نخستین 200 خط.
«اهمیت ارنست بودن»
اقتباسی از نمایشنامۀ اسکار وایلد
پردۀ اول: صحنۀ اول، اتاق نشیمن خانۀ آقای ارنست ورثینگ واقع در خیابان آلبانی
میبینم که طبق معمول مشغول خوردنی، اَلجی،
به گمونم تو جامعۀ متمدن رسمه بعد از ورزش صبحگاهی، یه خوراکی مختصر صرف بشه.
چه چیزی تو رو به لندن کشونده، ارنست عزیز؟
آه، خوشگذرونی، خوشگذرونی. مگه چه چیز دیگهای آدمو جایی میکشونه؟
از پنجشنبۀ پیش تا الان کجا بودی؟
ییلاق بودم.
رفته بودی چی کار؟
وقتی آدم تو شهره، خودش خودش رو سرگرم میکنه؛
وقتی تو ییلاقه، دیگران رو سرگرم میکنه.
خب، کیها رو سرگرم میکنی؟
آه، همسایهها، همسایهها.
تو ناحیۀ شراپشایر همسایههای خوبی داری؟
به شدت افتضاحن؛ تا به حال یه کلمه هم باهاشون حرف نزدم.
پس لابد حسابی سرگرمشون میکنی.
شراپشایر همون ییلاقیه که میری، نه؟
شراپشایر؟ هوم… بله، البته.
راستی…
گوئِندِلِن تو شهره، نه؟
بله. اتفاقاً امروز عصر به صرف چای میاد پیش من.
چه دلانگیز، به به!
همونطور که خاله آگوستا دلانگیزه.
وای.
میدونی، طرز معاشقۀ تو با گوئندلن…
تقریباً به بدی عشوهگری خود گوئندلن با توئه.
من خاطرخواه گوئندلنام.
اومدهم شهر، محض خاطر اینکه ازش خواستگاری کنم.
فکر میکردم برای تفنن و خوشگذرونی اومدی.
اینی که تو میگی کار و مشغلهست.
چقدر از عالم عواطف و احساسات به دوری.
واقعاً نمیفهمم خواستگاری چه ربطی به عواطف و احساسات داره.
عاشق بودن پر از احساس و عواطفه.
اما توی یه پیشنهاد کاملاً از پیش مشخص، پای هیچ احساسی در میون نیست.
خب، یکی تقاضا میکنه و مورد پذیرش واقع میشه.
به نظر من هم چون معمولاً درخواستش پذیرفته میشه، اونوقته که تمام شور و هیجانش از بین میره.
جوهرۀ اصلی عشق و عاشقی، عدم قطعیته.
اگر یه روزی ازدواج کنم، قطعاً سعی میکنم این حقیقت رو فراموش کنم.
در این باره هیچ شکی ندارم، الجی عزیز.
دادگاه طلاق مخصوص آدمهایی مثل تو ساخته شدن.
طلاق ساختۀ بهشته.
ازدواج ساختۀ…
میگفتی، الجی؟
خب، گمانهزنی من در مورد این موضوع بیفایده است.
یا در واقع، گمانهزنی تو در مورد ازدواج با گوئندولین.
آخه چرا همچین حرفی میزنی؟
خب، اول از همه اینکه دخترها هیچوقت با مردی که براشون عشوهگری میکنن ازدواج نمیکنن.
- آه، این که چرنده! - نه، اتفاقاً عین حقیقته.
همین دلیل نشون میده چرا اینهمه مرد مجرد همه جا ریخته.
ثانیاً اینکه، من رضایت نمیدم.
رضایت تو؟
بله، پسر جون. گوئندلن دخترخالۀ منه.
و قبل از اینکه اجازه بدم باهاش ازدواج کنی،
باید کل ماجرای «سیسیلی» رو روشن کنی.
سیسیلی؟
منظورت چیه؟
الجی، منظورت از سیسیلی کیه؟
اصلاً کسی رو به این اسم نمیشناسم.
یعنی میخوای بگی تمام این مدت جاسیگاری من دست تو بوده؟
کاش به من خبر میدادی؛
در رابطه با این موضوع نامههای پر تبوتابی به اسکاتلندیارد نوشتم!
نزدیک بود یه جایزۀ حسابی هم برای پیدا کردنش تعیین کنم.
خب، ای کاش تعیین میکردی.
برحسب اتفاق بیش از معمول دست و بالم تنگه.
حالا که پیدا شده، دیگه جایزه گذاشتن فایدهای نداره.
ارنست، به عقیدۀ من داری یهکم خست به خرج میدی.
با این حال، مهم نیست.
چون حالا که نوشتۀ داخلش رو نگاه میکنم،
میبینم اصلاً مال تو نیست!
چی؟ معلومه که مال منه! صد بار تو دست من دیدیش.
اصلاً حق نداشتی نوشتۀ داخلش رو بخونی.
خوندن نوشتۀ داخل جاسیگاری دیگران کار غیرشرافتمدانهایه.
این که آدم برای دیگران قانون سفتوسخت بذاره که چی رو باید بخونن و چی رو نه، مسخرهست.
بیش از نصف فرهنگ مدرن بر پایۀ چیزهاییه که «نباید» خونده بشن!
اینو کاملاً میدونم، و اصلاً هم قصد ندارم با تو دربارۀ فرهنگ مدرن بحث کنم.
موضوعی نیست که بشه توی خلوت دربارهاش حرف زد.
من فقط میخوام جاسیگاریم رو پس بدی.
درسته.
اما این جاسیگاری، مال تو نیست.
این جاسیگاری هدیهای از طرف شخصی به نام سیسیلیـه.
خودت گفتی کسی به این اسم نمیشناسی.
خب…
- اگه اصرار داری که بدونی… - اوهوم.
سیسیلی در واقع عمۀ منه.
- عمهات؟ - بله.
خانمِ مسن دلرباییایه. در تانبریجولز زندگی میکنه.
اه!
اما اگه عمۀ توئه و در تانبریج ولز زندگی میکنه
چرا خودش رو «سیسیلی» معرفی کرده؟
«از طرف سیسیلی کوچولو…
با عشق و علاقۀ فراوان»
پسر جان، مگه کجای این قضیه ایراد داره؟
بعضی از عمهها قدبلندن، بعضیها نه.
این دیگه موضوعیه که هر عمهای حق داره خودش دربارهاش تصمیم بگیره!
اوه، تو رو به خدا، جاسیگاریمو پس بده!
خیلی خب، ولی چرا عمهات تو رو «عمو» صدا میکنه؟
«از طرف سیسیلی کوچولو، با عشق و علاقة فراوان، به عموی عزیزش جک.»
خب، قبول دارم که ایرادی نداری عمۀ آدم هم میتونه کوچولو باشه.
اما چرا یه عمه، صرف نظر از قد و قوارهش،
برادرزادۀ خودش رو عمو صدا میزنه.
برام قابل درک نیست.
تازه، اسم تو که اصلاً جک نیست، ارنسته.
اسمم ارنست نیست، جکه.
همیشه خودت به من گفتی اسمت ارنسته!
اصلاً جدیترین آدمی هستی (ارنست) که تو عمرم دیدم.
اینکه بگی اسمت ارنست نیست، واقعاً مسخرهست.
آخه اسمت روی کارت ویزیتت هم هست. بفرما، اینم یکیش.
«جناب ارنست وُرثینگ، بلوک B4، خیابان آلبانی.»
اینو نگه میدارم بهعنوان مدرکی دال بر اینکه اسمت ارنسته.
چنانچه پیش من، گوئندلن یا هر کس دیگهای منکرش بشی.
خب، اسمم توی شهر ارنسته، و توی دهات جکم.
و این جاسیگاری هم تو ییلاق به من هدیه داده شده.
اوه، باشه. اما این دلیل بر این نمیشه که عمۀ کوچیکت، سیسیلی، که ساکن تانبریجولزه،
تو رو عموی عزیزم صدا کنه.
بیخیال بابا. بهتره که همین الان کل ماجرا رو به زبون بیاری.
الجی عزیز، تو دقیقاً مثل دندونپزشکها حرف میزنی.
بد نیست بدونی که من همیشه بهت مظنون بودهام.
حالا کاملاً مطمئنم که تو بانبریست کهنهکار و سری هستی.
بان… بِریست؟
بانبریست دیگه چه صیغهایه؟
معنی این اصطلاحِ بینظیر رو به شرطی بهت میگم،
که تو هم لطف کنی و توضیح بدی چرا توی شهر، ارنست هستی و توی دهات جک.
اول جاسیگاریمو بده.
بفرما، بگیر.
حالا توضیحت رو ارائه بده.
و لطفاً طوری بگو که اصلاً باورپذیر نباشه!
هیچ نکتۀ غیرقابلباور و دور از انتظاری توی توضیح من نیست.
آقای توماس کاردیو فقید، که وقتی بچه بودم منو به فرزندی گرفت،
توی وصیتنامهش منو قیم و وصی نوهش کرد:
دوشیزه سیسیلی کاردیو.
سیسیلی، که از روی احترام منو عمو خطاب میکنه،
احترامی که تو چیزی ازش سرت نمیشه،
توی ملک من در ییلاقات زندگی میکنه، زیر نظر معلم سرخونۀ بسیار شایستهش،
خانم پریزم.
راستی این ملکی که میگی کجای دهاتتونه؟
این دیگه به تو مربوط نیست پسر جون؛ قرار نیست به اونجا دعوتت کنم.
فقط میتونم با صراحت بهت بگم که در شراپشایر نیست.
این حدسو میزدم.
من در دو نوبت جداگونه، سراسر شراپشایر رو بانبری کردهام!
خب، ادامه بده.
وقتی کسی در جایگاه قیمی قرار میگیره
به ناچار باید تو تموم موضوعات لحن بزرگمنشانه به خودش بگیره.
این وظیفۀ حتمیشه،
اما از اونجایی که این لحن بزرگمنشانه نه با مزاج آدم میسازه نه با خوشیاش،
من برای اینکه بتونم بیام شهر،
همیشه وانمود کردهام یه برادر کوچیکتر دارم به اسم ارنست،
که در همینجا، یعنی آلبانی ساکنه و مدام هم تو دردسرهای وحشتناک میافته.
بفرما الجی عزیز، اینم تمام حقیقت ماجرا.
نخیر! حقیقت اینه که تو یه «بانبریست» تمامعیاری.
من کاملاً درست تشخیص داده بودم.
تو از پیشرفتهترین بانبریستهایی هستی که میشناسم!
تو رو به خدا، این حرف یعنی چی؟
تو یه برادر کوچیک خیلی بهدردبخور به اسم ارنست اختراع کردی
برای اینکه هر وقت دلت خواست بتونی بیای لندن.
من هم یه بیمارِ دائمی فوقالعاده ارزشمند اختراع کردهام به اسم بانبری،
تا هر وقت دلم خواستم بتونم برم به ییلاق!
بانبری واقعاً نعمته!
مثلاً اگه به خاطر کسالت و ناخوشی بیش از اندازۀ بیماری بانبری نبود،
من امشب نمیتونستم با تو در رستوران ویلیس شام بخورم،
چونکه بیش از یه هفتهست مجبورم شام رو خونۀ خاله آگوستا صرف کنم.
من که امشب اصلاً تو رو به شام دعوت نکردهام.
میدونم. تو بهشدت تو فرستادن دعوتنامه به دیگران بیملاحظهای.
واقعاً از بیفکریته.
هیچی مردم رو بیشتر از نگرفتن دعوتنامه حرص نمیده.
الجی…
سیتون!
بله.
سیتون، من واسه رأس ساعت چهار بعدازظهر یه یاسمن سفید باطراوت میخوام.
چشم قربان.
اتل، بیا اینجا!
ممنون قربان.
راه بیفت.
لِین، شنیدی داشتم چی میخوندم؟
گوش دادن رو کاری خلاف ادب میدونم، قربان.
چه بد که گوش نکردی، به ضرر خودت شد.
داشتم خارج، آواز میخوندم، هر کسی میتونه کوک بخونه…
ولی من با احساس فوقالعاده میخونم!
بله قربان.
ساندویچهای خیار برای لیدی براکنل آمادهست؟
- بله قربان. - آها.
عذر میخوام، قربان.
لین، لیدی براکنل و دوشیزه فرفکس رسیدن؟
خیر، قربان.
آقای ارنست وُرثینگ.
جک.اصلاً یادم نمیاد دعوتت کرده باشم.
نه. تو بهطرز مسخرهای تو فرستادن دعوتنامه بیملاحضهای.
ساندویچ خیار؟ این همه ولخرجی بیمحابا ازکسی به این جوونی؟
بهشون دست نزن. اینا مخصوص خاله آگوستا درست شدهان.
- خب خودت که داری میخوریشون. - این فرق میکنه.
اون خالۀ منه.
یهکم نون و کره بخور.
نون و کره مخصوص گوئندلنـه.
گوئندلن عاشق نون و کرهست.
اتفاقاً چه نون و کرۀ خوبی هم هست.
دوست عزیزم، لازم نیست طوری بخوریش که انگار میخوای تمومش کنی.
جوری رفتار میکنی که انگار با گوئندلن ازدواج کردی.
هنوز که نگرفتیش، و گمون هم نمیکنم هرگز باهاش ازدواج کنی.
ببین، الجی…
حتماً خاله آگوستاست.
No comments yet. Be the first to leave one.