نخستین 57 خط.
خدا من رو دوست نداره
خيلي چيزا روي سينه م سنگيني ميکنه
نيازي به اعتراف نيست
فقط يه دودگير بهم بدين
دَم
دَم بازدم
دشنام ها قبل از دود از دهنم مياد بيرونم
...اگه تن و دهنم رو کثيف کنم
لعنت
ميتونم يه لحظه به ياد بيارمت؟
تو قرص خواب من هستي
کافئين من
ويروس من
واکسن من
انجيل من
مجله ي کثيف زير تختم
تو دردسر افتادم
...ما دو تا تيکه از دو تا پازل متفاوت هستيم که
کاملا به هم ميخوريم
...چيزي که اين دنياي نا پاک
...مقدس ميبيندش
نميتونه عوضم کنه
هيچي نميتونه نجاتم بده
...سعي ميکني
فرار کني
از دنيا فرار کني
...اما بعدش
فرار ميکني
از خودت فرار ميکني
من به خودم باور دارم
لحظه هايي که ميتونم با چشمام ببينمشون رو باور دارم
به اين نوشيدني باور دارم
اما بهم ميگن بي ايمان
...سعي ميکني
فرار کني
از دنيا فرار کني
...اما بعدش
فرار ميکني
از خودت فرار ميکني
من به خودم باور دارم
عرقي که روي دستامه رو باور دارم
قلبم رو باور دارم
عشق رو باور دارم
اما بهم ميگن بي ايمان
...گناهي که
بدتر از فروختن مواده ، دادن جواب هاي اشتباه به منه
اون جواب ، ترسِ منه
چرخيدن توي ندونستن و شاد نبودن
مثل گوشتيه که چند برابر ارزشش بهم فروخته شده
بي اهميت ميخورمش
سرنوشته که زندگي رو به پيش ميبره و ماموريت واسمون ميتراشه
چاشني آزادي با فکر شهرت
...آخر يه آينده ي نا مشخص
منبع هزار تا بيماريه ، که ميزِ غذاي واقعيتِ گرسنه رو از جلوش پرت کرده اونور
آشپزخونه ي جهنمه
همه زير علامت قرمزِ جايگاهي که دوستش دارن ايستادن
ميگن اينا جايگاه هاي اصلي هستن
No comments yet. Be the first to leave one.