نخستین 176 خط.
مرد: کرنومتر رو روشن کن.
زن: عصر بخیر.
خیلی ممنونم.
چطورین؟
ممنونم، خیلی ممنون.
سلام.
اوه، دیگه بسه، لطفاً.
خواهش میکنم، کلی برنامه دارم.
خیلی ممنونم.
خیلی لطف دارید. ممنون.
همیشه دلم میخواست تو بوستون یه اجرای ویژه داشته باشم.
زن: دوستت داریم بیل! این یکی از اون... ممنون.
خیلی ممنونم.
اینجا یکی از شهرهای عالیِ کمدیه،
و باید بهتون بگم، خدایان کمدی امروز بهم لبخند میزنن،
چون، اوم...- من کلی وقته که داشتم میگفتم
که پرزیدنت بوش...
باید یه برنامهای بچینه
که سرش رو از تو ماتحتش در بیاره.
و قسم به خدا، امروز رفتن و دنبالش گشتن.
واقعاً امروز رفتن و
دنبالش گشتن و، اوه...
پیداش نکردن.
اوه...
حالا دیگه نمیدونیم کجاست.
ولی حداقل برای اولین بار توی عمرمون،
کلمات «بوش»، «عملیات» و «موفقیت» رو
توی یک جمله کنار هم دیدیم.
خلاصه...
این مرد، خدایی...
کشور دچار خستگی از گندکاریها شده...
این همون چیزیه که وقتی یه نفر
انقدر گند میزنه که دوباره هم
گند بزنه، ملت میگن: «خب، مگه انتظار دیگهای داشتی؟»
«اون کلاً گندکاری راه میندازه.»
و این خودش یه گندکاریِ دیگه است.
اون الان دیگه خودش رو متقاعد کرده
که تاریخ باهاش مهربون خواهد بود.
فقط ما هستیم که الان، درکش نمیکنیم.
اون ونگوگِ رئیسجمهورهاست، میدونی؟
توی این دوره و زمونه، قدرش دونسته نمیشه.
قسم میخورم، چند هفته پیش داشت از میراثش دفاع میکرد و
گفت: «هنوز دارن سرِ اولین رئیسجمهورمون بحث میکنن.»
نه، اینطور نیست.
اصلاً کی داره بحث میکنه که جورج واشینگتن رئیسجمهور خوبی بوده یا نه؟
عکسش روی اسکناس یک دلاریه.
عکسش روی کوه راشمور حک شده.
پایتخت رو هم به اسم اون نامگذاری کردن.
به نظرم دیگه تکلیف این یکی مشخص شده، واقعاً.
لقبش «پدر کشوره».
این دیگه بیشترین حدِ «کیم جونگ-ایل» بازیه که قراره توی آمریکا ببینیم.
امیدوارم.
میدونی...
رودی جولیانی، یکی دیگه از اون کارشناسهای نابغه در شناخت آدمها و رئیسجمهورها.
اون واقعاً توی کمپینهای انتخاباتیاش
با افتخار میگه که...
یازده سپتامبر، وقتی که برجها داشتن فرو میریختن،
برگشت به رئیس پلیسِ بهشدت فاسدش و...
گفت: «خدا رو شکر که جورج بوش رئیسجمهوره.»
همین یه جمله کافیه تا صلاحیتِ
هر پست و مقام بالایی رو از آدم بگیره.
خدای من.
آره، جدی میگی، رودی.
هر وقت که چشم تو چشم
بنیادگرایان مسلمان با سودای هستهای میشم،
دلم میخواد کسی که از بچه کلاس پنجمی
هم کمتر میفهمه، فرمانده تیممون باشه.
شوخیهای من با جرج بوش از روی عشقه.
امیدوارم این موضوع رو درک کنین.
چون وقتی پای این وسط بیاد که کی
روی آوار بایسته و جلوی درختا سخنرانی کنه،
و بچههای سیاهپوست رو بغل کنه، اون بهترینه.
واقعاً هست. و دعا کردن.
آمریکا.
به خدا قسم، عجب کشوریه.
مدل ما واسه مواجهه با فاجعه اینجوریه که هر وقت فاجعهای پیش میاد،
بوش پیداش میشه و میگه: «من دعا میکنم.»
و ملت هم میگن: «ایول، حواسش هست.»
اوضاع ردیفه، چون اون داره دعا میکنه،
که تقریباً به اندازه آرزو کردنش، موثره.
و به همین دلیله که بهتون میگم، رودی جولیانی احتمالاً
رئیسجمهور بعدی ایالات متحده میشه.
متاسفم.
چون همهچیز به تصویر برمیگرده.
اون تصویر بزرگِ ضد تروریست رو داره، میدونید که.
بهتون بگم که،
بیستم ژانویه ۲۰۰۹، ممکنه شاهد
ورود رودی جولیانی و همسرِ عزیزش،
که معلوم نیست اون موقع کی باشه، به کاخ سفید باشین.
ما که... ما که الان نمیدونیم.
خیلی حال میده. اون تا حالا سه تا زن گرفته.
درسته؟
اوه، مککین؛ دو تا زن.
اوه، فرد تامپسون؛ دو تا زن.
نیوت گینگریچ؛ سه تا زن داشته.
تنها جمهوریخواه تکهمسر؟ میت رامنی، اون مورمون.
و...
شما هم این رو میدونید که زن اول رودی
دخترعموش بوده. من از خودم در نمیارم.
فکر کنم این یه راه خیلی چیپ برای جذب کردن رأیهای جنوبیه.
این...
این توهین به اهالی جنوبه.
و توی جبهه دموکراتها
میدونید که تنها دو کاندیدایی که
عملاً نمیتونستن با هم توی یک لیست باشن
هیلاری و باراک اوباما هستن،
چون این حجم از غیرمرد بودن و سفیدپوست نبودن برای آمریکا همزمان خیلی زیاده.
پس میافتن به وحشت.
و جمهوریخواهها اگه اونا با هم کاندید میشدن، حسابی کیف میکردن.
اول از همه، بوش مثلاً ۱۲ تا هشدار تروریستی الکی صادر میکرد.
بعد جمهوریخواها یه سری تبلیغ
درست میکردن که تروریسم دوباره همین الان داره اتفاق میافته!
و گرگ پشت دره و اصلاً وقتش نیست که کشور رو
بسپریم به دست یه زن و یه نوجوون سیاهپوست.
رودی جولیانی، بهش رأی بدید. اون بلده...
اون اونجا بوده، میدونید که.
آره، چون قبلاً خیلی خوب کار کرده بودن... همون مردهای سفیدپوست.
مثلاً من دیروز با هواپیما اومدم.
ای کاش یکی فقط یه شرکت هواپیمایی
«با مسئولیت خودت پرواز کن» راه بندازه.
چطوره؟
میتونی...
میتونی ژل موهاتو ببری، میتونی فندکتو ببری.
میتونی حتی اسلحه ببری! چطوره؟
میتونی پنج دقیقه قبل از پرواز
برسی پای گیت و نقدی حساب کنی، مثل دههی هشتادِ طلایی.
پشت بلیط فقط نوشته: «پیش میاد دیگه»
چون کلاً اوضاع این مملکت همینه که هست.
این مملکت باید واقعاً یه فکری به حال خودش بکنه.
دیگه سال ۱۹۵۰ نیست.
ما که کارآمدترین نیستیم.
ما که سالمترین نیستیم.
ما که مورد احترامترین نیستیم.
نمیخوام ضد آمریکا حرف بزنم. اینا حقیقته.
این یه جور به چالش کشیدن آمریکاست.
دیگه خسته شدم از بس شنیدم که میگن: «این بزرگترین کشور دنیاست.»
تو از کجا میدونی؟
همیشه از دهن کسایی شنیده میشه که پاشون رو از گلیمشون درازتر نکردن.
همینطوری از خودشون در میارن.
«این بهترین کشور دنیاست»... میدونی؟
چرا نمیشه فقط برای خودمون بهترین کشور باشه؟
نمیخوام که مچگیری کنم،
ولی خب خیلی بچگانهست.
«بهترین کشور دنیا».
مثل این میمونه که بگی «من بهترین زن دنیارو دارم».
«فقط اونی که
بهترین تناسب رو با من داره نه،
بهترین همسر دنیاست، و اگه میتونستی زن من رو داشته باشی، زن خودت رو میکُشتی.»
ولی ببین، میدونی چیه؟
من واقعاً درک میکنم که هر کشوری
که به من اجازه میده اینطور توی جمع هر چی دلم میخواد بگم، ارزش نجات دادن رو داره.
دارم سعیام رو میکنم.
نه، واقعاً. من...
من عاشق آمریکام.
آمریکاییها هستن که نمیتونم تحملشون کنم.
آدماش این شکلیان.
البته نه همهی آمریکاییها،
فقط اونایی که منطقشون برعکس کار میکنه و
فکر میکنن فقط خودشون آمریکایی واقعیان.
اگه چیزی باشه که این دولت بوش رو تعریف کنه، همینه.
این ایده که: «ما از همون اولش آدمای خوبِ داستانیم.
این دیگه یه فکتِ اثباتشدست، خودتون میدونید دیگه.»
«ما عیسی رو دوست داریم و به زنهامون خیانت میکنیم.
ما آدمخوبهاییم.»
«پس هر کاری که لازم باشه انجام بدیم
تا قدرت رو حفظ کنیم، مثل تقلب تو انتخابات، شنود تلفنهاتون،
سیاسی کردن وزارت دادگستری،
همهش توجیه داره، چون ما آمریکاییهای اصیل هستیم.»
چند ماه پیش توی ضیافت شام...
انجمن...
خبرنگاران، شریل کرو هم اونجا بود.
رفت پیش «کارل روو». میخواست باهاش حرف بزنه.
اونم حاضر نشد باهاش حرف بزنه، بعد اونم گفت:
«مجبوری با من حرف بزنی. تو واسه من کار میکنی.»
اونم گفت: «نه، من واسه مردم آمریکا کار میکنم.»
میبینی، این طرز فکرشه.
No comments yet. Be the first to leave one.