نخستین 200 خط.
چیزی نیست.
بیا پایین.
اسمت رو بهم بگو. خواهش میکنم، اسمت رو بگو.
انگلیسی بلدی؟ کجایی هستی؟
خیلی مطمئن نیستی؟
شاید بهتره بری فکراتو بکنی و بعداً بهم بگی، باشه؟
و شما دو تا...
مرغ عشقید؟
خواهرمه. ما اهل طرابلسیم.
اهل طرابلسی؟ آره، حتماً...
منم اسوِن هستم، از سوئد.
آره، نافِ استکهلم به دنیا اومدم.
داری چیکار میکنی؟
ببخشید، بیدارت کردیم؟
مخابرات مدیترانه. فورجیِ عالی.
چی داری میگی؟ این بچه آب میخواد!
باید تو مصرف آب صرفهجویی کنیم، خب؟
فعلاً از آب خبری نیست!
بس کن! تمومش کن!
آب! آب!
داری قایق رو تکون میدی! تمومش کن!
نگاه کن!
آهای!
بیاین اینطرف! اینجا!
همینجا!
- دارن دور میزنن!
من همیشه آدم خوششانسی بودم!
سلام علیکم. انگلیسی بلدی؟
آره! آره!
براتون طناب میاندازم!
آره، دستت درد نکنه! ممنون!
چند نفرین؟
شش نفر... شش نفر و یه بچه.
دستمو بگیر. عالیه.
آره، منظورم اینه که... بدنشون خیلی کمآب شده.
همه رو بیار روی عرشه. مطمئن شو جاشون امنه.
در اولین فرصت ببرشون به ساحل.
- باشه، حله. - خیلی ممنون.
گوش کن، گارد ساحلی ایتالیا بود.
فاصلهشون با اینجا خیلی زیاده.
سوختمون برای رفت و برگشت کافی نیست.
گفتن اگه با ما بیاین امنتره. باشه؟
- میخوای باهاشون حرف بزنی؟ - نه، ممنون.
- من ولادم. - بشیر.
ممنونم.
این ماریه، اینم ویکتوریا.
از دیدنتون خوشبختم.
همه آب بخورید.
بشینید، استراحت کنید و راحت باشید.
ببین.
- ممنون. - خیلی متشکرم.
کمک میخوای؟
همینجا.
کریس عزیزم، اصلاً باورت نمیشه چه اتفاقی افتاده!
- حالتون خوبه؟ - رفقا، امروز روز شانستون بود.
طفلکیها!
خوش اومدین!
- خوش اومدین! - شکراً.
به جزیره من خوش اومدین!
باید آب و غذا بخورین و استراحت کنین.
ما با گارد ساحلی ایتالیا تماس گرفتیم
و اونا اگه خدا بخواد تا فردا اینجا میرسن.
تصور کن اگه ماری شما رو اونجا ندیده بود...
تا الان همهتون مرده بودین. تا اروپا هنوز خیلی راه در پیش دارین.
شما مهمونهای من هستین،
و من مطمئن میشم که حسابی بهتون برسن
تا زمانی که برای مرحله بعدی سفرتون آماده بشین.
خانم، ببخشید...
خیلی ممنون که ما رو نجات دادین.
اما چرا همین الان نمیریم ایتالیا؟
ایتالیاییها معمولاً استقبال نمیکنن از اینکه
قایقهای پر از پناهجو توی بندرهاشون ظاهر بشن.
ترجیح میدن خودشون بیان و شما رو ببرن.
اتاقهاتون رو بهتون نشون میدم.
بیاین. کارکنانم کمکتون میکنن که دوش بگیرین و لباسهاتون رو عوض کنین.
درسته. بیاین بالا!
خوش اومدین.
من بنیتو هستم.
از آشنایی باهاتون خوشبختم.
سی سال پیش که این جزیره رو خریدم،
اینجا هیچی نبود.
عمر این درخت به اندازه خودِ این خونهست.
حدود ده سال طول کشید تا این خونه رو بسازم.
الان دیگه جاتون امنه.
اینم لباسهای تمیز.
توی اتاق بغلی هم میتونین دوش بگیرین.
اوضاع چطوره؟ میتونی طاقت بیاری؟
نه، ببخشید، بخور. لطفاً بخور.
شما از جهنم برگشتین. این حقتونه.
تا حالا خاویار خوردی؟
اهل کجایی؟
سودان جنوبی.
آره، میفهمم.
احتمالاً منم اگه جات بودم نمیخواستم دربارهش حرف بزنم.
میتونم یه چیزی بگم؟
شاید اینکه پیداتون کردیم یه نشونه باشه.
منظورم اینه که، یکی مثل تو و یکی مثل من،
هیچوقت نباید با هم روبرو میشدیم.
ولی کی میدونه؟
شاید از این تجربه چیزی یاد بگیریم.
شاید هم به مزهی خاویار عادت کردی، مگه نه؟
اول، بیا مطمئن بشیم که توی خوردن شیرینی زیادهروی نمیکنه.
وای خدای من، معلومه که همینطوره!
راستش من هیچوقت خاویار دوست نداشتم.
خب، تو توی طرابلس بزرگ شدی؟
- بله، همینطوره. اونجا به دنیا اومدم و بزرگ شدم. - منم همینطور.
چه خوب.
اونجا چطور جایی بود؟
حتماً یه کابوس بوده، نه؟
قدیما... خیلی خوب بود.
- بسیار خب. - خسته نباشی، به سلامت.
اما بعد از سال ۲۰۱۱...
همهچی عوض شد...
خب، بذار یه چیزی بهت بگم.
توی اروپا، میتونی به یه جایی برسی.
ما به آدمهایی مثل تو نیاز داریم.
اقتصاد ما به آدمهایی نیاز داره که هنوز تشنهی موفقیت باشن، میدونی؟
مگه توی اروپا آدم گرسنه نیست؟
یه جورایی مثل وضعیت مکزیکیها توی آمریکاست، میدونی؟
مکزیکیهایی که دارن تلاش میکنن خودشون رو بالا بکشن،
مدام به آمریکاییهایی که به همهجا رسیدن یادآوری میکنن
که ممکنه همهچیزشون رو از دست بدن.
مهاجرت اقتصادی کاملاً منطقیه.
- ما بهش نیاز داریم. - نه.
من باهاش موافقم!
کریس، داری کاملاً اشتباه میکنی!
لیبی جهنم روی زمینه.
میتونم بپرسم توی جنگ داخلی طرف کی بودی؟
کدوم جنگ؟
دومی.
من، با کنگره...
ملی. با کنگره ملی بودم.
طرفدار سنتها.
ولی با این حال، یه اسلامگرای تندرو نیستی که بخوای سرِ کافرا رو ببری، درسته؟
دقیقاً منظورم در مورد لیبی همینه.
اونجا گروههای زیادی هستن و کلی نیروهای مبهم در میونه.
من مشاور ژئوپلیتیک هستم. دو سال پیش یه پرونده داشتیم،
یه نفر از بنغازی که رهبر یه گروه شبهنظامی بود...
ازش پرسیدیم مذهبی هستی؟ گفت آره، اما نه زیاد.
پرسیدیم طرفدار حقوق زنانی؟ گفت آره، اما نه زیاد.
آخرش فهمیدیم اونم مثل بقیه توی لیبیه:
خوشنیت، اما سردرگم و عصبانی.
لیبی واقعاً بلبشوییه.
اسم اون مَرده چی بود؟
فرید شاکی یا شاکو... فکر کنم.
داری در مورد فرج شاکو حرف میزنی.
اون یه جنگسالار اسلامگرا بود که میخواست توی شرق لیبی به قدرت برسه.
اون اصلاً سردرگم یا خوشنیت یا عصبانی نبود.
اون یه آدم بیرحم و خونخوار بود که صدها نفر رو کشت.
آره، خب...
معلومه که اینطوری فکر میکنی چون خودت درست وسط ماجرایی،
ولی قضیه خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست.
کردهای عراق رو ببین.
ما اونا رو یه جور خاصی میبینیم چون لازم داریم که...
واسه چی باید برام مهم باشه که تو چطوری کشورم رو میبینی؟
شما چطور؟
حدس میزنم اهل لیبی نباشید.
ما اهل سودان جنوبی هستیم.
یه مقاله دربارهی سودان جنوبی توی مجلهی Elle خوندم.
- واقعاً وحشتناکه. - منم خوندمش.
خیلی چیزا رو روشن میکرد... آره.
دوازده سالمون بود که پدر و مادرمون کشته شدن.
ما توی اردوگاههای پناهندگی اطراف لیبی بزرگ شدیم.
خدای من، چقدر وحشتناک!
باید بیاید بریتانیا. بهترین جا برای شروع یه زندگی جدیده.
این روزا توی بریتانیا، سیاهپوست بودن خیلی راحتتر از سفیدپوست بودنه.
فرصتهای خیلی بیشتری نسبت به بقیهی سفیدپوستا خواهید داشت. خودتون میبینید.
لعنت بهش!
معذرت میخوام!
ببخشید.
فوقالعادهست!
ممنونم ویکتوریا.
این واقعاً عالیه. اسمت ویکتوریاست، مگه نه؟
ببخشید.
شماها از قوم «نوئر» هستید یا «دینکا»؟
ما نوئر هستیم.
و شما؟
ما هم همینطور.
خداروشکر! لعنتی، واقعاً خیالم راحت شد!
یعنی فکرشو بکن اگه دینکا بودید چی میشد.
فقط...
نگرانش نباش.
آخرش همهچی با هم یربهیر میشه. نوئر یا دینکا...
هوتو یا توتسی. پروتستان یا کاتولیک...
هر کسی یه فرصتی گیرش میآد که یا بیگناه باشه یا...
یه جایی در طول تاریخ گناهکار شناخته بشه.
همهش بیمعنیه.
وقتی خودت توش باشی، دیگه بیمعنی نیست.
حرص خوردن واسه سیاست یا اخلاقیات هیچوقت به درد کسی نخورده، مگه نه؟
- پس اصول اخلاقی چی؟ - اصول اخلاقی؟
- آره. - خدای من، اصول اخلاقی؟
هر چیزی میتونه اخلاقی باشه
به شرطی که اونقدر قدرت داشته باشی که واقعاً انجامش بدی.
ما باید مردم رو به سمت ایدهی آزادی هدایت کنیم.
مردم باید بر اساس امیال خودشون زندگی کنن.
بذاریم انگیزههاشون اونا رو ببره... نه؟
اگه خواستههاشون با هم تضاد پیدا کنه چی؟
خب، اونوقت درگیری پیش میآد.
درگیری یه بخش عادی از زندگیه.
البته که ممکنه بقیه با خواستههای آدم مخالفت کنن، درسته؟
No comments yet. Be the first to leave one.