نخستین 137 خط.
...میخوایم راه بیافتیم
....شکارچی هیولا
کسی که مجسمشدهها رو که یه زمانی به عنوان قهرمان شناخته میشدن .و الان هیولا هستن رو شکار میکنه
.الان من درحال سفر با همچین مردی هستم
.شما دوتا مثه موش آب کشیده شدین
.بپرین بالا
.میگم... خیلی ازتون ممنونم
،نه، بابا این حرفا چیه .عجب دختر مودبی هستی
خب، کجا میخواستید برید؟
...خب
.روگوهیل
روگوهیل؟ جدی میگی؟
...الان، اونجا
اونجا مگه چطوریه؟
.یه هیولا توی اون شهره
.بخاطر اینم اون محل هنوز توی حالت جنگیه
.نگا از اینجا هم میشه ببینیش
اون روگوهیل هستش، شهری که .جنگ هیچوقت از اون رخت بر نمیبنده
AlexFrostwolf :مترجم تقدیم میکند AnimeWorld
قلعهی مینیتاورس
اون دیگه چیه؟
.یه قلعهاست
یه قلعه؟
!بلاخره سر و کلهات پیدا شد
.خیلی طول کشید برسی
هانک اگه نمیدونی، بدون تو که هیچوقت نباید .یه دختر رو منتظر بذاری بعداً از اینکارت پشیمون میشی
میتونم کمکتون کنم؟
.دختر خانم، من با این آقا یه کار خیلی مهم دارم
اگه گم شدی و کمک میخوای باید بری .سراغ یکی دیگه
گم شدم!؟
گم نشده؟
.شرمنده، اسمم لیز ـه
.من پشتیبان هانکم
.شاید بهم نیاد ولی منمم یه ارتشی هستم
...منم شال هستم
.خب دیگه...جداً باید بریم سر کار
اون قلعه رو دیدی دیگه؟
.کسی که اون رو ساخته یه مینیتاورس مجسمشده هستش
مترجم: مینیتاورس یه هیولای افسانهای در اسطورههای یونان باستان ـه با سر و دم گاو نر و بدن انسان .دیگه حوصله ترجمه داستانش رو ندارم خودتون برید بخونید
یه متخصص ساخت قلعه کسی که کار با دستش خوبه ...و یه قدرت مافوق بشری داره
شنیدم که میتونسته یه قلعه رو توی سه روز در خط مقدم .بسازه
البته احتمالاً خودت اینا رو با جزئیات بیشتر .قبلاً میدونستی
...بعد از جنگ اون برگشته به شهر زادگاهش
.و یک دفعه یه روز شروع کرده به ساختن یه قلعه
.قعله هر روزی که میگذره بزرگتر میشه
.و اون برای پیدا کردن مصالح ساختمونهای اطراف رو تخریب میکنه
.هر چی زمان بیشتر بگذره، خونههای بیشتری هم آسیب میبینن
.باید فوراً جلوی اون رو بگیریم
میخوای اون رو هم بکشی؟
فقط بخاطر اینکه یه مجسمشده ست؟
مشکل این دختره چیه؟
.باباش یه مجسمشده بود
چی؟
میخوای بکشیش دیگه؟
چرا میخوای بکشیش؟
،اگه ساختن قلعه باعث آزار و اذیت بقیه میشه
.کافیه اون رو زاضیش کنیم که دیگه ساخت و ساز رو ادامه نده
ولی با این حال...تو طوری رفتار میکنی .که انگار ... اون یه مشکل اجتماعی بزرگه
.این خیلی ....اشتباه
!من مخالفم
!باید یه راه بهتر دیگهای هم باشه
راضیش بکنیم؟
.بنظرم من این یه نظر خیلی خوبه
...ولی اگه انجامش امکان پذیر باشه
.شروع شدش
!همشهریان جنگ نزدیکه خودتون رو آماده کنید
!برای جنگ آماده بشید
فراموش کردید که چطور شلعههای جنگ شهر ما رو ...به کام خودش کشید و شهرمون رو نابود کرد
،باقی ماندههای جسد بیجان همرزمهایمان
.جلوی چشمان تشنه به خون دشمنانمان افتاده
!آنها درحال پیشروی هستن
!دیوارها را درست کنید
!دروازهها را ببندید
!لوازم و تفنگها را جمعآوری کنید
پس این دشمنایی که میگی کودوم گوری هستن؟
...جنگ که خیلی وقته تموم شده
چقدر دیگه باید اینو تحمل کنیم؟
.این زندگی روزمره مردم اینجاست
...اون هنوز در حال جنگه
.و تمام مردم شهر و هم به جنگ میکشونه
اون چیزی رو که ازت خواسته بودم رو گرفتی؟
.قبلاً اون رو توی اتاقت گذشتم
.برنامه حرکتم رو برای نصف شب چیدم
.انگار خیلی فکرت رو مشغول کرده
...چرا
چی؟
.اون داشته برای محافظت از مردم این شهر میجنگیده
..برای همینم جنگ تموم شد
...درک نمیکنم که چرا
.با من بیا
اینجا...!؟
.اینا مردمی هستن که خونهشون رو در طی ساختن اون قلعه از دست دادن
،مردمی که جایی دیگهای برای رفتن ندارن .الان اینجا زندگی میکنن
این درسته که...این صلحی رو که الان داریم ...مدیون مجسمشدههای هستیم
...ولی همون طور که میبینی
.محافظت از معیشت این افراد کار ماست
برای چی اون این قلعه رو تنهایی ساخته؟
الان داره برای چی میجنگه؟
.نمیدونم
تنها کسایی که مجسمشدهها رو درک میکنن، کسایی هستن .که توی این سرنوشت با اونا شریک هستن
اون دیگه چیه؟
.این همون چیزی که هانک ازم خواسته بود
.این گلولههای معمولی نیستن
.اینا گلوله میتونه جون مجسمشدهها رو بگیره
.اسمشون گلولههای خداکش ـه
چی؟
.اینا کپی هستن
،درسته که به اندازه نمونه اصلیش قوی نیستن .ولی به اندازه لازم قوی هستش
نمیدونم چه حس داره وقتی که مجبوره از این .گلولهها استفاده کنه
چی شده!؟
...الیـــ...ین
...الین
...خب، چیزه
.انگار کابوس میدیدی
چیزی گفتم؟
.نه...چیزی نگفتی
.که اینطور
جدی میخوای بری؟
.آره
.اون منتظره جنگ
مطمئنی میخوای باهام بیای؟
.من برات دردسر درست نمیکنم
.از پس خودم برمیام
.نزدیک من بمون
واقعاً تمام اینجا رو تنهایی ساخته؟
اون وقت کرده یه قلعه بسازه درحالی که کسی مزاحمش ...نبوده
،و بهترین استفاده رو از منابع و امکانت برده
...اگر بدون دونستم چیزی کسی توی این قلعه بیاد
.اینا محافظینی هستن که وارد این قلعه شدن
.قدم از قدم برندار مگه جایی که من قبلش رو رفتم
میگم...اون چه طور آدمی بودش؟
.اون کسی که این قلعه رو ساختش
.اون یه مرد واقعاً ترسو بودش
.هر چیز و هر مکانی باعث ترسش میشد
.اسمش تئو بود، تئودور شرمن
تئو...ترسیدی؟
شما چطور؟
No comments yet. Be the first to leave one.