نخستین 200 خط.
هادی به دنیازاد خدیجه و نورهن کمک کرد تا فرار کنن
هادی با پدرش حسن صباح مخالفت کرد
او قویترین مرد روی زمین رو به چالش کشید
این شجاعت هادی نیست که بهش اجازه اینکارو داد
بخاطر عشق او به مادر و خواهرش و ترس اونا از پدرش بود
به خانه عمرخیام خوش آمدید
هادی همه اینا رو نزد پدرش اعتراف میکنه
مادرم، خدیجه و نورهن
اینجا نیستن
آتش حسن صباح شعله ور شده
دنیازاد و خدیجه تو قلعه الموت نیستن
و کمک کردی تا از دست من فرار کنن؟
نه تنها بخاطر فرار همسر و دخترش
بلکه چون پسر و وارثش بهش خیانت کرد
این اتاق توئه
و ممکنه قبرت هم باشه
یا دوباره متولد میشی یا مرگ گناهانت رو پاک میکنه
باید وارثی وجود داشته باشه
قویتر و شجاعتر از هادی
... :: ترجمه شده توسط : سعیـد پردیـس :: ...
"حشاشین"
"قسمت 25" "دختر چوپان" گ.ل.چین.دان.لود
بذار در آرامش بمیرم
نمیخوام تو بمیری
میخوام صبر کنی تا کسی رو که قدرتت رو پس میگیره، ببینی
تو رو نمیخوام
نمیخوام وارث تو باشم
ولی من میخوام تو وارث من باشی
گفتم باید تموم تلاشم رو بکنم
و بیام ببینم اوضاع چطوره
انگار که... مهمون داری
فکر کردم تو دردسر افتادی
نه تو دردسر نیفتادم
دردسر اومده پیش من
معماهای تو عمرخیام، طاقت فرساست
میتونی یه راز رو نگه داری، خدمتکار حموم؟
درسته که خدمتکار حموم سواد نداره
ولی میتونه یه راز رو نگه داره، خیام
حسن صباح
اونه که پیام داده؟ همسرش
به همراه بقیه از دستش فرار کرده اومده اینجا
و نتونستم در رو براشون باز نکنم
تو یه مرد نجیب و سرشار از جوانمردی هستی
اگه وزیر یا سلطان بفهمن چی؟
آشنایی با تو رو انکار میکنم تو رو شهید به حساب میارم
حتی سر قبرت هم نمیام
اگه حسن صباح که از دستش فرار کردن، زودتر بفهمه چی؟
اینکه خیلی بدتره
یکی از پیروانش رو میفرسته تا تو رو بکشه
در اون صورت سلطان هم میفهمه و میخواد دوباره تو رو بکشه
من که رفتم
شرافتت کجا رفت که باعث شد بیای به دوستت سر بزنی، سحبان؟
گوش کن چیزهایی فراتر از نجابت و جوانمردی هم هست
توصیه تو چیه؟
تنهایی... فرار کن
برو خونه سحبان
برو خونه و راز رو نگهدار
خدا با این همه دردسر کمکت کنه
بذار اینو ببرم
سرورم، سلطان
تو یحیی؟
بله، سرورم، سلطان
چرا نقشه صباح رو اجرا نکردی؟
و مولایم خلیفه رو بکشی؟
من زندگی با شرافت رو انتخاب کردم
در مورد معشوقی که صباح نگه داشته چی؟
فکر کردم عشق بدون شرافت وجود نداره
شرف یحیی پسر مؤذن چیه؟
فرماندهی یه ارتش
برای نابودی قلعه الموت و کشتن دیو قلعه
میتونی؟
من ورود و خروجهای قلعه رو بلدم
و قویترین سلاح رو دارم
گرفتن انتقام
میدونم که سرنوشت نورهن مرگـه
ولی هیچی با ارزشتر از انتقام نیست
و همانطور که خدا بهم توفیق داد تا قاتل پدر و مادرم رو بکشم
این توانایی رو بهم میده تا قاتل نورهن رو بکشم
و انتقام بسیاری از اونایی رو که به سوی مرگ فرستادن
پیروزی یا شکست برام مهم نیست
مهم اینه که اونو بکشم
حتی اگه بعدش هزار بار بمیرم
کسی که از مرگ نمیترسه بارها تونسته شکستش بده
مرگ از اون میترسه
چی بهمون این اطمینان رو میده که کل داستان تو حقیقت داره؟
شاید دروغگو باشی
یا جاسوس صباح؟
از همه کوچههای اصفهان ...و مسجدش درباره پدرم
سعید بن عوفی بپرسین که چه کسی اونو کشته
در آخرین جنگ قلعه بنحافظ از سربازهایی که برگشتن بپرسین
درباره جنگجویی که با باطنیها وارد قلعه شد، ولی برای کی جنگید؟
به نظر صادق میای، یحیی
نیت خوبی داری
ولی دولتهای بزرگ با نیات اداره نمیشن
ما تعداد زیادی از کسانی رو که از صباح برگشته بودن، گرفتیم
همه اولش ادعای حسن نیت داشتن
ببرش زندان
« ارائه شده توسط وبسایت گ.ل.چـین دان.لـود »
سالها عمر در داخل قلعه گذشته، برزک
کاری که آقای ما در داخل قلعه انجام داده
نه سلطان و نه خلیفه نتونستن انجام بدن
در پایان، من اینجام
زندانی قلعه
آقای ما میتونه هر جا که بخواد حضور داشته باشه
...هیچ مکان و زمانی وجود نداره
که بتونه حسن صباح رو زندانی کنه
روح من در آرزوی بیرون اومدنـه، برزک
میخوام نفس بکشم
میخوام مسیرهای طولانی رو پیاده برم تا خسته بشم و روی شنهای بیابان استراحت کنم
میخوام بوی دنیای بیرون قلعه الموت رو استشمام کنم
از تنهایی متنفر بودم
آزادی
آزادی، برزک
آقای ما تموم عمر آزاد بوده
اینطور فکر نمیکنم
یا در زندان سلجوقی منو ملاقات میکنی
یا در زندان بدر الدین جمالی یا در زندان تفکر
زندان تفکر؟
هر ذهن بزرگی اسیر تفکر خودشه
تا زمانی که بتونه بهش برسه
و هر بار که به فکر فرو میره از زندان میاد بیرون
و وارد زندان یه تفکر جدید میشه
هرچه آقای ما دستور بدن
خب حالا بریم سراغ پشت
نه نه نه نه نه
درد شدیدش اینجاست، سحبان
درد بخاطر ایستادن و نگهبانی دادنـه
و سحبان کمر درد رو تسکین میده
باشه عمو سحبان، فقط آروم
!میدونم چطور کار کنم درضمن اگه آروم کار کنم، خوابت میبره
اگه بخوابم مشکلی نیست
حداقل یه مدت استراحت کنم هرچقدر میخوای بخواب
نگهبانیت کجاست؟ در ورودی قصر سلطان
پس درمان خاصی لازم داری، درست بشین
تنها چیزی که نیاز داری یه داستانـه
از داستانهای شگفت انگیز سحبان
برای ورود به دنیای رویاها
بگو استاد سحبان روزی روزگاری
در روزگاران و زمانهای قدیم
یه آدم وحشتناک به اسم حسن صباح بود
همون باطنی ساکن قلعه؟
میدونم البته نمیدونم میدونی یا نه
حسن صباح
بزرگان سلطنت رو کشت
وزیر ملکشاه، نظام الملک و دیگران و دیگران
نظام الملک و عمرخیام نزدیکترین دوستاش بودن
عمر خیام؟
اون شاعر و فیلسوفـه یه بار تو قصر سلطان دیدمش
حسن صباح
همسر بسیار زیبایی داشت
البته از الموت فرار کرده و ولش کرده
واقعا؟
به کی پناه میبره کی در رو به روش باز میکنه؟
کی؟
عمر خیام دوست من
حالا یه مقدار آبگرم
باعث میشه حالت بهتر بشه
سرورم سلطان
قضيه اون جوان يحيي بن سعيد درسته، سرورم
معلوم شد که واقعا صادق بوده
و اینکه واقعا همراه سربازان ما تو قلعه بنحافظ میجنگیده
عالیه
برای صباح یه دشمن جدید پیدا کردیم
که همه ریزهکاریهای قلعه رو بلده
ولی من یه خبر و یه دستاورد خیلی مهمتری دارم
خدا سلطان ما رو جلال و عظمت بده
مهمترین و نزدیکترین دشمن ابن صباح
اینجا تو اصفهان هستن
کی؟ همسر و دختر حسن صباح
اونا تو خونه عمرخیام هستن
کسی تو قلعه از رفتن من خبر داره؟
نه، آقای من، این یه رازه
کسی چیزی در مورد آقای ما نمیدونـه
عالیه
منو تنها بذار و به قلعه برگرد نمیخوام کسی تغییر رو احساس کنه
چطور میتونم برم، آقای من؟
برای شما خطرناکـه
این سفر رو باید تنهایی برم، گوش کن، برزک
وظیفه تو پیروی از دستوراتـه من نمیرم، مگه اینکه بمیرم
اطاعت کن، برزک
کی برمیگردین؟
درست به موقع
چشم آقای من
پس اطلاعاتی که رسیده درسته؟ بله، سرورم
همسر حسن صباح به من پناه آورده
اون با دخترش و یه دختر دیگه به اسم نورهن
همه از دست حسن فرار کردن و نتونستم در رو براشون باز نکنم
چرا بهمون اطلاع ندادی؟
...جوانمردی و کمک به زنها
گزارش لازم داره؟
وقتی موضوع به بزرگترین دشمن سلطان مربوط میشه
مجوز لازمه
شاعر ما عمر
کاری که بعنوان یه جوانمرد مناسب بود رو انجام دادی
کار بزرگت رو ستایش میکنم، عمر
ولی باید از مهمونهات بازجویی کنیم، عمر
منظورت اینه که میخوای مهمونامو تحویل بدم؟
بازجویی از زنان درسته؟
موضوع از مهماننوازی فراتر رفته
...این موضوع، بالاتر از علاقه به
No comments yet. Be the first to leave one.