نخستین 200 خط.
خب یه خبر خوب.
کلیدای ماشینتو پیدا کردم.
پس اونجا بودن.
آه میدونی تو پروستات یه دختر 18 ساله رو داری.
چه خوب! ترجیح میدادم دولش مال من بود، ولی خب خلایق هرچه لایق.
دفعه بعد اول یه شام برام بخر.
خوب بود.
اون جکو دوست دارم کلا.
قبلا نشنیده بودم.
در جستجوی پدر
بیخیال، چرا من باید برم؟
چونکه...
این آخر هفته اونه و تو هم قرار نیست به عروسی مادربزرگت نری.
اونجا خوش نمیگذره.
دفعه قبل مجبورم کرد یه مسابقه از 1979 رو کامل ببینم.
کی مسابقه فوتبال از سی سال پیشو میبینه؟
اون همیشه عصبانی و شاکی و...
در مورد پدرت اینطوری حرف نزن.
تقصیر من چیه که اون یه عوضیه.
ما بحث نمیکنیم، برو کیفتو بردار.
ما میایم دنبالت.
در شهر نیویورک...
بازرسان متعهد و وفادار که
اشرار عضو یک جوخه آموزش دیده
به نام واحد قربانیان ویژه رو بازجویی کنند.
این داستان اونهاست.
سلام.
آه اومدی.
سلام.
- هی «پیتر» - عزیزم.
مامان چه درخشان شدی.
- متشکرم. - سلام «شیلا».
اینا برای پینه پای مامان هست...
اگه میخوای تا دوساعت دیگه بلند شه مطمئن شو اینارو بپوشه.
ممنون عزیزم، خیلی مهربونی.
میدونی «پیتر»
اگه بازم درمورد جنسیتت برات سوال پیش اومد،
خیلی دوست دارم تورو با پسرم «جیسون» آشنا کنم.
- اون یه کون کوچیک تنگی داره - اووه
اگه کارم داشتی من طبقه پایینم.
ممنون «شیلا»
خوب شد گفتی
خوشبحال «جیسون».
«ایثان» کجاست؟
اون همینجاهاست. آروم و سربه زیر.
اه اینقدر سرکوفتش نزن.
تو پدر بینظیری هستی.
فقط عاشقش باش
و هرجا که نیازت داشت کنارش باش.
و شاید اطرافش یکم راحت باش.
من راحتم.
ینی...
من راحتم، بیخی.
تو برادرتو دیدی؟
همم؟ اوه، تو دعوتش کردی؟
زندگی واقعا عجیبه مرد.
یه لحظه داری تو شهر مائو چرت میزنی وبیکاری و
درس نداری و دو ريال هم تو جیبت نیست...
چشم بهم میزنی و یه یارویی بیدارت میکنه
و میپرسه میتونه ازت عکس بگیره و بذاره رو قوطی سس کچاپ یا نه
و بعدش...
بابت هر قوطی که میفروشن سه سنت بهت پول میدن.
و یه دقه بعد میبینی سی میلیون از این قوطی شانسیا فروختند.
و یه دقه بعدش...
تو یه کت چرمی سفید رنگ
و جلیقه سفید رنگ وارد عروسی مامانت میشی.
پیت!
خیلی از دیدنت خوشحال شدم.
من دوساله این یارورو ندیدم.
چهارسال راستش.
ینی اینقدر طول کشیده؟
ببند در گاله رو گرفتی مارو؟
خیلی دوست داره سربه سرم بذاره.
- داری سربه سرم میذاری؟ - نخیر
خدای من، باید یه سر بیای هاوایی، کی میای اونجا؟
- آره - هی «کیلانی» بیا اینجا!
میخوام یه نفر بخصوصو باهات آشنا کنم.
کسی که تو شش ماه گذشته باهاش رابطه داشتم.
وای! تمام شش ماه؟
همینو دارم میگم.
واقعا آدم خاصیه.
آلوها «پیتر»
سلام
اوه، باشه
میتونم برادرتو درونت احساس کنم.
من درونتم.
جدی؟
آره
ما دوقلو هستیم.
به این میگن "هونی".
همین الان یه احوالپرسی خاص مردم هاوایی
برات انجام داد.
آره
که اینطور؟
خب،
چقدر برای پیدا کردن عشق واقعی مامان هیجان زده ای؟
فوق العاده ست.
خدایا، فقط آرزو میکردم ای کاش بابا میتونست اینجا باشه و ببینه.
آره
هی عمو «کایل»!
بله؟
باید اینو ببینی.
اسم پسرت چیه؟
اسمش «ایثانه»
باید «اثانُ» ببینی، اون پسر خیلی خوبیه، زودباش!
آیا این مرد را به عنوان شوهر قانونی خود میپذیرید؟
آیا این خانم را به عنوان همسر قانونی خود میپذیرید؟
من شمارا شوهر و همسر اعلام میکنم.
- زیباست! - میتونین عروسو ببوسید.
خیلی خوبه که امروز اینجا جمع شدیم.
مردم هاوایی یه مثل دارن که میگن
یه جورایی اینطوری میگن...
ترجمهش میشه...
بار دیگر زندگی درون من زنده شد
بوسیله عشق من به تو.
و «جین»
عشق مادرم با وجود تو درونش،
به شدت زنده است.
- هی بیخیال... - پس میخوام یه پیک بزنیم.
به سلامتی «جین»...
و بهترین مادر دنیا.
به سلامتی! هی عافیت باشه همگی!
متشکرم عزیزم.
به سلامتی.
خوب بود
چی؟
چی؟
آره
- عمرا! - جدی میگم.
صبر کنین، صبر کنین، صبر کنین. یه چیز دیگه هم هست.
صبر کنین همگی یه لحظه،
اون تلوزیون 70 اینچی که بهتون دادم فراموش کنید،
چون یه کادوی تولد دیگه براتون داریم.
قراره بالاخره مادربزرگ بشی!
- اوه! -آره
بله
ینی، دوباره مادربزرگ میشی!
ببخشید «پیت»
زندگی من خیلی عالیه.
یه جوخه حرفه ای به اسم واحد قربانیان ویژه...
این داستان آنهاست.
من بهتون گفتم کاراگاه، میتونم شکایت کنم.
به تمام احترامی که برات قائلم...
شش، بیا تعارفو بذاریم کنار «نایجل»
میتونم «نایجل» صدات کنم؟
میدونی چیه «نایجل»...
میدونم اون مرد نیازهایی داره.
اما وقتی یه همسر نمیتونه اون نیازهارو برطرف کنه مرد میره سراغ یکی دیگه.
آره
ینی چی!
- من باید با هردوتون حرف بزنم - چی؟
باشه
مامان باید باهات صحبت کنم.
اوه، باشه متشکرم.
بووم! چه خوشکله
پسر چقدر بازیگر خوبیه
جذاب
نه نه اون نه
بووم
حالا!
فتیش پا
عاشق این مردم
نه نه اون نه
این شباهتو نمیبینین؟
شباهت به کی؟
پدرمون!
اون زنده ست!
شباهت به بابا؟
نکنه اسید قورت دادی «پیت»؟
نه «کایل» این علامتو ببین
آره دارم میبینم
مامان، میتونی بهش بگی این پدرمون نیست؟
اون پدرمون نیست
مامان، من از وقتی چهار سالم بود به این عکس نگاه میکردم.
این علامت دقیقا همونه
عزیزم، همه چیز مرتبه؟
خب «پیت» یکم...
از واقعیت فاصله گرفته.
اون مردی که عکسشو بهت دادم
درواقع پدرت نبود.
باشه، چی؟
چی؟
اون یکی از دوستای من توی کالج بود
اون دانش آموز ارزشیابی انگلیسی بود.
بعد از فارق التحصیلی رفت.
فکر کردم دیگه هیچوقت نمیبینیش.
اون بابای من نیست؟
اون میخواست بره متخصص کون شناسی بشه و پزشو بده.
اون یه یتیمه.
و بعدش اون سرطان روده بزرگ گرفت.
نه
من تمام داستانها درمورد پدرتو از خودم درآوردم.
اینکه اون یه یتیم بوده، که از انگلستان اومده.
که از سرطان روده بزرگ مرده.
وای - حقیقت اینه که...
که احتمالا باید خیلی وقت پیش بهت میگفتم...
فکر کنم باید میگفتی.
مطمئن نبودم پدرت کی بوده.
خب این ینی چی؟
آره ینی چی؟
No comments yet. Be the first to leave one.