نخستین 200 خط.
مترجمین = Marry_Fall, Kiana, Cma
یال اسبی، سه تاش پنجاه هزار وون- یال اسبی-
ماهی مرکب سه تاش ده هزار وون یال اسبی سه تاش پنجاه هزار وون
فقط یکم بهش نمک بزنین- یه نگاه بندازین-
!یال اسبی داریم- سه تا برای شما-
ماهی سپیداج هم داریم
با آب لوله کشی نشورید، بفرمایین
خداحافظتون
بیا، وایستا جای من
خانوم جونگ، کجا دارین میرین ؟
!الان سرمون شلوغه خانوم جونگ- !خانوم جونگ!
زنیکه عوضی
چی ؟ من وفاداری ندارم ؟
لعنت بهش
فکر کردم میاد پیشمون و خداحافظی می کنه
حتما سرش خیلی شلوغ بود
حداقل یه بار دیدیمش
لازم نیست ما زن های چروکیده رو دو بار ببینه
دلم برای می ران می سوزه
باهاش خوب رفتار کن
چرا دلتون براش می سوزه ؟
اون همش با مرد های مختلفی قرار میذاره و دخترش با شوهر سابقش زندگی می کنه
این که نمی تونه سر و سامون بگیره باعث میشه دلم براش بسوزه
اون نمی تونه روی هیچ کس واقعا تکیه کنه
و اینکه نمی تونه دختر خودش رو بزرگ کنه حتما دلش رو میشکونه
اون هی هیچ وقت مادر نبوده، برای همین درک نمی کنه
جی یون خیلی خجالت می کشید به نامزدش بگه که
مامانش بار ها طلاق گرفته
جی یون نامادریش رو حتی بیشتر هم دوست داره، چون که یه استاد دانشگاهه
اینکه جی یون نمی خواست اون هم همراهشون بره به مسافرت حتما دلش رو شکسته
باید تا وقتی که حالش بهتر بشه می موند اینجا
واقعا جی یون نمی خواست مادرش بره پیششون ؟
به خاطر این نبود که می ران سرش مشغول کارش بود ؟
معلومه که نه
می ران فکر می کرد قراره بره به اون سفر برای همین مغازه اش رو بست
اینو نمی دونستی ؟
می ران این رو بهت نگفت چون به نظر می رسید کلی کار داری
و ذهنت مشغوله
گفتش که نمیخواست بیشتر از این ذهنت رو مشغول کنه
به ما گفت که چیزی به تو نگیم
و حتی یکم گریه هم کرد
سونده آبانگ
!هی، اون هی
!میونگ بو از خونه اش رفته
رفته به خونه ی پدر و مادرش
مثل اینکه این جونگ داشته به صورت فیزیکی اون رو آزار می داده
حتی دخترش هم بهش گفته که باید از این جونگ طلاق بگیره
تعجب کردی مگه نه ؟
تعجب آور تر از این میدونی چیه ؟ الان بهم زنگ زد
میونگ بو الان واقعا خر کیفه
گفتش که می ران زندگیش رو نجات داده
...هی، راستی
می ران تو خونه ی توعه
نه، رفت- ای بابا، خوب شد رفت-
بیا صادق باشیم، می ران یکم مزاحم بود
خب اگه یه مهمون بیش از حد تو خونه ی یکی بمونه مزاحمته دیگه
خوشحال نیستی که رفته ؟
شرط می بندم اگه من هم برم همینو در مورد میگی
هی، تو با اون فرق می کنی
تصور کن که یه روز رو رفته باشی
من، هوشیک، میونگ بو، سونگ به، آقای کانگ، خانوم هیون
یونگ اوک، دال ای،بیول ای،جونگ جون و دونگ سوک هممون سکته می کنیم
...عوضی نکبت
می ران مثل یه نسیم زود گذره
تو ستون مایی
اون فقط یکی از ایستگاه هایی هستش که ازش رد میشیم
ولی تو آخرین ایستگاه مایی
می ران تا ابد با من قطع رابطه کرده
...ولی، احساس می کنم
بذار به عنوان کسی که تو رو از همه بهتر میشناسه
و خیلی وقته میشناسه، یه چیزی بهت بگم
تو
اون قدرا هم دوست وفاداری نیستی
چی ؟ من وفادار نیستم ؟
لعنتی
ماهی فروشی اون هی
چطور جرات می کنه ؟
می ران
شماره ای که با آن تماس گرفته اید، پاسخگو نمی باشد
...لطفا بعد از شنیدن صدای بوق
آقای مین، من دارم میرم به سئول
به جای من مراقب مغازه باش
خسته نباشی، بفرما
حالا که برگشتی بالاخره همه چی داره طبق برنامه پیش میره
وقتی نبودی همه چی خیلی به هم ریخته بود
دوباره این مغازه رو دستت بگیر
گفتم که نه
میخوام دو ماه به صورت پاره وقت اینجا کار کنم و پول خوبی در بیارم
بعدش می رم به ایسلند که شفق های قطبی رو ببینم
قربان موفق باشین، اگه میخواین فروش ها رو بالا نگه دارین
درسته، برو به اتاق هفت
من سرپرستم ها، فقط به مشتری های خیلی مهم رسیدگی می کنم
یکی دیگه رو بفرست
این هم یه مشتری خیلی خیلی خیلی خیلی مهمه، راضی شدی؟
چی ؟ هی، کیه ؟
!هی
مردک نکبت
شرمنده که دیر کردم
این یکم داغه
چجوریه که من
وفادار نیستم؟
اومدی اینجا دعوا کنی ؟
و گردن بندت رو پس بدم
فقط چیزی که باید بگی رو بگو، این جوری هم می تونی حرف بزنی
این تویی که فادار نیستی، توی عوضی
همیشه با چشم حقارت بهم نگاه میکردی
مثل خدمتکارت باهام رفتار کردی
یه سال پیش
اتفاق افتاد
بعد از طلاق سومت
نمی تونستم باهات تماس بگیرم و از نگرانی داشتم می مردم
برای همین اون همه راه رو با عجله
از ججو اومدم به سئول
...و
...تو در حالی که مست بودی جلوی دوستات گفتی
چی بهشون
گفتم؟
که من همیشه
گوش به فرمان تو ام
که من
بزرگ ترین پادری دنیام
چطور جرات میکنی به من به عنوان یه پادو نگاه کنی ؟
به عنوان خدمتکارت ؟
به عنوان برده ات ؟
تو هیچ کدوم از اون ها نیستی
ولی واقعا پادری ای
چی گفتی ؟
هی
زنیکه ی عوضی
توی این دنیا
...من چه کس دیگه ای رو
میتونم پادری در نظر بگیرم ؟
خونواده ی من
از اینکه من طلاق گرفتم احساس خجالت می کنن و ازش متنفرن
حتی دختر خودم
به قدری ازم دوره که انگار نامادریشم
یعنی انقدر اشتباهه که
حداقل من به تو
به عنوان یه پادری یا کسی که باهاش راحتم فکر کنم ؟
عوضی
هوشیک بهم گفت
که وقتی کوچیک بودیم چجوری باهات رفتار کردم
اون گفتش که
من بهت گفتم مفت خور
منم بهش گفتم
"چون کوچیک بودیم این رو یادم نمیاد"
ولی اگه واقعا این حرف رو زده باشم"
"حتما دیوونه و جاهل بودم
چرا من وفادار نیستم ؟
خب نیستی دیگه
...لعنتی
اگه وفادار بودی
باهام رو در رو می شدی و میگفتی که ازم دلخوری
درست مثل الان
و اگه من اشتباهم رو قبول نمی کردم و عذر خواهی نمی کردم
باید مثل این جونگ موهای کله مو می کندی
این کاریه که یه دوست وفادار انجا میده، عوضی
چجور دوست وفاداری
مثل یه غریبه از آدم کینه به دل می گیره ؟
راست نمیگم ؟
این درسته که تو وفادار نیستی
مگه نه ؟
حالا هر چی
من سرم با کارم مشغوله
من پا نمیشم از ججو بیام سئول که موهای تو رو بکنم
پس امروز چرا اومدی ؟
برای اینکه
بعد از دور انداختن دوستی مون
احساس خوبی نداشتم، عوضی
...تو
یه دوست وفاداری
هی
بدنت مثل سنگ سفته
...اینجوری
احتمال داره سکته کنی
یا بیماری مغزی بگیری
خانوم، برنامه ی امروزتون چیه ؟
می خواین مستقیم برین به ججو ؟
هی، من حداقل به دو روز وقت نیاز دارم
که دق و دلیم رو سرت خالی کنم
امشب نمی تونم برگردم به ججو
دو روز دیگه میرم
پس خودتو آماده کن
می خوام هر چی تو دلمه بریزم بیرون
چشم، چشم
حاال که وقتتون زیاده، چطوره بهتون یه ماساژ کامل بدم ؟
خانوم
بدن شما انقدری سفته که
حتی اگه بخواین برین هم نمیذارم که برین
خدایا
من فکر می کردم کارت راحته و پشت میز کار میکنی
فکر میکردی بعد دانشگاه کارم دیگه راحت بود و این کارو می کردم ؟
منو نخندون
دست قوی ای دارین
اون روز ندیدی با این دستم موی این جونگ رو کندم ؟
وقتی زدمت درد داشت ؟
بیا بیرون که عوضش بتونم بهت سیلی بزنم
انقدر حرف نزن و یه چرت بزن
راستش من
دیگه حرفی برای گفتن به می ران
No comments yet. Be the first to leave one.