نخستین 170 خط.
لطفاً بپوشش تاکامینه-سان
فقط به من نگاه کن
فقط به من نگاه کن.
نمایش سیندرلا بهزودی شروع میشه.
خیلی خیلی وقت پیش، تو یه سرزمین دور...
یه دختر زیبا به اسم سیندرلا تو خونهای کنار جنگل زندگی میکرد.
آه، این تاکانه-چانه!
بس کن، خیلی خجالتآوره.
خیلی نازه!
بعدی، وقتی صحنه تاریک شد، به دکور دوم برید.
بازیگرا، لطفاً آماده بشید!
سیندرلا زندگی شادی داشت،
با عشق سخاوتمندانه والدین مهربونش غرق در نعمت بود.
ولی اون روزهای شاد یهو تموم شدن.
اوه نه، شروع شد...
رئیس حرف آخر رو زد، و من برای نقش شاهزاده انتخاب شدم.
تنها چیزی که میتونم اسمش رو تمرین بذارم دو بار خوندن فیلمنامهست...
آیا یکی مثل من واقعاً میتونه نقش شاهزاده رو بازی کنه؟!
نه، آروم باش!
هنوز یه کم مونده تا برم روی صحنه.
و شاهزاده کلی وقت روی صحنه داره،
ولی دیالوگ زیادی نداره.
به هر حال، این دیالوگهای اول...
بانوی زیبا، آیا افتخار میدید با من
فقط باید حواسم باشه اینا رو خراب نکنم.
سیندرلا، لطفاً برام چای بیار.
بله، مادر.
این چای افتضاحه!
دوباره درستش کن!
ببخشید!
بعد از مرگ پدرش،
نامادریش شروع کرد به رفتار خیلی بیرحمانه باهاش.
تجربهاش بدتر از بدترین رفتاری بود که خدمتکارا میتونن تحمل کنن.
دوباره درستش ک
منظورم اینه، نمیتونم این نامادری رو تحمل کنم!
اینا دیگه چین؟
چطور جرئت کرده؟!
هی!
فکر کردم زیادی زیادهروی کردیم، ولی واقعاً دارن کیف میکنن!
منظورم اینه، اگه رئیس اینقدر داره تلاش میکنه، حتماً باید مسحورشون کرده باشه.
بانوی زیبا، آیا افتخار میدید با من این رقص رو داشته باشم؟
بانوی زیبا، آیا افتخار میدید با من این رقص رو داشته باشم؟
سیندرلا، وقتی ما به جشن میریم، مواظب خونه باش.
چی؟ گفتید منو با خودتون میبرید.
معلومه که دروغ بود.
تازه، اصلاً چی میخوای بپوشی؟
اوه، اگه به یادگار مادرت فکر میکردی،
اون لباس حسابی تو شومینه سوخت.
مناسب توئه، نه؟
ن-نه! چطور تونستید؟!
"جشنی که شاهزاده ترتیب داده...
اگه فقط میتونستم توش شرکت کنم، میتونستم اینهمه رنج رو تحمل کنم..."
این چیزی بود که سیندرلا فکر میکرد.
افسوس...
خدایا،
اگه حتی یه شب هم نتونم رویا ببینم،
کی از این کابوس روزانه بالاخره بیدار میشم؟
اشکاتو پاک کن، سیندرلا.
من پری مهربونم.
کاراتو زیر نظر داشتم.
این دیگه چیه؟
آرزوتو برآورده میکنم.
سیندرلا، اینو یادت نره.
طلسم جادویی بهمحض اینکه زنگ نیمهشب به صدا دربیاد غیبش میزنه.
تاکانه-چان لطفاً اینطرفو نگاه کن
بعدی، دکور جشن رو آماده کنید!
آه، باید زود برم روی صحنه!
زود لباسشو عوض کنید!
گرفتم!
دیگه وقتشه، نه، شیراکی؟
موفق باشی!
حس میکنم قلبم میخواد از سینم بپره بیرون!
شیروتا-کون.
بله؟!
بیا خوش بگذرونیم.
اوه!
چه بانوی جوان زیبایی.
حتماً از یه خونه اشرافی اومدی!
درسته، رئیس اینو بهم گفت.
امسال آخرین باریه که تو دبیرستان یه جشنواره فرهنگی بزرگ داریم.
و برای همین میخواد ازش لذت ببره.
لطفاً توجه کنید.
اعلیحضرت، شاهزاده.
شاهزاده، وقتشه!
میخوام حمایتش کنم.
و بهعنوان اولین قدم،
فقط باید دیالوگهای اولمو خوب بگم.
همین کافیه!
ها؟
تاکانه-چان لطفاً اینطرفو نگاه کن
کو-چان داره شاهزاده رو بازی میکنه؟!
گفت فقط یه نقش کوچیک داره!
یه چیزی درست نیست...
چ-چی؟
دیالوگهام چی بودن؟!
چته، شیراکی؟!
خودتو جمع کن!
میخوای همهچیزو خراب کنی؟!
نمیتونم حتی یه دیالوگ بگم، چه برسه به حمایت از رئیس...
فقط دارم اونو به پایین میکشم...
میدونستم نمیتونستم...
نقش شاهزاده رو
چی؟!
بعدی، دکور جشن رو آماده کنید!
زود لباسشو عوض کنید!
گرفتم!
پس ما رو به لحظه قبل از صحنه جشن برگردوند.
ببخشید، میتونی یه کم برام وقت بخری؟
گرفتم!
شیروتا-کون، میتونم باهات حرف بزنم؟
ب-بله!
اون خرابکاری کامل چی بود؟!
داری سعی میکنی نمایش منو خراب کنی؟
میدونستم عصبانی میشه!
م-معذرت میخوام...
گوش کن. یه نصیحت بهت میکنم.
باشه...
چرا به واکنش بقیه توجه میکنی؟
هیچکس از بازی تو چیزی انتظار نداره.
هیچکس حتی به تو نگاه نمیکنه.
یه لکه رنگ روی دکور پسزمینه بیشتر از تو توجه جلب میکنه.
معنی "نصیحت" دیگه چی بود؟
در واقع، اگه انرژیتو صرف توجه به بقیه بهجای من کنی،
یعنی کاملاً از دست نرفتی.
چه بیادبی.
رئیس، وقتشه!
ممنون، الان میام.
در اصل،
هیچکس هیچوقت از تو هیچ انتظاری نداره.
وقتو با ترسیدن تلف نکن. به بقیه توجه نکن.
فقط چشاتو به من بدوز.
اوه!
چه بانوی جوان زیبایی.
حتماً از یه خونه اشرافی اومدی!
شاهزاده، وقتشه!
مثل همیشه، حرفاش پر از خار بود.
ولی با این حال،
مهربونی که همیشه تو حرفاش پیچیده منو آروم کرد.
و از همه مهمتر...
بانوی زیبا، آیا افتخار میدی با من این رقص رو داشته باشم؟
حالا باور دارم که اون کلمات اون موقع خیلی راحت اومدن...
با کمال میل.
چون بازی نبود.
حالا اینجوری میبینمش.
لطفاً بپوشش
تاکامینه-سان
لطفاً بپوشش
تاکامینه-سان
بانوی زیبا، آیا افتخار میدی با من این رقص رو داشته باشم؟
با کمال میل.
گفتمش!
به لطف تشویقش تونستم از صحنه اول رد شم.
اوم، خب، بعد از این...
بعد از خاموش کردن نورا، یه نورافکن روی رئیس میافته.
اون تکنوازی خودشو داره.
بعد نورا دوباره خاموش میشن،
و ما میریم تو صحنه رقص.
درستم گرفتم؟
پس فقط باید اینجا صبر کنم تا نورا روشن شن.
ب-ب-باسن!
و این پارچه دورم... امکان نداره...
من زیر دامنش گیر کردم؟!
داره بهم میگه الان شورتشو تنش کنم؟!
ولی من هیچ زیرپوشی براش نیاوردم!
آره، درسته،
من چیزای زیادی آرزو نمیکنم.
آرزوهای بزرگ ندارم.
فقط یه امید کوچیک دارم،
تو جیبم؟
یه مشت کوچیک تو جیبم.
No comments yet. Be the first to leave one.