نخستین 200 خط.
در طول فیلمبرداری این اثر به هیچ حیوانی آسیبی نرسیده
از اینجا بر جهان حکومت میکنیم
بعدش وعده بزرگ آغاز میشه
وعده پیروزی
حسن صباح محکوم شد که گردنش زده بشه تا درس عبرتی باشه
ولی پس از اینکه زندانبانش به یه پیرو فداکار تبدیل شد، از زندان فرار کرد
در همان زمان، پیروان مکتب فکری او یکی پس از دیگری در حال افزایش بودن
حسن مرد قویای بود
خودتون رو برای پاداش و ورود به بهشت آماده کنین
چون به شما بشارت میدم
سخنانش جادویی بود
!من صاحب کلید بهشتم
خدا رو ستایش کن
اون همیشه میدونست که چطور کاستیهای انسان رو شناسایی کرده و اونا رو برطرف کنه
تو یه بچهی بیمار داری
به این ترتیب تونسته بود طرفداران بیشتری جمع کنه
در بین راه حسن بسوی دعوتش از مردم
زید گیاهی رو پیدا کرد که از دیرباز میشناخت
یه گیاه جادویی
یه گیاه از یه دنیای دیگه
گیاهی که هر درد و رنجی رو تسکین میده
بخاطر فرار حسن صباح
وزیر اعظم، نظام الملک در پیشگاه سلطان ملکشاه متحمل خسارات زیادی شد
قبول سه اشتباه پشت سر هم برام خیلی سخته
او قبلا خودش رو بعنوان وزیر بزرگترین کشور روی زمین معرفی میکرد
نظام الملک منتظر اولین فرصت
برای ریشه کن کردن حسن صباح و دعوت جدیدش بود
گویی همه موانع در دعوت حسن تبدیل به مسیری هموار شد
از حرفاتون چی باید بفهمم، مولای من
برای صدقه پول میخواین؟
میخوام از چیزی که دوست داری انفاق کنی
قلعه
راه دعوتی که شروع آن واقعی بود
یعنی ورود حسن صباح و تصرف قلعه الموت
و آغاز تشکیل ارتشی از پیروان و برگزیدگان و فداییان
اینجا یه قلمروی جدیده
بعدها توسط مردم به این اسم نامیده شد
حشاشین
... :: ترجمه شده توسط : سعیـد پردیـس :: ...
"حشاشین"
"قسمت نهم" "قلعه الموت"
دلم برات تنگ شده بود
تبریک به دختر زیبامون
تو شرایط سختی بدنیا اومد
ولی باید به فال نیک گرفت
خدیجه خدیجه
وقتش دیگه نرسیده که یه مرد و مبارز باشی؟
باید چیکار کنم؟
دست تو نیست
زید بله، مولای من
حسین بن صباح
پسر بزرگ، محبوب و نور چشم من
میخوام یه شوالیه خشن باشه
شوالیهای ترسناک که همه سلحشوران ازش بترسن
خودم مسئول آموزشش میشم
تو نه
حسین به یه قلعه دیگه که متعلق به ماست میره
پیش کسی که میدونه چطور خودشو از دست یه هیولای سرسخت آزاد کنه
آقای من
چرا از خودت دورش میکنی؟ دیگه بچه نیست
وقتشه که رو پای خودش بایسته
اگر شکار و همراهی تو نبود نظام الملک رو میکشتم
اون وزیر بزرگیه
اون فرد خردمند دولته
از خردمندیش خسته شدم
خدمتهای بزرگی به من کرده
نگاهی تو چشماش بین قدردانی و اطاعت وجود داره
یه نگاهی خاص
انگار میخواد بگه بدون او سلطان نمیشدم
نگرانی سرورم به نفع دولته
تا زمانی که به دولت خدمت میکنه حضورش بهتر از نبودنشه
سرورم
یه آهو
چشمات رو ببند، شکارش کن بعد آهوی جوان در خدمت شماست
"بری"
"بری"
تیر تو بود یا من که بهش خورد؟
قطعاً تیر شماست، سرورم تیر من خیلی ضعیفتره
خدایا
چقدر ریاکاری عزیزان زیباست نه، قسم میخورم، تیر شماست
شاید شکار من هنوز نیومده
بری، در اختیار توست
زنده باد، زنده باد، سرورم، سلطان
زنده باد، سرورم، سلطان
زنده باد
مولای من
برده فروش با کنیزاش اینجاست اونا رو برای شاهزاده مهدی آورده
بیرونش کنیم؟ کنیزان؟
اول باید با مولا مشورت کنیم بذار منتظرش باشه
ورودی اصلی قلعه رو از بین ببرید
قلعه رو بدون ورودی بسازید
بدون ورودی؟
بدون ورودی قابل مشاهده نیست
ورودی مخفی که فقط ما بشناسیم
هفت ورودی ظاهری بسازید
که پشتش دیوارهای قلعه باشه بسيار خوب
درمورد جنگل عجیب پشت قلعه
میخوام کاملا هرس بشه
میخوام خیرهکننده باشه
چیزی که قبلا چشم کسی بهش نخورده باشه
یه ورودی مخفی
و جنگل هرس شده و خیرهکننده؟
زیبا، عمید
انگار یه چیزی تو ذهن مولای ماست
یه برده فروش با کنیزانی برای شاهزاده مهدی اومده
زید بن سیحون رو اینقدر خوشحال ندیده بودم، پس دلیلش اینه
دوست داری ببینیشون؟ نه
اونا رو ازش بگیر و باهاشون خوب رفتار کن تا وقتش برسه
من زنی میخوام که کارش خلق زیبایی باشه
زیبایی رو میشه خلق کرد؟
هر چیزی رو میشه خلق کرد
من یه اتاق خصوصی برای آزمایشگاه میخوام
گیاه جادویی و شگفت انگیزی رو که آوردی کجا گذاشتی
فهمیدم
همه گیاه یا مقداریش رو برای خودم نگه دارم؟
همش
اینجا بهش نیاز نداری
هیچکس نه اومده و نه باهامون حرف زده
این چیزیه که منو بیشتر میترسونه
تو همیشه میترسی؟
غذا رو بطور معمول میارن و میبرن
به تموم درخواستهای ما جواب داده میشه
حتما به سمت یه مشکل پیش میریم
دارم شاهزادهای رو که ما رو خریده تصور میکنم که چه شکلیه
یه جوون بسیار خوش تیپ
یا یه پیرمرد؟
و خیلی مهربون
تو چی فکر میکنی؟
ناز، تسلیم شدن بعنوان کنیز به کسی که نمیشناسی، آسونه؟
چاره ای ندارم
البته تو حق انتخاب داری
برای کنیز آفریده شدی؟
برای چی آفریده شدی؟
همسر؟ فرقش تو چیه؟
برعکس
کنیز یه شاهزاده ثروتمند بودن
خیلی بهتر از زن یه مرد فقیر بودنه
نه
من ترجیح میدم زن فقیری باشم که دوستش داشته باشم تا کنیز سلطان
پس به خیالپردازی ادامه بده
بذار درباره شاهزادهای که هرگز ندیدیمش خیال پردازی کنم
این خبر خوبیه
اولین بچه تو قلعه
حسين از من دوره چی؟
خبر خوبیه؟ البته
حسین مردی نیرومند پیشت برمیگرده
شوالیهای خشن تر از پدرش
چرا اینجوری شدی حسن؟
چرا باید ازم جداش کنی و از خودت دورش کنی؟
چون اون سرسخته
قدر نعمت پسرِ من بودن رو نمیدونه
پس ازش انتقام میگیری؟
برعکس
من دوستش دارم این عشقه؟
عشق یعنی نشون بدی که دوسِش داری
با دور بودن؟ به هر روشی
تو این دنیا همه روشها رو برای رسیدن به اهدافمون امتحان میکنیم
وگرنه در نهایت زندگی میکنیم و میمیریم بدون اینکه اثری از خودمون بجا بذاریم
اولین باریه که اینجور ازت میترسم
خوبه
ترس نشونه عشقه
عشق و ترس با هم نمیشه میشه
فکر میکنی که همه اطرافیانم منو دوست دارن؟
نمیخوام منو دوست داشته باشن
ولی ازم میترسن
بنابراین، وفاداریشون تضمین شده این با خانواده فرق داره
فرقی نداره
همسر و فرزندان مایه فتنه هستن
همین برات کافیه که تنها کسی هستی که دوسِش دارم و ازش نمیترسم
« ارائه شده توسط وبسایت گ.ل.چـین دان.لـود »
اگه نظام الملک تشنهست
براش آب میفرستیم
درسهات رو خوندی؟ آره
چقدر زمان صرف تفکر و تمرکز میکنی؟ صبح تا غروب
هدفت از زندگی چیه، "دربس"؟
به هر طریقی حرف حق رو منتشر کنم
حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه
مولای ما، دربس، از روزها قبل تا به امروز تو رو انتخاب کرده که برگزیده باشی
مولای ما خیلی وقت پیش انتخابت کرده
از وقتی تو دنیای مادی بودی
من؟
آره
به لوح باستانی در دست مولایمان امام نگاه کن
به اسم تو اشاره کرده و با زبان شریفش گفته دربس برگزیده شده
هروقت اونو دیدم
چشماش رو غرق در اشک و دستاش رو به سوی آسمان دیدم
و میفرماید: خدایا بنده خودت دربس رو بیامرز و او را بپذیر و در بالاترین مقام قرار بده
او بیشتر از فرزندانش برای تو دعا میکنه
این چیز عجیبیه
او راز هستی و صاحب کلید بهشته
آرزو دارم ببینمش سخته دربس، خیلی سخت
میتونیم با اجازهاش اونو ببینیم
ولی پیامی رو از طریق ما برات فرستاده چی؟
بدان که تو فردی با جایگاهی بالا هستی
هر چه بیشتر این دنیا رو کوچیک بشمری موقعیتت بالاتر و ارزشمندتر خواهد بود
!رویای بهشت
یه باطنی با لباس مبدل سقا به اینجا نفوذ کرده، سرورم
و نگهبان شخصی شما رو کشته
از حسن صباح، بُرنده راه باطل
به طوسی، نظام الملک خائن به عهد و پیمان
No comments yet. Be the first to leave one.