نخستین 200 خط.
اوه جورج، اینجا چیکار میکنی؟
- چطوری؟ چطور پیدامون کردی؟ - تو بیخیال من شدی، چارلی.
نشدم.
بابا؟
بابا.
داشتی با کی حرف میزدی؟
هیچکس.
یالا، بریم.
مادرت میگفت تا راه افتادی،
نصفهشب نیم مایل اونورتر توی جاده پیدات میکرد.
میگفت پاهات آروم و قرار ندارن.
خب، امیدوارم پسرمون به تو بره، نه به من.
داشتم به اسم جورج فکر میکردم.
خوشم میاد.
نمیشه نگهش داشت.
خبر خوبیه.
منتظر چی هستیم؟
آخجون دختره! میدونم دختره. باید دختر باشه.
- فکر نمیکنی دیگه نوبت یه پسره؟ - نه.
میتونم من اسمشو بذارم؟
خواهش میکنم. فکر میکنی بتونم یه کم پارچه متقال بگیرم و براش کلاه درست کنم؟
- هنوز هیچی معلوم نیست، عجله نکن. - مامان!
تو چی فکر میکنی نیموجبی؟ شرط میبندی؟
نه.
در هر صورت، خوششانسه که خواهری مثل تو داره.
- عمو جورجم همیشه اینو میخوند. - با خودم هدیه آوردم.
قهوه، آبنبات و گلهای وحشی.
بفرمایین.
آبنباتهای نعنایی!
و اینا هم
برای مامانته.
ممنونم.
قرارمون اول صبح بود، مگه نه؟
همینطوره.
آره.
من مالمو نگه میدارم.
بخورش.
توی جیبت آب میشه و میچسبه.
تو نجار بهتری از من هستی.
تا الان راحت میتونستی یه خونه بسازی.
خب، همونطور که گفتم، مطمئن نبودم که میمونم یا نه. آمادهای؟
ولی تعریفتو میپذیرم.
دائم دارم به حرفت فکر میکنم. این زمین برای سکونت آزاد نیست.
من همچین حرفی زدم؟
نه، من نگفتم.
گفتی مال اوسیجه. گفتی برمیگردن.
خب، اگه مال اونا باشه پس میان.
یه نگاه به دور و برت بنداز، اینگالز.
این مهاجرها مثل آتیش دشتن. جلوی آتیش دشت رو نمیشه گرفت.
گاوچرونهایی داری که از مکزیک اومدن.
سرخپوستها، دورگهها و پسرای پولدار خوشگل شرقی داری...
…قاتلها و خانوادهها،
آدمای خداشناس و بیوهها.
سربازایی داری که توی جنگ داغون شدن.
بفرما.
شاید اصلا لازم نباشه مال هیچکدوممون باشه.
شاید فقط بتونیم در آرامش زندگیمون رو بکنیم.
- امنیتش کجاست؟ - هوم. کی گفته اصلا همچین چیزی وجود داره؟
هان؟
تو جنگیدی؟
توی جنگ؟
برادرام جنگیدن.
کوچیکترینشون 13 سالش بود، جورج.
فرار کرد تا طبلزن بشه.
خب، تو باهوش بودی که خودتو قاطی این بلبشو نکردی.
کاش منم همین کارو کرده بودم.
یا میتونیم اسمشو بذاریم جین، مثل جین ایر.
یا دالی چطور، مثل دالی واردن؟ و اگه چشماش آبی باشن،
میتونی روبانهای صورتیت رو بدی بهش. اگه قهوهای باشن من مال خودمو میدم.
من روبانهامو به بچهای که نمیخوایمش نمیدم.
من میخوامش.
من یه خواهر واقعی میخوام، یکی که بذاره بهش خوندن و دوختن یاد بدم
و یکی که بذاره موهاشو ببافم
و باهام مهربون باشه، اذیتم نکنه یا تو دردسر نندازتم
یا تمام توجه بابا رو دائم برای خودش برنداره.
بابا دختر نمیخواد.
اون پسر میخواد.
فکر کنم اون موقع دیگه عزیزدردونه نباشی.
فکر کردم شاید شکمت قار و قور کنه.
بابات میگه این خرگوش خوشمزه رو مدیون توایم...
...چون تو یه شکارچی درجهیکی.
اون پارسال برای تولدم یه تیرکمون سنگی بهم داد.
شاید بتونی چندتا نکته بهم یاد بدی تا توی تیراندازی صرفهجویی کنم.
بابا واقعا یه پسر میخواد، برای همین...
اگه یه برادر داشته باشم، احتمالا باید بدمش به اون.
خب، اینجا کانزاسه.
تا اون بزرگ بشه، تو دیگه تفنگ خودتو داری،
شاید هم تیر و کمان.
تا حالا با تیر و کمان شلیک کردی؟
خب، من تقریبا با هر چیزی شلیک کردم.
به نظر میاد اهل ماجراجویی باشی. جاده مخفی رو پیدا کردی؟
وای.
یه جاده اوسیج.
دشت توی تابستون قورتش میده.
اونا بعد از تموم شدن شکار ازش استفاده میکنن تا به خونه برگردن.
- به کجا میره؟ - نمیدونم.
ولی همیشه میخواستم دنبالش کنم.
- شاید به یه دنیای دیگه برسه. - هوم.
اگه یه روزی غیبم زد، اینجا پیدام میکنی.
دنبال ته این جاده.
دنبال اون دنیای دیگه.
اوم.
ممنون.
هوم.
من همیشه فکر میکردم همسرم بهترین نون ذرت دنیا رو درست میکنه،
ولی باید تجدید نظر کنم، مری.
ممنونم.
به سلامتی دوستای جدید.
ممنون.
خب، یکی بهم گفت ویولن میزنی.
من گندم کرمزدهتو نمیخوام، من جوی تو رو نمیخوام
من نیمساعته یه کم آرد میگیرم و برای چارلی کیک میپزم
چارلی، اون یه پسر خوبیه، چارلی خیلی شیکه
هر وقت میره به شهر، برای دخترا آبنبات میاره
من گندم کرمزدهتو نمیخوام، من جوی تو رو نمیخوام
من نیمساعته یه کم آرد میگیرم و برای چارلی کیک میپزم
هی!
فردا میبینمت.
- آقای ادواردز! - هی.
- هی! - هی. هی. هی. سلام. سلام.
بیا اینجا.
آره!
خودشه. تا جایی که میتونی سفتش کن.
نه؟
- آقای ادواردز! - هی!
کارت خوب بود.
ممنون.
هوو. هوو.
- ممنونم. - آره.
آره.
هی.
- با اونا دوستی؟ - آره هستم.
من اون دختره رو میشناسم.
اسمشو نمیدونم، ولی عروسکشو پیدا کردم.
مامان میگه نباید برم ببینمش، چون دردسر نمیخواد.
خب، اسمش عقاب خوبه(گود ایگل). فکر کنم از هم خوشتون بیاد.
یه سری بچه گربه هم به دنیا اومدن.
هنوز خیلی کوچیکن که از مادرشون جدا بشن، ولی شاید بخوای بیای ببینی،
یکیشو انتخاب کنی.
عقاب خوب میخواد یکی ببره
شاید بتونین با هم انتخاب کنین
از بابات میپرسم باشه؟ فقط بسپارش به من
کارولین اینگالز
جما جیمز
کلاغا خبر آوردن که روزای سختی رو میگذرونی
پس با خودم گفتم بهتره درست و حسابی خودمو معرفی کنم
براتون کادو آوردم
خب ممنونم این... خیلی لطف داری... ام...
- قهوه میخوری؟ - اوه آره
البته از ترک سنت لوئیس متنفر بودم اما شوهرم مرد راه آهنه
- و هرجا اون بره منم میرم - درکت میکنم
اینجا میتونه خیلی دلگیر باشه نه اجتماعی نه امکانات اولیه ای
به نظر میاد مردا براشون مهم نیست مگه نه؟
نه
به خاطر همینه که زن ها باید دست به کار بشن
انجمن بانوانمون نقشه های بزرگی برای ایندپندنس داره
یه کلیسا یه مدرسه یه کتابخونه و یه انجمن مبارزه با مشروبات الکلی
حتی داریم سعی میکنیم حق رای بگیریم
تو ویسکانسین معلم بودی مگه نه؟
- آره قبل از اینکه بچه دار بشم آره - تا حالا دلت براش تنگ شده؟
دلم برای خیلی چیزا تنگ شده
خواهرام مادرم خونه ام
جایی که بهش تعلق داشته باشم یه پای سالم
تنها نیستی
همه مون دلمون واسه زندگی قبلیمون تنگ شده
ولی میتونیم یه زندگی جدید بسازیم مگه نه؟ یه زندگی بهتر
- امیدوارم - هوم
اوه نسوزی
میبینم که جان ادواردز براتون کار میکنه
هوم آره اون و چارلز با هم معامله کردن
وقتی کار این خونه تموم بشه شروع میکنن رو خونه اون کار میکنن
مثل یه منجیه نجات دهنده بوده دخترام عاشقشن
هوم آره
من اگه جای تو بودم مراقب میبودم
مطمئنم دلم نمیخواد پشت سر کسی حرف دربیارم
اما اون مردی نیست که بخوای دور و بر خانواده ات باشه
مشروب میسازه خودشم زیاد میخوره
نمیتونم بگم چند بار آدما تو خیابون اصلی
مست و پاتیل پیداش کردن
فقط چون وسط ناکجاآباد گیر افتادیم
دلیل نمیشه ارزش هامون رو زیر پا بزاریم
موافق نیستی؟ ولی شاید من اشتباه میکنم شاید آدم دیگه ای شده
من کیم که قضاوت کنم؟ میزاری بازم بیام پیشت کارولین؟
البته آره
اوه
و نگران نباش یه مرد جوون میشناسم از یه خانواده خیلی محترم تو بوستون
که میتونه تو ساخت خونه به شوهرت کمک کنه
فقط کافیه لب تر کنی
اوه
- ممنون - آره البته
- خوبی؟ - ببخشید ببخشید
بی دقتی کردم
- میخوای استراحت کنی؟ - نه نه بیا ادامه بدیم
آره
آقای ادواردز؟
آره؟
اتفاقی درباره پسره تو فروشگاه چیزی میدونی؟
کیلب؟
چند ماه پیش لاغر و داغون پیداش شد امیلی هم بردش پیش خودش
زیاد حرف نمیزنه ولی شطرنجش خیلی خوبه
No comments yet. Be the first to leave one.