بابا
No comments yet. Be the first to leave one.