نخستین 200 خط.
«لالایی غمزده»
کارگردان: ارنست لوبیچ
بر اساس نمایشنامۀ «مردی که کشتمش» نوشتۀ موریس روستان
پاریس، یازدهم نوامبر ۱۹۱۹.
اولین سالگرد روز آتشبس.
امروز برای همگی ما روز شادی و سروره.
بیاید شکرگزار فرا رسیدن صلح و آرامش باشیم.
صلح.
بیایید به آینده بنگریم
و گذشته رو به فراموشی بسپاریم.
صلح بر روی زمین برای انسانهای نیکخواه و خوشنیت.
پدر، کمکم کن.
نگاهش رهام نمیکنه.
من انسانی رو کشتم.
کُشتی؟
به قتل رسوندم.
بیا.
منتظر اعترافتم، پسرم.
پدر، من قاتل به دنیا نیومدم.
من نوازنده بودم.
تو یه ارکستر، بهترین ویولنزن بودم.
اون موقعها خیلی خوشحال بودم.
تمام زندگیام وقف موسیقی بود.
میخواستم به این دنیا زیبایی به ارمغان بیارم.
ولی قتل و مرگ به بار آوردم.
دیگه هیچ موسیقیای باقی نمونده.
توی گوشم چیزی جز صدای…
جون دادن یه آدم نمیپیچه.
تو یه مرد رو کشتی.
- چرا کشتیاش؟ - چرا؟
چرا؟
نمیدونم.
بیدلیل. واقعاً هیچ دلیلی نداشت.
حتی دستشم بالا نیاورد که از خودش دفاع کنه.
فقط نگاهم کرد.
نگاهم کرد.
«چرا؟ چه کسی رو قراره بکشم و برای چی؟
دو سال تو پاریس زندگی کردم و فرانسویها رو دوست داشتم.
و حالا بهم میگن باید بکشمشون.»
«نمیتونن همه رو بکشن، شاید بخت با من یار باشه.
دیگه نمیتونم بنویسم. زمین داره میلرزه.
خداحافظ، خداحافظ.»
پالتوشو گشتم. نامههای بیشتری پیدا کردم.
به زبان آلمانی بودن. میتونستم بخونمشون.
پسرای آلمانی رو مجبور میکنن فرانسه یاد بگیرن و پسرای فرانسوی، آلمانی.
بعد که بزرگ شدیم، وادارمون میکنن همدیگه رو بکشیم.
والتر هولدرلین.
۲۲ ساله.
فالسبرگ، بادن.
خیابون برگ، پلاک ۶۴.
مردی که من کشتمش.
پسرم،
این رنج و عذابی که روحت متحمله، هیچ ضرورتی نداره.
میتونی با وجدانی عاری از ننگ از اینجا بری،
تو از هر گناهی مبرایی.
پدر،
من چطور تونستم این کارو بکنم؟
کاری جز انجام وظیفه نکردی.
وظیفه!
وظیفه؟
وظیفۀ کشتن؟
وظیفۀ کشتن؟
یعنی این تنها جوابیه که توی خونۀ خدا نصیبم میشه؟
برای تو طلب آمرزش و بخشش میکنم،
نه تنها برای گناهانت،
بلکه برای کفرگوییات.
من اینجا پناه اوردم تا آرامش پیدا کنم،
ولی شما از من دریغش کردید.
این زن پسرشو از دست داد.
با این حال قاتلها رو بخشید.
خداوند بهت کمک میکنه، پسرم.
با من بیا.
بیا، پسرم.
پسر؟ پسر؟
بله، اونم پسر کسی بوده. اونم مادر داشته.
باید فراموش کنی. باید آروم بشی.
فکر میکنید اگه من به پای مادرش بیوفتم…
- آروم باش پسرم. - فکر میکنید بتونه منو ببخشه؟
البته که میتونه. ولی الان باید فراموش کنی.
پدر، من اسمشو میدونم، میدونم اهل کجاست، میتونم برم پیششون.
فردا دربارهاش حرف میزنیم.
نه پدر، من میرم به کشورش.
باشه، باشه.
- میخوام قوم و خویشش رو ببینم. - درسته.
پدر، فکر میکنید من دیوونه شدهام؟
یعنی دیوونهام؟
نُه میلیون آدم قتلعام شدن،
و همین الان هم دارن از یه جنگ دیگه حرف میزنن.
و دفعۀ بعدی نود میلیون نفر قتلعام میشن.
و دنیا به این میگه عقل و منطق!
خب، اگه اینطوره میخوام دیوونه باشم.
من یه نفر رو کشتم،
والتر هولدرلین،
و نمیتونم از زیر بارش در برم.
خدا میدونه که من دیوونه نیستم.
برو اونجا پسرم،
به کشورش برو.
برو پیش خانوادهاش.
خداوند همراهته.
[دکتر اچ. هولدرلین پزشک عمومی، ساعات مشاوره: ۹-۱۱، ۴-۵]
بفرما.
خب، فریتس،
پسر خوبی باش.
درست رفتار کن. دیگه دعوا نکن.
من که نمیخواستم باهاش دعوا کنم، اون از من گندهتره.
ولی وقتی بهم میگه «فرانسوی»، چی کار کنم؟
اونوقت خوب از خجالتشون…
نه، نه، نمیخواد.
این کار رو نکن، فریتس.
جلوی خودتو بگیر.
نیروت رو بذار برای یه فرانسوی واقعی.
فهمیدی؟
نه، پدر.
به موقعش متوجه میشی، پسرم. بالاخره میفهمی.
خداحافظ، مرد جوان.
ولی خوش ندارم کسی بهم بگه فرانسوی.
چه پسر فوقالعادهای!
فوقالعاده هم بار میاد.
به امید اون روز.
عرض ادب، دوشیزه السا.
آقای شولتز، چند بار باید بهتون بگم؟
بنده رو شماتت نفرمایید، دوشیزه.
به هوای دیدار شما نیومدهام. اومدم به دکتر مراجعه کنم.
بنده مریضاحوالم، حالم بسیار وخیمه.
مشکل قلبیه.
بفرمایید آقای شولتس، مشکلتون چیه؟
جناب دکتر هولدرلین، با عرض شرمندگی باید ناامیدتون کنم. من مریض نیستم.
بالعکس، اگه در سلامت کامل نبودم، اصلاً اینجا تشریف نمیاوردم.
دکتر هولدرلین، غرض از مزاحمت، اومدهام باهاتون راجعبه السا حرف بزنم.
السا؟ من نمی…
مطلعم، موضوع حساسیه، ولی باید واقعیتو بپذیریم.
واقعیت چیه؟
دختر جوانی هست…
که نامزد مرد جوانی بوده،
که شجاعانه در میدان نبرد کشته شده.
اجازه بفرمایید از این فرصت استفاده کنم و مراتب همدردی خودم رو عرض کنم.
پسر شما یه قهرمان بود. قهرمانی به تمام معنا.
مطمئنم این داغ بر دل بسیار جانگدازه.
خواهش میکنم دربارهاش حرف نزنید.
کاملاً درست میفرمایید، بهتره راجعبهش حرف نزنیم.
بیاید این موضوع رو به دست فراموشی بسپریم. جنگ به سر اومده. زندگی باید از سر گرفته شه.
لب کلام رو عرض کنم؛ قصد دارم السا رو به همسری بگیرم.
اونم عاشق شماست؟
خب…
با توجه به اعتبار کسبوکارم و جایگاهی که در میون مردم دارم،
بعید میدونم خانم جوان اعتراضی داشته باشن.
چیزی فرمودید، جناب دکتر؟
هنوز نه.
و جناب دکتر، خاطر جمع باشید؛
از هیچ کار و کوششی مضایقه نمیکنم تا داغِ فقدان و نبود…
اسم آقازادهتون والتر بود؟
عجب تصادفی!
اسم بنده هم والتره.
کاملاً حق با شماست، آقای شولتز.
زندگی باید از سر گرفته شه.
والتر هم درست پیش از رفتنش همین حرفو زد.
اون روز رو به خاطر دارم.
حتی توی آخرین نامهاش هم نوشته بود:
«السا، به من قول بده.
اگه بلایی سرم اومد،
چنانچه احساس کنم باعث نابودی خوشبختی تو میشه،
اونوقت مرگ برام واقعاً تلخ و جگرسوز خواهد بود.»
چه سخن جانسوزی، باور کنید حالتون رو خوب میفهمم.
نه، درک نمیکنید. اگه میکردید، پاتون رو اینجا نمیذاشتید.
اجازه هست یه دقیقه با خانم هولدرلین تنها صحبت کنم؟
فکرش رو هم نکنید. آقای شولتز،
این دو نفر رو به حال خودشون بذارید.
منو تنها بذارید.
ما چهار نفر رو به درد خودمون بذار.
خداحافظ، آقای شولتس.
فقط میخوام چند لحظه کنارش باشم.
چقدر جوون بود. خیلی جوون.
- جوون رعنایی بود. - امروز بیست سالش میشد.
بیست سال؟
باورکردنی نیست.
عمر چه زود میگذره.
انگار همین دیروز بود…
که ۱۷ تا شمع روی کیک تولدش گذاشتم.
- چه پسر قدبلندی بود. - نزدیک شش پا قدش بود.
ولی هنوز مثل یه بچه شیطون بود.
اینور و اونور جستوخیز میکرد همیشه هم رو وسایل کله پا میشد.
همیشه هم گرسنه بود.
تماشای غذا خوردن یه پسر تو سن رشد واقعاً لذتبخشه.
چقدر کیک دارچینی دوست داشت.
از کجا میدونید؟
شنبهها که مشغول پختوپز میشدم، همیشه دور و بر آشپزخونهام میپلکید.
هیچوقت بهم نگفته بود.
عاشقشون بود.
کیک دارچینی رو چطوری درست میکنید؟
خب، یه پیمونه آرد و نصف پیمونه روغن رو مخلوط میکنید،
و یه ذره بیکینگپودر،
- دو پیمونه شکر. - دو تا؟
من همیشه یکی میریزم.
خب، برای دفعۀ بعد یادم میمونه.
دیگه گریه نکن، عزیزدلم.
پسرهای ما، هر جا که باشن،
مطمئنم که چشمشون به ماست.
گمون نکنم دلشون بخواد ما یکریز در سوگشون گریه کنیم.
باید یاد بگیریم گریه زاری رو کنار بذاریم،
No comments yet. Be the first to leave one.