نخستین 200 خط.
پس، کي به جاي من جانشين پرنسس شد؟
کسي که باهاش درس مي خوندين، دختر وزير يون
يه مراسم انتخاب ديگه برگزار شد؟
نه، مطمئن نيستم که چي شد
ولي امپراتور سابق مراسم ديگه اي برگزار نکرد
و مستقيما اونُ به عنوان جانشين پرنسس انتخاب کرد
حاضرم عنوانمُ رها کنم
و اون دخترُ انتخاب کنم
ميخوام ازتون يه سؤال بپرسم، اعليحضرت
شما چي؟ ميتونين موقعيتتونُ به عنوان امپراتور رها کنين؟
اگه بخوام به دستور اعليحضرت عمل کنم و ديگه دور و برش نَرَم
اعليحضرت ميتونن ازش مراقبت کنن؟
برادر
نه خودتون از چيزي دست ميکشين
نه اجازه ميدين کسي از چيزي دست بکشه
چطور ميخواين از مردم مراقبت کنين؟
برادر
به جز محکوم کردنش به يه جرم بي اساس
و آزردنش
دقيقا براش چيکار کردين؟
کافيه
ديگه چيزي نگو
اعليحضرت، يئون يو رو
ميتونين فراموش کنين؟
من... ميتونم اين کارُ بکنم
ولي اعليحضرت ابدا نميتونن
.:.: ترجمه و زيرنويس : مـــجــتبي :.:.
...تو... تو
چرا اومدي اينجا؟
بانوي من، مگه خودتون
احضارم نکردين؟
ممکن نيست تو باشي
نه، تو نيستي، غيرممکنه
غير ممکنه، مگه نه؟
هئو... يئون... يو
يعني اينقدر به اون دختر شباهت دارم؟
چي؟
بيشتر مردم منُ با هئو يئون يو اشتباه ميگيرن
به هر حال، اسمم ووله و فقط يه کاهنم
درسته، همينطوره
حالا که اينطوره، ديگه برو
...اگه بانو اجازه ميدن
قبل از اينکه برم، ممکنه يه چيزايي بهتون بگم؟
تو اتاق ماه پنهان
روح هئو يئون يو رو ديدم
اون روح بهم گفت که
اگه اتفاقي بانو رو ديدم
بهشون بگم لازم نيست بترسن
و بگم که براتون آرزوي خوشحالي داره
غير ممکنه
!اصلا دليلي نداره که اينُ گفته باشه
...بانوي دربار جو
!همين الان اين دختره رو از اتاقم بنداز بيرون
!فورا - چشم -
لطفا نگران نباشين و برين داخل
خودم بي سر و صدا از قصر ميرم بيرون
...اگه، کسي از حضورت باخبر بشه
مگه از جونم سير شدم؟
برقي که تو چشمات ديدم، مثل گذشته ها نبود
مشخصه که ترسيدي
چرا؟ آخه چرا؟
بانوي من، چرا اينطوري رفتار ميکنين؟
!نه... نه
...نه
ميخواين يئون يو رو بکشين؟
مگه نگفتي ميخواي تو قصر زندگي کني؟
نميخواي بگي که ميخواي دل وليعهدُ به دست بياري، درسته؟
پس، از الان به بعد نبايد هيچ احساس دلسوزي و گناهي داشته باشي
بايد يادت باشه اگه چيزي که مال خودته از دست بدي، چطور احساس حقارت ميکني
اگه نميفهمي
بهتره همين الان جلوي طمع قدرتتُ بگيري
از حالا به بعد، مهم نيست که کي باشه هيچ کس نميتونه موقعيتتمُ از چنگم در بياره
نه، غير ممکنه
اون ديگه مرده
از امروز تمرينات شروع ميشه
دُرسته که تنهايي مشکله
...ولي يئون يو، اگه خودتي
مطمئنم تا آخرش تحمل ميکني
چون داري از خانوادت دور ميشي گريه ميکني؟
~ وقتي آسمون ابري شد ~
پنجره رو باز کن و يه نگاهي بنداز
~ قطره هاي بارون به پشت پنجره ام ميخوره ~
~ مثل خاطراتِ توي قلبم ~
~ که دلمُ زير و رو ميکنه ~
~ احساس دلتنگي که بيشتر و بيشتر ميشه ~
~ راهي نيست که به گذشته برگرديم؟ ~
~ اگه ميشد به زماني برگرديم که ~
~ منُ در آغوش گرفته بودي ~
~ ديگه هيچ چيز مهم نبود ~
تو، چطوري اومدي اينجا؟
بهم بگو، يه دختري که به بهداري غربي تبعيد شده
چطور اينجا داره ول ميگرده؟
بهم دستور دادن به قصر بيام
...داشتم برميگشتم، ولي راهمُ گم کردم
نه، ناخودآگاه نور ماه منُ کشوند اينجا
اعليحضرت، لطفا منُ ببخشين
اينجا براي اعليحضرت خيلي مهمه
همين الان ميرم
حالت... خوبه؟
خوبم
اونجا بهت سخت ميگذره؟
نه، اين طور نيست
اگه بخواي
ميتونم ترتيبي بدم، به يه جاي ديگه بري
اگه بخواي
ميتونم بفرستمت به جايي که هيچ کس نشناسته
چطور ميتونين، از قدرتتون براي همچين موضوع بي اهميتي استفاده کنين؟
اعليحضرت، لطفا خودتونُ بيشتر از اين به دردسر نندازين
در اين صورت، ديگه نميتونم اعليحضرتُ ببينم
...يعني
ميخواي تقاص جرمي که مرتکب نشديُ بدي؟
چطور ميگين بي گناهم؟
چطور ميتونم تقاصِ نشناختنتون تو نگاه اولُ پس بدم؟
منظورت اينه که واقعا ميخواستي يکي از اعضاي خانواده ي سلطنتي رو فريب بدي؟
لطفا مقاومت کنين
اجازه ندين دوباره دلسوزي دو دلتون کنه
بايد از اينجا بري
بعد از اينکه رفتي هم
ديگه نبايد جلوم سبز بشي
چي باعث شده به اينجا بياي؟
چون دنبالم نيومدين
خودم اومدم دنبالتون
دليل دارم که نيومدم دنبالت
لطفا برگرد
خانم
هنوز نتونستم ذهنمُ متمرکز کنم
بعدا
همديگرُ مي بينيم
اعليحضرت
ميخواستن منُ ببينن
فکر کردم قبل از اينکه با اعليحضرت ملاقات کنم بهتره اول بيام خدمت شما
براي همين اومدم
چاره ي ديگه اي نداشتم، مجبور بودم از دستور وارث ملکه بزرگ اطاعت کنم
از طرف ديگه هم، نميتونستم وصيت دوستمُ که خواسته بود ازتون محافظت کنم ناديده بگيرم
براي همين
بانو، کُشتمتون
و
به زندگي برگردوندمتون
هر مجازاتي که بگين
حاضرم قبول کنم
...اما
يه چيز
يه چيزي هست که نميتونم ببخشم
و يه چيزي هست که نميتونم بفهمم
چرا، پدرمُ فريب دادي؟
ايشون نجيب و درستکار بودن
و اگه حقيقتُ بهشون ميگفتم
ابدا قبول نميکردن تو همچين توطئه اي شرکت کنن
پس مجبور بودي منُ بکشي
خانم
پدرم به خاطر اينکه فکر ميکرد دخترشُ کشته احساس گناه ميکرد
براي همين خودکشي کرد
نه
در واقع همون موقعي که دارو رو خوردم
پدرم مُرد
دارويي که زندگيمُ نجات داد براي پدرم سم بود
ميفهمي؟
منُ نکشتي، در واقع پدرمُ کشتي
خانوادم و
...اعليحضرت تو اين 8 سال خون گريه کردن
چطور ميتوني براشون جبران کني؟
لطفا بهم بگو
تموم اين 8 سال، چرا ساکت بودي و چيزي نميگفتي؟
براي اينکه کسي نجات پيدا کنه
يه قرباني لازمه
خانم، تو داروتون
قدرتي بود که ميتونست بهتون آسيب برسونه و از وسواس و حرص يه بانو بلند ميشد
اون بانو
براي رسيدن به جاه طلبي هاش پيشنهاد اين کارُ داد
و براي مردنتون دعا کرد
...ممکنه، اون بانو
ملکه باشه؟
پس، دقيقا، کي ميتونه باشه؟
اون شب، پرنسس به کاخ اومدن
ولي بنا به دلايلي داخل نيومدن
و فقط پرسيدن حال خانم چطوره و برگشتن
پرنسس؟
...يعني ممکنه
...يعني ممکنه
پرنسس بوده باشه؟
پدرت... خودکشي کرده
درد اينکه دختر خودشُ کشته
رو کي ميدونه؟
بين شما دوتا، کدومتون خواهر معلم ادبياته؟
تويي؟
تويي؟
خواهر معلم ادبيات کيه؟
منم
درست مثل معلم هئو تو هم زيبايي
بلند شو پرنسس
چند روز ديگه ميخواي اين طوري بموني؟
مادربزرگ
لطفا از پدرم بخواين اجازه بده با معلم هئو ازدواج کنم
باشه؟
واقعا... يعني واقعا اينقدر معلم هئو رو دوست داري؟
بله
اگه اون نباشه، ميميرم
اعليحضرت امکان نداره اجازه بدن
چيکار ميتونم براي پرنسس مهربونمون انجام بدم؟
آهان ، فهميدم
No comments yet. Be the first to leave one.