نخستین 200 خط.
مـتـــــــــرجـم شـــــــهلاز
= قسمت 37 =-
در حال حاضر این دو نفر
تبدیل شدن به یه زن و شوهر کامل و دوست داشتنی
در مرحله بعد
به جای کشیش و مسئول مجلس
پدر بزرگ داماد برنامه رو ادامه میدن
به عنوان تبریک از طرف کلیه خانواده
همینجا بشین و منتظر باش - باشه -
....عینک مطالعه
تمام شب داشتم نوشته ای رو که به عنوان سخنرانی تبریک آماده کرده بودم مرور می کرد
و الان عینک مطالعه مو فراموش کردم با خودم بیارم
حالا چیکار کنیم تقصیر من شد
فکر کنم اینطوری بهتر باشه
از اون چیزی که اینجا نوشتم
الان می خوام یه چیز دیگه ای رو بگم
خب ....ام
...جه وو....دا جونگ
پدر بزرگتون
در حالی که با مادر بزرگتون 60 سال زندگی کرده
وظایف دشواری بود که من هیچ وقت قادر به انجام اونا نشدم
از اونجا که هر دوی شما جوون و سالم هستین
بخاطر من این کارهارو انجام بدین
می تونین به درخواست من گوش کنین؟
بله - خوبه -
در یک روزی مثل امروز که خورشید در حال درخشیدنه
شما باید توی بستر به هم دلداری بدین
همچنین
وقتی که بارون می باره باید بشینیند و
با هم کیم چی و پنکیک بخورین
و مقداری هم شراب برنج بنوشین
و گاهی اوقات با هم یه آواز بخونین
وقتی که برف میباره دستهای همو بگیرین
و بدوین بیرون
و برای خودتون سیب زمینی شیرین تنوری بخرین
اگه یکی پش لیز خورد و افتاد
اون یکی باید اونو محکم بغل کنه
درست کارهایی که همه به نظرشون خیلی آسون میاد ، اما
این زندگی شماست
شما باید تمام فرصت های از دست رفته رو فراموش کنید و به فکر ساختن فرصتهای جدید باشین
جه وو اگه داجونگ ناگهانی بیمار شد
نباید تنها بفرستیش بیمارستان
باید تو باهاش بری
کاری کنی داجونگ
شادترین آدم دنیا باشه
این وظیفه یه شوهره
بله
داجونگ
مردها ساده اند
با یک تعریف ساده ممکنه زندگی ما نجات پیدا کنه
پس زیاد از جه وو تعریف کن
اینطوری جه وو فکر می کنه
"که " پس من بهترینم و جالب ترینم
کاری کن اون انیطوری فکر کنه
این وظیفه یه زنه
بله - من هم -
من هم یه زندگی شاد برای مادر بزرگتون درست می کنم
و برای اون تمام تلاشمو می کنم
اینم وظیفه پدر و مادره
تو نوه دوست داشتنی من هستی
و همینطور همسر نوه ام
جه وو و داجونگ
من ازدواج شما رو از ته قلب تبریک می گم
...من
تا آخر عمرم
برای شادی و سلامت شما
دعا می کنم
یک لحظه
هی تو هنوز فامیل نشدی - هی ، این چه حرفیه می زنی ؟ سولی بیا اینجا -
خیلی خب حال خونواده عروس تشریف بیارین
بیاید اینطرف
لطفا اینجارو نگاه کنید
....خب چیه - اون پدر خونده ماست چه اشکالی داره؟ -
بیا با هم عکس بگیریم پدر خونده - جلو رو نگاه کن -
من می خوام بگیرم
نه من باید بگیرم
2...3...
....وای این
اوه چرا این ...من؟
این درست نیست
فکر کنم نفر بعدی تو باشی
چرا؟ به عنوان یه مرد ، چرا باید اون دسته گلو بگیره
آیگو من اونو تصادفی گرفتم ، تصادفی
که اینطور؟ من فکر کردم برای اینکه ازدواج کنی اونو گرفتی
تو خودتو انداختی جلو تا اونو بگیری
هی ، با این موقعیت نظرت در مورد ازدواج چیه
یه زنی باید باشه که من بخوام باهاش ازدواج کنم
خوبه لااقل نمی گی که نمی خوای ازدواج کنی
تو خیلی تلاش کردی
به نظر میاد پدر واقعا خوشحاله
این چیزیه که من می گم
اون از مراسم ازدواج کره ای بیشتر خوشش میاد
اما مادر ما باید چیکار کنیم؟
برادر بزرگ پدرم عاشق عروسش شد و برای همین همسرشو نادیده گرفت
نگران نباش همچین اتفاقی قرار نیست توی خونواده ما بیفته
راستی
من از پدر و مادرت نا امید شدم
حتی اگه مسافرتم بودن
چطور حتی یه تماس بخاطر این عروسی با ما نگرفتن
اونها پول برای تبریک فرستادن
ای وای این دخترو نگاه کن تو فکر کردی من بخاطر پول دارم میگم؟
من اومدم
مامان حالا که داجونگ اینجا نیست می خوای سولی رو اذیت کنی؟
هی !واقعا که
برای چی توی همچین روز شادی داد میزنی؟
....به هر حال شرایط مادر بزرگ
وقتی رفته بودم خونه شون متوجه شدم پاش بدتر شده
می گه پاش ارتروز یا یه همچین چیزیه
فکر نمی کنی مادر بزرگ باید بره بیمارستان
من براش یه وقت می گیرم - تنهاش بذار -
من قبل از اینکه بره صد بار بهش گفتم ولی اون لجبازی می کنه
نمی دونم نگنه گنجی چیزی توی خونه قایم کردن
تو گفتی می خوای بری بخوای ، داری چیکار می کنی؟
عزیزم
از بعضی نظرها
من اسم اینارو فراموش کردم درسته؟
نکنه باز مثل امروز صبح شدی؟
تو فقط بخاطر اینکه یهو از خواب بیدار شدی گیج بودی پس واسه چی شلوعش می کنی؟
فکر کنم باید اون دارو رو قطع کنی
چی داری میگی؟
می گن اگه من اون دارورو مصرف کنم سخت می تونم برم دستشویی
فکر کنم الان فراموشی من شروع شده باشه
دکتر گفت این بخاطر بدنت نیست
این بیماری مربوط به مغزت میشه
اگه از این بیماری بترسی
بیشتر بهت حمله می کنن
"تو چی هستی؟ میخوای با من اینطوری رفتار کنی"
بیا با هم این کارو بکنیم
هر جقدر تلاش می کنم فایده نداره
هر چی فکر می کنم یادم نمیاد ما کی اومدیم این خونه
منم یادم نمیاد امروز صبح چی خوردم
من و تو به هیچ چیز دیگه ای نیاز نداریم
هر وقت نتونستی چیزی رو به یاد بیاری فقط به اینجا نگاه کن
این دامادمونه
همینطور شین یه و جه وو
این وو و داجونگ
حالا تو امتحان کن
داماد سو
شین یه
جه وو ، این وو
این کیه؟
دا جونگ
برای ما احتمالا بیست سال طول می کشه تا این بجه هارو داشته باشیم
پس واسه چی طمع کردی همه رو گرفتی؟
فقط همینو فهمیدی من چقدر حریصم؟
تو باید کلی کلی کار کنی تا بتونی همه این بچه هارو بزرگ کنی
شنیدم بیشتر زوجها این روزها نمی خوان بچه داشته باشن
ما باید توی راه ماه عسل حتما بچه دار بشیم
این خیلی قدیمی و از مد افتاده است
هر ماه یه نامه برام بفرست
من از روشهای قدیمی خوشم میاد ببین چیکارت می کنم اگه فقط برام بنویسی دوست دارم یا دلم برات تنگ شده
بیا پیاده بریم
اینجا؟
خودت گفتی از روش های قدیمی خوشت میاد ، پس بیا پیاده دور دنیا بگردیم
داجونگ
اولین کاری که می خواستم بعد ازدواجمون انجام بدم اومدن به این محل بود
دلم می خواست با تو توی یک مسیر ناشناخته راه برم
زندگی برای ما مثل این نیست؟
ترسیدی؟
نه
منم نه
هر چند که نمی دونم چی در مسیر ما سر راهمون قرار می گیره و اولین باره توی این راه قدم بر میدارم
اما چون با همیم من اصلا نمی ترسم
نگران نباش من ازت محافظت می کنم
من احساس امنیت می کنم
نمی تونم برای هر هفته بهت قول بدم ولی بیا ماهی یه بار یه جای ناشناخته رو برای رفتن انتخاب کنیم
بدون برنامه یه جا وایسیم غذا بخوریم و همونجا بخوابیم
میشه من لباسارم همونجا بشورم
توی یه روز بارونی کیمچی با پنکیک بخوریم - وقتی برف میاد آدم برفی دست کنیم -
سیب زمینی شیرین تنوری
خیلی خوبه که ما با هم ازدواج کردیم
اجازه بده توی مسیر کوه هم با تو راه برم
به من اجازه بده من کسی باشم که که موقع شکوفه دادن گلها همراه تو باشم
به من احازه بده کسی باشم که بدونم توی قلبت چی می گذره
به من اجازه بده کسی باشم که اسرارتو بهش میگی
به من اجازه بده کسی باشم که اگه زمانی غمگینی بودی تو رو تسلی بدم
به من اجازه بده کسی باشم که بتونم توی شادی تو رو بخندونم
به من اجازه بده یکی از کسانی باشم که تو رو دوست داره
مامان - ای خدا -
شماها با هم برید
اینقدر دراز نکش
بیا بریم یه کنسرت
بیا بریم مادر بزرگ
چرا مثل پیر زنها یه گوشه هی دراز می کشی
راست میگه - چسبیده به زمین -
برای اینه که توی عروسی خیلی استرس داشتم
چرا امروز اینقدر تنها به نظر میای؟
فکر کنم ما باید فکر شوهر دادن مامان باشیم
چی نه خیر نمی شه مامان باید پیش من باشه
مامان می خوای ازدواج کنی؟ با کی؟
نه بابا
یون چان زود باش گوشاتو بگیر
چرا این حرفهارو می زنین این بچه بشنوه
سلام
پدر شوهرم گفت بیاین اونجا
از اونجایی که شما دخترتون فرستادین ممکنه احساس تنهایی کنین گفت بیاین یه نوشیدنی با هم بخوریم
من می دونستم جه وو زودتر میره
می دونی اون به من چی گفت؟
عمو تا حالا عاشق شدی؟
من واقعا کنجکاوم
No comments yet. Be the first to leave one.