نخستین 142 خط.
نیمهشب بود که داشتم میروندم سمت خونه
نزدیک بنگالو که رسیدم، چراغهای جلو رو خاموش کردم
تا نور چراغ توی اتاق نچرخه و هری پوپ رو بیدار نکنه
بیخود زحمت کشیدم. چراغش هنوز روشن بود
ماشین رو پارک کردم و رفتم بالا سمت ایوان
هر پله رو میشمردم که یه وقت قدمِ اضافه برندارم
چون پلهی دیگهای اون بالا نبود. یک، دو، سه، چهار
رفتم دمِ اتاق هری، در رو بیصدا باز کردم و نگاهی به داخل انداختم
توی تخت بیدار دراز کشیده بود. نه تکونی میخورد، نه حتی سرش رو میچرخوند
اما صدای پچپچش رو شنیدم؛ اونقدر آروم که به زور شنیده میشد
کمک
«کمک»؟
در رو هل دادم و راه افتادم وسط اتاق
وایسا
«وایسا»؟ به زور کلماتش رو میشنیدم
انگار داشت بیش از حدِ توانش فشار میآورد تا صدایی از گلوش دربیاد
کمک. «کمک»؟
چی شده، هری؟
کفشهات رو دربیار
«کفشهات رو دربیار»؟
یادِ جورج بارلینگ افتادم، اون موقع که تیر خورده بود به شکمش؛
وقتی تکیه داده بود به یه صندوقِ چوبی
شکمش رو چسبیده بود و زیر لب دربارهی خلبان ژاپنی هذیان میگفت؛
با همون نیم-پچپچِ پرفشاری که هری الان داشت به کار میبرد
بعدش البته جورج بارلینگ دولا شد
و مُرد
کفشهات رو دربیار
«کفشهات رو دربیار.»
سر در نمیآوردم، ولی قصدم نداشتم مخالفت کنم
چی شده هری؟ دست نزن
به پشت دراز کشیده بود و ملافهای تا سهچهارمِ بدنش رو پوشونده بود
پیژامهی راهراه تنش بود و به شدت عرق میکرد
هوا گرم بود. من هم عرق میکردم، ولی نه مثل هری
صورتش خیس بود و بالش کاملاً نم کشیده بود
به نظر من که شبیه مالاریا بود
چی شده هری؟ کِریت
چی؟ کِریت
«کِریت»؟ مار
نیشت زده؟ کی؟
نه
چی؟
هنوز نیش نزده
گیج شدم. نگاهِ عجیبی به هری انداختم
مار روی شکمه. خوابیده
پریدم عقب. دست خودم نبود
خیره شدم به شکمش، به ملافهای که روش بود
اصلاً نمیشد فهمید چیزی اون زیر هست یا نه
منظورت این نیست که الان یه مارِ کِریت روی شکمته؟ اونم خوابیده؟
آره
چطوری رفت اونجا؟
نباید سوال میپرسیدم. باید فقط بهش میگفتم ساکت بمونه
به پشت خوابیده بودم. داشتم کتاب میخوندم. پشتِ کتاب، روی سینهام یه چیزی حس کردم
قلقلک
از گوشهی چشم دیدم یه کِریتِ کوچولو داره روی پیژامهام میخزه
کوچیک بود. شاید ده اینچ
میدونستم نباید تکون بخورم. خشکم زده بود و تماشاش میکردم
فکر کردم از روی ملافه رد میشه
هری لحظهای ساکت شد
داشت مطمئن میشد که پچپچ کردنش اون موجود رو بیدار نمیکنه
رفت اون زیر
از روی پیژامه حسش کردم. داشت روی شکمم حرکت میکرد
بعد ایستاد. الان همونجا خوابیده
منتظر موندم
چقدر؟ ساعتها
ساعتها و ساعتها، ساعتهای لعنتیِ طولانی
دیگه نمیتونم بیحرکت بمونم. سرفهام گرفته
در واقع
این کارِ یه مارِ کریت اصلاً عجیب نبود
اینها دور و برِ خونهی آدمها پِلاسان و میرن سراغ جاهای گرم
عجیب این بود که هری تا الان نیش نخورده بود
نیشش وحشتناک کشنده است، مگر اینکه همون لحظه اقدام کنی
اونم با یه دوز پادزهر که بلافاصله دمِ دستت باشه
موجوداتِ باریک و ریزی هستن. این شکلیان
ممکنه یکیشون خیلی نامحسوس سر بخوره
مثلاً از لای درِ نیمهبازِ اتاقِ خوابِ یه بچهی کوچیک
مدیرِ یه باغِ چای یه بار برام تعریف کرد که یه گوسفند رو از پای عقب نیش زده بود
وقتی شکمِ لاشه رو باز کرد، خونش مثل قیر، سیاه بود
گفتم: «بسیار خب، هری.» حالا من هم داشتم پچپچ میکردم
تکون نخور و حرف نزن، مگه اینکه واقعاً مجبور بشی
تا نترسه نیش نمیزنه. یه کاریش میکنیم
آروم از اتاق اومدم بیرون
و یه چاقوی تیز و کوچیک از آشپزخونه برداشتم
گذاشتمش توی جیبم که اگه هری مار رو ترسوند و نیشش زد، آماده باشم
آماده بودم جای نیش رو بشکافم و زهر رو بمکم بیرون
«هری، فکر کنم بهترین کار اینه که...»
«خیلی با احتیاط ملافه رو بزنم کنار و یه نگاهی بندازم.»
احمق
هیچ لحنی توی صداش نبود. برای این کار، زیادی کند و آروم حرف میزد
احساساتش توی چشماش و گوشهی لبهاش بود
نور میترسوندش. مار من رو میکشه
نکتهی خوبی بود
چطوره ملافه رو ناغافل بکشم و همون لحظه مار رو پرت کنم اونطرف؟
دکتر رو خبر کن
جوری نگاهم کرد که انگار خودم باید زودتر به فکرم میرسید
دکتر. البته. خودشه. میرم دنبال دکتر گاندربای
نوکِ پا رفتم بیرون و شمارهی دکتر گاندربای رو پیدا کردم
تلفن رو برداشتم و به اپراتور گفتم عجله کنه
وودز هستم، سرپرستِ بخش. سلام آقای وودز. هنوز نخوابیدین؟
سریع بیاین و سرم بیارین. برای مارِ کِریت
سرم؟ کی رو نیش زده؟
سوالش مثل یه انفجارِ کوچیک توی گوشم صدا کرد
هیچکس. فعلاً هیچکس
یکیشون زیرِ ملافه روی شکمِ هری خوابیده
حدود سه ثانیه پشت خط سکوت حاکم شد
دکتر گاندربای شمرده، و نه دقیقاً مثل یه انفجار، گفت:
نباید تکون بخوره یا حرف بزنه. متوجه هستی؟
البته دکتر. دارم راه میافتم
قطع کرد و من برگشتم توی اتاق خواب
چشمهای هری من رو تا کنارِ تختش تعقیب کرد
دکتر گاندربای داره میآد. گفت بیحرکت دراز بکش
فکر کرده تا حالا داشتم چه غلطی میکردم؟ دیگه حرف نزنیم. هیچکدوممون
پس ساکت شو
عضلاتِ یه طرفِ دهنش، همون عضلاتی که برای لبخند زدن به کار میرن
شروع کردن به پریدن؛ حرکتهای خیلی ریز
که تا مدتی بعد از تموم شدنِ حرفش هم ادامه داشتن
نه از اون حالت خوشم اومد، نه از طرزِ حرف زدنش
ماشین دکتر گاندربای با سرعت جلوی خونه ترمز کرد
رفتم به استقبالش
کجاست؟ دکتر گاندربای منتظرِ جواب من نموند
از کنارم رد شد و رفت توی راهرو. کیفش رو گذاشت روی یه صندلی
دمپاییهای روفرشیِ نرم پاش بود
مثل یه گربهی محتاط، بیصدا روی زمین قدم برمیداشت
هری از گوشهی چشم تماشاش میکرد
وقتی رسید بالای سر تخت، به هری نگاه کرد و لبخندی زد
با اطمینان سر تکون داد، انگار که میخواست بگه:
نگران نباش. مسئلهی سادهایه. بسپارش به دکتر گاندربای
رفت توی آشپزخونه و من هم دنبالش رفتم
درِ کیفش رو باز کرد
اول باید بهش سرم بزنیم، ولی باید خیلی تمیز کار کنم. نباید تکون بخوره
یه سرنگ و یه بطریِ کوچیک دستش گرفت
سوزن رو فرو کرد و مقداری مایع زردِ کمرنگ کشید بالا
دادش دستِ من. گفت: «این رو نگه دار تا صدات کنم.»
برگشتیم توی اتاق
چشمهای هری براق و کاملاً باز بود
دکتر گاندربای با احتیاط آستینِ هری رو بالا زد
تا بالای آرنج، بدون اینکه دستش رو تکون بده
کمی دورتر از تخت ایستاد و پچپچ کرد:
میخوام بهت آمپول بزنم. فقط یه نیشِ کوچیکه. تکون نخور
عضلاتِ شکمت رو سفت نکن. بذار شل باشن
هری به سرنگ نگاه کرد. عضلهی لبخندش دوباره شروع کرد به پریدن
دکتر گاندربای یه لولهی لاستیکی برداشت و دور بازوی هری محکم بست
تیکهی کوچیکی از ساعدش رو با الکل ضدعفونی کرد
No comments yet. Be the first to leave one.