The Importance of Being Earnest

The Importance of Being Earnest

دانلود زیرنویس Farsi/persian

هماهنگ با نسخه‌های زیر

The Importance Of Being Earnest 1952 720p BluRay H264 AAC-RARBG
The Importance Of Being Earnest 1952 1080p BluRay H264 AAC-RARBG
The Importance of Being Earnest 1952 1080p BluRay AAC2 0 x264-HQMUX
ناشر Apameh
📽زیرنویس: آپامه زمانی📽 مدت زمان: 1:35:30

برچسب‌ها

bluray
تاریخ انتشار: 2026-07-02
تعداد دانلود: 11
مخصوص ناشنوایان: No
FPS: 24

پیش‌نمایش زیرنویس Farsi/persian

نخستین 200 خط.

‫«اهمیت ارنست بودن»

‫اقتباسی از نمایشنامۀ ‫اسکار وایلد

‫پردۀ اول: صحنۀ اول، ‫اتاق نشیمن خانۀ آقای ارنست ورثینگ ‫واقع در خیابان آلبانی

‫می‌بینم که طبق معمول مشغول خوردنی، اَلجی،

‫به‌ گمونم تو جامعۀ متمدن رسمه بعد ‫از ورزش صبحگاهی، یه خوراکی مختصر صرف بشه.

‫چه چیزی تو رو به لندن کشونده، ارنست عزیز؟

‫آه، خوشگذرونی، خوشگذرونی. ‫مگه چه چیز دیگه‌ای آدمو جایی می‌کشونه؟

‫از پنج‌شنبۀ پیش تا الان کجا بودی؟

‫ییلاق بودم.

‫رفته بودی چی کار؟

‫وقتی آدم تو شهره، ‫خودش خودش رو سرگرم می‌کنه؛

‫وقتی تو ییلاقه، ‫دیگران رو سرگرم می‌کنه.

‫خب، کی‌ها رو سرگرم می‌کنی؟

‫آه، همسایه‌ها، همسایه‌ها.

‫تو ناحیۀ شراپ‌شایر همسایه‌های خوبی داری؟

‫به شدت افتضاحن؛ ‫تا به حال یه کلمه هم باهاشون حرف نزدم.

‫پس لابد حسابی سرگرمشون می‌کنی.

‫شراپ‌شایر همون ییلاقیه که می‌ری، نه؟

‫شراپ‌شایر؟ هوم… ‫بله، البته.

‫راستی…

‫گوئِندِلِن تو شهره، نه؟

‫بله. اتفاقاً امروز عصر ‫به صرف چای میاد پیش من.

‫چه دل‌انگیز، به‌ به!

‫همون‌طور که خاله آگوستا دل‌انگیزه.

‫وای.

‫می‌دونی، طرز معاشقۀ تو با گوئندلن…

‫تقریباً به بدی عشوه‌گری ‫خود گوئندلن با توئه.

‫من خاطرخواه گوئندلن‌ام.

‫اومد‌ه‌م شهر، محض خاطر ‫اینکه ازش خواستگاری کنم.

‫فکر می‌کردم برای تفنن و خوشگذرونی اومدی.

‫اینی که تو می‌گی کار و مشغله‌ست.

‫چقدر از عالم عواطف و احساسات به دوری.

‫واقعاً نمی‌فهمم خواستگاری چه ربطی ‫به عواطف و احساسات داره.

‫عاشق بودن پر از احساس و عواطفه.

‫اما توی یه پیشنهاد کاملاً از پیش مشخص، ‫پای هیچ احساسی در میون نیست.

‫خب، یکی تقاضا می‌کنه و ‫مورد پذیرش واقع می‌شه.

‫به نظر من هم چون معمولاً درخواستش پذیرفته می‌شه، ‫اون‌وقته که تمام شور و هیجانش از بین می‌ره.

‫جوهرۀ اصلی عشق و عاشقی، ‫عدم قطعیته.

‫اگر یه روزی ازدواج کنم، قطعاً سعی می‌کنم ‫این حقیقت رو فراموش کنم.

‫در این باره هیچ شکی ندارم، الجی عزیز.

‫دادگاه طلاق مخصوص ‫آدم‌هایی مثل تو ساخته شدن.

‫طلاق‌ ساختۀ بهشته.

‫ازدواج‌ ساختۀ…

‫می‌گفتی، الجی؟

‫خب، گمانه‌زنی من در مورد ‫این موضوع بی‌فایده است.

‫یا در واقع، گمانه‌زنی تو ‫در مورد ازدواج با گوئندولین.

‫آخه چرا همچین حرفی می‌زنی؟

‫خب، اول از همه این‌که دخترها هیچ‌وقت با ‫مردی که براشون عشوه‌گری می‌کنن ازدواج نمی‌کنن.

‫- آه، این که چرنده! ‫- نه، اتفاقاً عین حقیقته.

‫همین دلیل نشون می‌ده ‫چرا این‌همه مرد مجرد همه جا ریخته.

‫ثانیاً این‌که، من رضایت نمی‌دم.

‫رضایت تو؟

‫بله، پسر جون. ‫گوئندلن دخترخالۀ منه.

‫و قبل از این‌که اجازه بدم ‫باهاش ازدواج کنی،

‫باید کل ماجرای «سیسیلی» رو روشن کنی.

‫سیسیلی؟

‫منظورت چیه؟

‫الجی، منظورت از سیسیلی کیه؟

‫اصلاً کسی رو به این اسم نمی‌شناسم.

‫یعنی می‌خوای بگی تمام این مدت ‫جاسیگاری من دست تو بوده؟

‫کاش به من خبر می‌دادی؛

‫در رابطه با این موضوع نامه‌های ‫پر تب‌و‌تابی به اسکاتلندیارد نوشتم!

‫نزدیک بود یه جایزۀ حسابی هم ‫برای پیدا کردنش تعیین کنم.

‫خب، ای کاش تعیین می‌کردی.

‫برحسب اتفاق بیش از معمول ‫دست و بالم تنگه.

‫حالا که پیدا شده، ‫دیگه جایزه گذاشتن فایده‌ای نداره.

‫ارنست، به عقیدۀ من داری ‫یه‌کم خست به خرج می‌دی.

‫با این حال، مهم نیست.

‫چون حالا که نوشتۀ ‫داخلش رو نگاه می‌کنم،

‫می‌بینم اصلاً مال تو نیست!

‫چی؟ معلومه که مال منه! ‫صد بار تو دست من دیدیش.

‫اصلاً حق نداشتی نوشتۀ داخلش رو بخونی.

‫خوندن نوشتۀ داخل جاسیگاری دیگران ‫ کار غیرشرافتمدانه‌ایه.

‫این که آدم برای دیگران قانون سفت‌وسخت بذاره ‫که چی رو باید بخونن و چی رو نه، مسخره‌ست.

‫بیش از نصف فرهنگ مدرن بر ‫پایۀ چیزهاییه که «نباید» خونده بشن!

‫اینو کاملاً می‌دونم، و اصلاً هم قصد ‫ندارم با تو دربارۀ فرهنگ مدرن بحث کنم.

‫موضوعی نیست که بشه ‫توی خلوت درباره‌اش حرف زد.

‫من فقط می‌خوام جاسیگاریم رو پس بدی.

‫درسته.

‫اما این جاسیگاری، مال تو نیست.

‫این جاسیگاری هدیه‌ای ‫از طرف شخصی به نام سیسیلی‌ـه.

‫خودت گفتی کسی به این اسم نمی‌شناسی.

‫خب…

‫- اگه اصرار داری که بدونی… ‫- اوهوم.

‫سیسیلی در واقع عمۀ منه.

‫- عمه‌ات؟ ‫- بله.

‫خانمِ مسن دلربایی‌ایه. ‫در تانبریج‌ولز زندگی می‌کنه.

‫اه!

‫اما اگه عمۀ توئه و در ‫تانبریج ولز زندگی می‌کنه

‫چرا خودش رو «سیسیلی» معرفی کرده؟

‫«از طرف سیسیلی کوچولو…

‫با عشق و علاقۀ فراوان»

‫پسر جان، مگه کجای این قضیه ایراد داره؟

‫بعضی از عمه‌ها قدبلندن، ‫بعضی‌ها نه.

‫این دیگه موضوعیه که هر عمه‌ای ‫حق داره خودش درباره‌اش تصمیم بگیره!

‫اوه، تو رو به خدا، ‫جاسیگاریمو پس بده!

‫خیلی خب، ولی چرا عمه‌ات ‫تو رو «عمو» صدا می‌کنه؟

‫«از طرف سیسیلی کوچولو، با عشق و ‫علاقة فراوان، به عموی عزیزش جک.»

‫خب، قبول دارم که ایرادی نداری ‫عمۀ آدم هم می‌تونه کوچولو باشه.

‫اما چرا یه عمه، ‫صرف نظر از قد و قواره‌ش،

‫برادرزادۀ خودش رو عمو صدا می‌زنه.

‫برام قابل درک نیست.

‫تازه، اسم تو که اصلاً جک نیست، ارنسته.

‫اسمم ارنست نیست، جکه.

‫همیشه خودت به من گفتی ‫اسمت ارنسته!

‫اصلاً جدی‌ترین آدمی هستی (ارنست) ‫که تو عمرم دیدم.

‫این‌که بگی اسمت ارنست نیست، ‫واقعاً مسخره‌ست.

‫آخه اسمت روی کارت‌ ویزیتت ‫هم هست. بفرما، اینم یکیش.

‫«جناب ارنست وُرثینگ، ‫بلوک B4، خیابان آلبانی.»

‫اینو نگه می‌دارم به‌عنوان ‫مدرکی دال بر اینکه اسمت ارنسته.

‫چنانچه پیش من، گوئندلن یا ‫هر کس دیگه‌ای منکرش بشی.

‫خب، اسمم توی شهر ارنسته، ‫و توی دهات جکم.

‫و این جاسیگاری هم تو ییلاق ‫به من هدیه داده شده.

‫اوه، باشه. اما این دلیل بر این نمی‌شه که ‫عمۀ کوچیکت، سیسیلی، که ساکن تانبریج‌ولزه،

‫تو رو عموی عزیزم صدا کنه.

‫بیخیال بابا. بهتره که همین الان ‫کل ماجرا رو به زبون بیاری.

‫الجی عزیز، تو دقیقاً مثل ‫دندون‌پزشک‌ها حرف می‌زنی.

‫بد نیست بدونی که ‫من همیشه بهت مظنون بوده‌ام.

‫حالا کاملاً مطمئنم که تو بان‌بریست ‫کهنه‌کار و سری هستی.

‫بان… ‌بِریست؟

‫بان‌بریست دیگه چه صیغه‌ایه؟

‫معنی این اصطلاحِ بی‌نظیر رو ‫به شرطی بهت می‌گم،

‫که تو هم لطف کنی و توضیح بدی ‫چرا توی شهر، ارنست هستی و توی دهات جک.

‫اول جاسیگاریمو بده.

‫بفرما، بگیر.

‫حالا توضیحت رو ارائه بده.

‫و لطفاً طوری بگو که اصلاً باورپذیر نباشه!

‫هیچ نکتۀ غیرقابل‌باور و دور از انتظاری ‫توی توضیح من نیست.

‫آقای توماس کاردیو فقید، ‫که وقتی بچه بودم منو به فرزندی گرفت،

‫توی وصیت‌نامه‌ش منو ‫قیم و وصی نوه‌ش کرد:

‫دوشیزه سیسیلی کاردیو.

‫سیسیلی، که از روی احترام منو ‫عمو خطاب می‌کنه،

‫احترامی که تو ‫چیزی ازش سرت نمی‌شه،

‫توی ملک من در ییلاقات زندگی می‌کنه، ‫زیر نظر معلم سرخونۀ بسیار شایسته‌ش،

‫خانم پریزم.

‫راستی این ملکی که می‌گی کجای دهاتتونه؟

‫این دیگه به تو مربوط نیست پسر جون؛ ‫قرار نیست به اونجا دعوتت کنم.

‫فقط می‌تونم با صراحت بهت بگم ‫که در شراپ‌شایر نیست.

‫این حدسو می‌زدم.

‫من در دو نوبت جداگونه، ‫سراسر شراپشایر رو بانبری کرده‌ام!

‫خب، ادامه بده.

‫وقتی کسی در جایگاه قیمی ‫قرار می‌گیره

‫به ناچار باید تو تموم موضوعات ‫لحن بزرگ‌منشانه به خودش بگیره.

‫این وظیفۀ‌ حتمی‌شه،

‫اما از اون‌جایی که این لحن بزرگ‌منشانه ‫نه با مزاج آدم می‌سازه نه با خوشی‌اش،

‫من برای این‌که بتونم بیام شهر،

‫همیشه وانمود کرده‌ام یه برادر ‫کوچیک‌تر دارم به اسم ارنست،

‫که در همین‌جا، یعنی آلبانی ساکنه ‫و مدام هم تو دردسرهای وحشتناک می‌افته.

‫بفرما الجی عزیز، ‫اینم تمام حقیقت ماجرا.

‫نخیر! حقیقت اینه که ‫تو یه «بانبریست» تمام‌عیاری.

‫من کاملاً درست تشخیص داده بودم.

‫تو از پیشرفته‌ترین بانبریست‌هایی هستی ‫که می‌شناسم!

‫تو رو به خدا، این حرف یعنی چی؟

‫تو یه برادر کوچیک خیلی به‌دردبخور ‫به اسم ارنست اختراع کردی

‫برای این‌که هر وقت دلت ‫خواست بتونی بیای لندن.

‫من هم یه بیمارِ دائمی فوق‌العاده ارزشمند ‫اختراع کرده‌ام به اسم بانبری،

‫تا هر وقت دلم خواستم ‫بتونم برم به ییلاق!

‫بانبری واقعاً نعمته!

‫مثلاً اگه به خاطر کسالت و ‫ناخوشی بیش از اندازۀ بیماری بانبری نبود،

‫من امشب نمی‌تونستم با تو ‫در رستوران ویلیس شام بخورم،

‫چون‌که بیش از یه هفته‌ست مجبورم ‫شام رو خونۀ خاله آگوستا صرف کنم.

‫من که امشب اصلاً تو رو ‫به شام دعوت نکرده‌ام.

‫می‌دونم. تو به‌شدت تو فرستادن ‫دعوت‌نامه به دیگران بی‌ملاحظه‌ای.

‫واقعاً از بی‌فکریته.

‫هیچی مردم رو بیشتر از ‫نگرفتن دعوت‌نامه حرص نمی‌ده.

‫الجی…

‫سیتون!

‫بله.

‫سیتون، من واسه رأس ساعت چهار بعدازظهر ‫یه یاسمن سفید باطراوت می‌خوام.

‫چشم قربان.

‫اتل، بیا این‌جا!

‫ممنون قربان.

‫راه بیفت.

‫لِین، شنیدی داشتم چی می‌خوندم؟

‫گوش دادن رو کاری خلاف ادب می‌دونم، قربان.

‫چه بد که گوش نکردی، ‫به ضرر خودت شد.

‫داشتم خارج، آواز می‌خوندم، ‫هر کسی می‌تونه کوک بخونه…

‫ولی من با احساس فوق‌العاده می‌خونم!

‫بله قربان.

‫ساندویچ‌های خیار برای لیدی براکنل آماده‌ست؟

‫- بله قربان. ‫- آها.

‫عذر می‌‌خوام، قربان.

‫لین، لیدی براکنل و دوشیزه فرفکس رسیدن؟

‫خیر، قربان.

‫آقای ارنست وُرثینگ.

‫جک.اصلاً یادم نمیاد دعوتت کرده باشم.

‫نه. تو به‌طرز مسخره‌ای تو ‫فرستادن دعوت‌نامه بی‌ملاحضه‌ای.

‫ساندویچ خیار؟ این همه ولخرجی بی‌محابا ‫ازکسی به این جوونی؟

‫بهشون دست نزن. اینا مخصوص ‫خاله آگوستا درست شده‌‌ان.

‫- خب خودت که داری می‌خوری‌شون. ‫- این فرق می‌کنه.

‫اون خالۀ منه.

‫یه‌کم نون و کره بخور.

‫نون و کره مخصوص گوئندلن‌ـه.

‫گوئندلن عاشق نون و کره‌ست.

‫اتفاقاً چه نون و کرۀ خوبی هم هست.

‫دوست عزیزم، لازم نیست طوری بخوریش ‫که انگار می‌خوای تمومش کنی.

‫جوری رفتار می‌کنی که انگار ‫با گوئندلن ازدواج کردی.

‫هنوز که نگرفتیش، ‫و گمون هم نمی‌کنم هرگز باهاش ازدواج کنی.

‫ببین، الجی…

‫حتماً خاله آگوستاست.

The Importance of Being Earnest subtitles in other languages

نظرات

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left