The River

The River

دانلود زیرنویس Farsi Persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

The River 1951 XviD AC3 DVDRip translate by smkd
ناشر smkd
ترجمه و زیرنویس از صابر | ارائه توسط تیم ترجمه مدیا سیتی

برچسب‌ها

DVD
DVDRip
dvdrip
dvdr
XviD
AC3
تاریخ انتشار: 2015-01-02
تعداد دانلود: 72
مخصوص ناشنوایان: No

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi Persian

نخستین 200 خط.

...در هند ، خانم ها برای استقبال از مهمان های غربی شون

کف خانه ها و حیاط هایشان را با مخلوط آب و آرد برنج تزئین می کنند ...

...با این مقدمه ، ما شما را دعوت به دیدن این فیلم سینمایی می کنیم

...این فیلم بصورت کامل در بنگال ، هند ...

. بر اساس داستان واقعی ساخته شده ...

-- داستان این فیلم در مورد عشق اول من هستش

. در مورد زندگی و بزرگ شدن من در ساحل یک رودخانه ی عریض

...تجربه عشق اول در همه جا یکسانه

... در آمریکا ، انگلستان ...

. نیوزیلند و تیمباکتو ...

هر چند اونا رودخونه ای مثل رودخونه ای که در تیمباکتو هست رو نداشته باشن

...اما حال و هوای داستان زندگی من ممکنه با داستان بقیه فرق داشته باشه

...و داستان زندگی افرادی که کناره رودخونه زندگی می کنند

. هم ممکنه با همدیگه فرق داشته باشه ..

؟؟؟

...

...

اون یکی از رودخونه های مقدس اونجا بود

...آبش از سرچشمه های هیمالیا تامین میشد

و در عبور از بنگال رنگ سرخ مایل به قهوه ای را به خود می گرفت

...رودخونه زندگی های زیادی رو تو خودش نگه می داشت

...ماهی ها و خرچنگ ها ،لاک پشت ها و پرنده ها

. و مردمی که تولد ، حیات و مرگشون روی اون بود

...اون در بین لجن زار و شن سفید

و زمین های برنج و کنف هندی به آرامی در جریان بود

... کنف هندی در مرداب هایی

که حاصل از سیلاب های باران های فصلی است ، رشد می کنند...

. قایق هایی با سایزهای مختلف وظیفه ی حمل کنف ها را از مرداب ها تا کارخانه ها بر عهده دارند

... بعضی از این قایق ها از مکان های دوری نظیر بوتان و بنگلادش

... و مرزهای برمه ...

از طریق آبراه های منتهی به این رودخانه به سمت کارخانه ها می آیند

کارگرها بارهای سنگین خود را حمل می کنند

به ازای هر بار یک صدف دریایی دریافت می کنند

صدف های زیاد ، به ازای بارهای زیاد

علت زندگی ما در هند همین کنف ها بودند

کل زندگی ما وابسته به کنف ها بود

پدر من در بخش پرس کنف ها کار می کرد

...اون مرد دوست داشتنی بود

...و بعد از کار او همیشه از مسیر بازار به سمت خونه میومد

در حالی که این مسیر طولانی ترین مسیر ممکنه بود

...اون همه ی مردم رو دوست داشت و مردم نیز هم

...

بادبادک میخوام ...

...

...

همین خوبه

قیمتش چنده ؟ 4 anna

...

روزها یکی پس از دیگری در بنگال سپری می شدند

... در امتداد رودخونه روستاهایی بودند و مردم آن ها با آداب و رسوم

خاص خودشون که هزاران سال قدمت داشت در حال گذران زندگی بودند

...

...در فصول خشک ، به دلیل پایین اومدن سطح آب رودخونه

بوفالوهای تنبل ، درست کنار دیوار خونمون مشغول چرا می شدند

... بابا ، بابایی

. خوک های کوچولو ، بیاین بیاین و هدایاتون رو بگیرید

. بگیر ، باگی پسره . این برا توه ! بابا ! بابا

خرکیف شدن بچه ها

ما پنج تا بچه بودیم ...چهار تا دختر ، به همراه برادرم باگی

که بین ما چهارتا دختر گیر کرده بود

، خانواده ما خانواده معمولی بود . درست مثل بقیه خانواده ها

. هنوز هم فکر می کنم که زندگی در هند ، یک فصل جالبی از زندگیمون بود

... البته ، در خانواده ما مادربزرگمون ، پرستارمون

و تعداد کمی دوستان خانوادگی ، خدمتکاران و حیوانات خانگی متعدد هم با ما زندگی می کردند

. اونجا همیشه در حال گپ زدن ، خندیدن ، پیانو زدن و آواز خوندن بودیم

واقعا که روزها چقدر زود می گذرند

مرغابی

باگی ، بیا اینجا تا تو هم مثل الیزابت تلفظ کلمات رو یاد بگیری

.من از کلمات خوشم نمیاد . من لاک پشت ها رو دوست دارم

بالاخره که مجبوری یاد بگیری

. یه مردی رو تصور کن که نتونه بره به اداره و نتونه نامه بنویسه و روزنامه بخونه

من نمی خوام شبیه هیچکدوم از اونایی که تو گفتی بشم

. بهترین دوست باگی ، کانو بود

اونا یه زندگی جدایی از ما داشتن

. باگی از عروسک ها بیزار بود . اون دوست داشت با لاک پشت ها و مارمولک ها بازی کنه

ویکتوریا کوچولو خرگوشش رو خیلی دوست داشت

ویکتوریا ، با هاپیتی چیکار داری ؟

. هاپیتی نی نیه منه . اون تازه بدنیا اومده

. اما اونو هفته پیش بدنیا اورده بودیش که

نی نیا میتونن هی دوباره و دوباره بدنیا بیان ، مگه نه ؟

...و اما نفر بعد ، والری

اما اون از خانواده ما نبود

پدر اون هم در بخش پرس کنف مشغول به کار بود

. اون در مدرسه های انگلستان درس می خوند . اونا خیلی پولدار بودن

.اون تک فرزند بود و هر روز برای بازی پیش ما میومد

آقا و خانم ، عصرتون بخیر سلام

سلام ، والری پدر و مادرت چطورن ؟

خوبن ، سلام دارن خدمتتون

. خواهرام از من کوچیکتر بودن

...مورفی و موس ، که خواهرای دوقلوی من بودن

و خواهر پیانیست من ، الیزابت !! اوه

یا ابلفضل !!؟

اون وروجک های کثیف ، بچه های کین ؟

جنابعالی

و این هم مادر زیبای من

اون عاشق موسیقی بود

، اونجا همچنین رام سینگ رو با خودمون داشتیم . دوست بچه ها و محافظ اونا

..اون اهل پنجاب بود

، قبل از اینکه سرایدار ما بشه . اون یک سرباز وطن دوست بود

...اما ننجون (ننه جون) ، اون مثل یه پل بود تو زندگیه ما

...ما رو از عالم رویا به دنیای واقعی میاورد

. و همینطور برعکسش ...

. هریت ، بیا اینجا

. من کفشاتو وسطای پله پیدا کردم

. اما ، ننجون ، علفا کف پام رو قلقلک میدن و باعث میشن راهت تر فکر کنم

. اما اینطوری کرم روده میگیری . چرا تو مثل الیزابت ، حرف گوش کن نیستی

. برای اینکه خوب بودن برای اون خیلی آسونه . برای همین اون خوبه

...ننجون...همیشه مغز ما رو پر از داستان های عاشقانه می کرد

"طراحی قفس هایی برای ورود عشق زندگیمان" ...

... و من

به سان اردک زشتی بودم که گمون میکرد قو هستش...

"...گل رز را ببین ، که چگونه اندوه معشوق خود را تسلی می دهد"

"در این راه او تک تک بال های خونینش را فدا می کند"

...

...سپس ، همانطور که همه چیزمان از رودخونه بود

. اون همچنین یک مرد جوان رو به وسیله قطار بخار هفتگی برامون آورد...

! هریت ! والری

! اون اومد کی ؟

! اون آمریکاییه پسرعموی آقای جان

. من نشونه های اومدنش رو توی فنجون چای صبح دیدم

. من میدونستم . اون هیچوقت بهم دروغ نمیگه . بیاین . بیاین یه نگاهی بهش بندازین

. هریت ، پاشو . نه ، آرومتر

. من چی . آرومتر ، بزارید منم برسم

. اونا به چی دارن نیگا میکنن . مثل اینکه یکی اومده

. اون حتما همون غریبه ایه که ننجون دربارش صحبت می کرد

. امیدوارم غریبه ی ننجون ورق بازی بلد باشه

ببینید

. هی . سرتو بدزد . بیا پایین . نباید جامون لو بره

الیزابت . الیزابت ، بیا پایین

. بشین

... ما خیلی کم اون آقا رو میشناختیم

... اما ننجون بهمون گفت که اون از آمریکا اومده ...

، تا همسایمون ، آقای جان ... . که پسر عموش بود رو ببینه

. اسم اون آقا هم جان بود

. کاپیتان جان

. اون خوش قیافست . مردا رو چه به زیبایی

. اما اون زیباست

، چه سرنوشت جالبی . یه مرد مجرد اومد همسایمون شد

. اکثر توریست ها ، یا پیر و از کار افتاده هستن یا با خانمشون میان

. یه مو قرمز دیگه

. هریت و والری کم بودن . یکی دیگه هم اضافه شد

. این یعنی ، گرفتاریامون بیشتر میشه

... تا قبل از این وارد محوطه ی آقای جان بشن

. اینطور بنظر میومد که اون یه مقدار لنگ میزنه

ننجون ، میدونی چیه ؟ . اون فقط یه پا داره

. اون دو تا پا داره . من خودم دیدمشون

. موش موشی من . یه دونه از پاهاش مصنوعیه

، والری ، اومدن الان تو فقط یه معنی میتونه داشته باشه . اینکه کارمون رو تعطیل کنیم و صحبت های الکی بکنیم

. خب ، دیگه چه خبر

. کاپیتان جان یه مجروح جنگیه . بابای منم همینطور

. مجروحیت پا خیلی بدتر از مجروحیت چشم هستش . نه خیرم ، چشم بدتره

. من قهرمان هارو دوست دارم . قهرمان ها پاهای مصنوعی ندارن

. اه ، با یه پا به اون دو برابر افراد عادی مقرری میدن . در مورد حقوق بازنشستگیش هم همینطوره

!!چقدر رمانتیکه ؟

. من امروز یه عنکبوت دیدم . اون خوش شانسی میاره

آخه این چجور خوش شانسیه (خوش شانسیه عنه) ؟ . پاهای عنکبوت ---- یعنی ثروت کلان

اما چرا اون برگشت ؟

چرا ؟

بله ، چرا ؟

، بچه ها . کاپیتان جان خیلی شجاع بود

. کاپیتان جان تا قبل از اینکه پاش قطع بشه تو جنگ بود

چرا اون اونجا نموند تا اون یکی پاش هم قطع بشه ؟

! ویکتوریا

. اگر از من بپرسید ، اون باید به مهمونی (کارمند های عالی مقام هندوستان) دعوت بشه

. من تو این کار از همتون بهترم . من از طرف همتون براش نامه می نویسم

. من بلدم چطور بهشون درخواست بدم . ماه آوریل ماه مناسبی برای درخواست کردن نیست

. اما الان که آوریل نیست

. آدرسش رو اینطوری می نویسم "از طرف ، والری و بچه های خانه ی بزرگ"

. نه "بچه های خانه ی بزرگ و والری"

. وایستید . یادم رفت اسمش رو بنویسم

"کاپیتان جان"

"خانه ی کوچک ما"

، روستای ما ، بنگال ، هند !! شرقی ترین جای کره ی زمین

. من بهش میدم . نه ، من این کار رو انجامش میدم ، چون مهمونی متعلق به منه و توی خونه ی من برگزار میشه

. بیاین دنبال من . بریم کنار دیوار ببینیم چه خبره

...

. برای همچین ملاقات مهمی من باید کفشام رو میپوشیدم

. نزدیکترین راه ، از طریق دیوار باغمون بود

اکثر مواقع ، از این راه به دیدار آقای جان میرفتم

. خیلی باحال بود

، بعد از مرگ همسرش ... که یک زن جذاب هندی بود

. مردم های بومی خیلی همسایمون رو تحویل می گرفتن

... خونش همیشه پر از دوستان هندیش بود

. و همینطور کتاب هایی به زبان هندی و موسیقی هندی ...

. اکثر مواقع صدای موسیقی وینا (ساز دهنی سنتی هندی) از پنجره بازش شنیده می شد

. اون یه دختر داشت که چند سالی از من سنش بیشتر بود

! ملانی ! ملانی ! ملانی

. ملانی ، بالاخره برگشتی

. بله .هریت ، تموم شد . دیگه از شر مدرسه خلاص شدم

. الان همه چی تمومم ! سریع

! بابا ! ملانی ، ملانی

! بابا اوه ، ملانی ،ملانی ،ملانی

----- چقدر خوشکل شدی . اما چرا اینقدر لاغر شدی

--- تو هم خوشتیپ موندی

. اما خیلی لاغر شدی

. خیلی مدته که همو ندیدیم

، این دخترم ، ملانیه . از صومعه برگشته . ایشون پسر عموته

. از آمریکا حالت چطوره ؟

. ایشون هم هریته ، اهل اون خونه بزرگه . سلام ، هریت

. ببخشید . من باید برم

More Farsi Persian subtitles for The River

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left