نخستین 199 خط.
،زمانی که به نظر می رسید بشریت توسط شیاطین در حال نابودیست
یک جادوگر به تنهایی همه رو نجات داد.
بهش لقب پادشاه جادوگرا رو دادن و تبدیل شد به یک افسانه.
خوشت آمد؟ یک آدم معمولی حالت رو گرفت.
خوشت آمد، لــــــــــــــــــعـــــــــــــــــــــــــــنـــــــــــــــــــــتــــــــــــــــــــــــــــی!
آستا!
اصلا نمیتونه جلوی خودش رو بگیره.
بالاخره بیدار شدی، لعنتی؟
پس جادوم مهر شده.
شما قراره همه چی رو به شوالیه های جادوگر بگید،
اینکه کی هستین و قصدتون از این کارا چی بوده!
قبول نمیکنم.
به نظر میرسه پایان کارمونه.
جادوی یخ: تدفین در یخ.
منظورش چی بود.
احمق!
فکر کردی...
فکر کردی زندگی چیه؟!
اون روز چه اتفاقی در شهر درون قلعه افتاد
Empire eyes
کلمات بی روح نمیتوانند کاری انجام دهند
میدونم ، میدونم
با آرزوی پرواز کردن در آسمان
تمام زندگیم هر شب خواب میدیدم
با وجود این دنیای ظالم ، آهسته و گام به گام قدم بر میدارم
اهمیت نمیدم چقدر شکست بخورم
با غریزم پیش میرم و هیچ وقت تسلیم نمیشم
به سمت آینده دور ، در حال فرار هستم
برو حتی فراتر از ترس های کشف نشده ات
چشم انداز من ، من می توانم خودم باشم
یه روز من صفحه بعدی رو مینویسم ...
که تو امید من هستی
درست مثل صفحه ی اون روز
که من تو رو ملاقات کردم
من بهش میگم یه معجزه
به نظر میاد مثل خر کار کردین!
حالا تو چرا خوشحالی؟
نزدیک بود بمیریم.
کاپیتان، فکر نمیکنم این موضوع خنده دار باشه.
با ناراحت بودن ما اون پیرمرد اهل سی هه زنده نمیشه، درسته؟
بله! هر چی شما میگین درسته، قربان.
اون پیرمرد دوست داشت همه رو شاد و پرانرژی ببینه.
زودباشین، شما هم بخندین.
زودباشین.
بلندتر!
نویل، زودباش!
بایدم همینجوری باشه.
اتفاقی که برای اون پیرمرد آمد واقعا ناراحت کننده است،
اما شما تونستین از روستا محافظت کنین.
باید افتخار کنین.
خیلی خب. کارتون عالی بود، احمقا.
مرسی، قربان!
ممنون.
چیکار میکنی؟
مگه احمقی! تو حتی شیوه احترام گذاشتین شوالیه های جادوگر رو نمیدونی؟!
خوب نگاه کن!
این انگشتا نماد شبدر هستن.
زودباش، امتحان کن!
چشم، قربان!
آ باریکلا!
خوش آمدیم.
حتما خیلی خسته شدین.
ونسا خانم! فینرال!
یامی سان، ما به وزارت تحقیقات جادویی رفتیم.
خب. چیزی هم پیدا کردین؟
کی پشت این قضیه است؟!
بهم بگو تا خودم برم پدرش رو در بیارم!
سر راهم ـَم با اون کسی که فرار کرده بود یک تصفیه حسابی میکنم!
خب، راستش،
آنها سر نخی که از خودشون به جا گذاشتن رو برسی کردن،
اما هنوز چیزی پیدا نکردن.
آنها نمیتونن یک کار ساده هم انجام بدن؟
با شمام!
خونه رو خراب نکنین!
غلط کردم!
خودمونیم اما اون ساعت جیبی واقعا حرف نداشت!
آره، تازه شما در مورد رفتار،
و قدرت فوق العادشون گفتین.
پس باید سلطنتی یا نجیب زاده باشن.
وای نگا، این آقا کوچیکه کیه؟ بوخولمش.
آخه کجاش خوشگله؟!
خ- خیلیم خوشگله.
آخ، آخ، آخ، آخ، آخ!
هوی، لعنتی!
بیا اینجا.
پرنده بد ترکیب! میخوام ازش جوجه کباب درست کنم!
اول باید از رو جنازه من رد بشی!
آماده باش!
جراتش رو نداری!
لعنتیا مگه بهتون نگفتم خونه رو خراب نکنین؟!
غلط کردیم!
خودت که بیش تر ما خونه خراب میکنی.
خب، گوش کنین.
من اهمیت نمیدم کسی که پشت این قضایاست سلطنتی باشه یا نجیب زاده.
اجازه میدیم که وزارت تحقیقات جادویی کارش رو ادامه بده،
تا موقعی که گزارش بدن.
از این مهم تر، خبرای خوبی دارم.
خبرای خوب؟
دوست دارین بدونین؟
معلومه که!
قراره شما شخصا توسط پادشاه جادوگرا به خاطر اقداماتتون تشویق بشین!
پادشاه جادوگرا؟!
قراره ستاره بگیرین!
چـــــــــــــی، مرگ من؟
ایول!
!ایــــــــــــــــــــــــــول
چی.
!ایــــــــــــــــــــــــــول-
-تبریک میگم.
خب، حالا این ستاره چیه؟
حالا چرا انقدر خوشحال شدی وقتی نمیدونی چی هست!
ستاره ها توسط پادشاه جادوگرا به خاطر عمل کردشون داده میشه.
حالا به چه دردی میخورن؟
راستش... فک کنم افتخار داره.
افتخار؟!
درسته، آستا! افتخار!
این یک افتخار برای مرداست!
برای خانما هم هست.
فقط نشان افتخار برای زنا و مرداست!
من که نمیفهمم.
بیش تر جوخه ها برای بدست آوردن بیش ترین تعداد ستاره با هم رقابت میکنن.
تعداد ستاره ها نشون میده که یک جوخه چه مقدار کار رو به پایان رساندن.
که اینطور!
در حال حاضر، طلوع طلایی با 70 تا بیشترین تعداد ستاره ها رو در اختیار داره.
70تا؟!
ما چی؟ گاو سیاه وحشی چندتا داره؟
نباید از طلوع طلایی ببازیم!
ما...
بالاخره رسیدیم به 30- .
منفی؟!
چی؟
با این انگار 100 تا با طلوع طلایی فاصله داریم.
100تا؟!
به نظر میرسه برای همیشه ازش عقب میمونم و نمیتونم شکستش بدم! خدا لعنت ـِت کنه یونو!
نمیتونی شکستم بدی.
یعنی واقعا باید تو این جوخه باشم؟
تازه یک چیز دیگه.
اینم حقوق این ماهتون.
چی؟
این پوله! به نظر میرسه 200,000 یولسی باشه!
خدا خیرتون بده!
کاپیتان ممنونم! الان میتونم کلی غذاهای خوشمزه بخورم!
نوش جون ـِت.
میگم کاپیتان! چند میگیری باهام مبارزه کنی؟
بگو؟ بگو؟
نمیخوام.
چی، بیخیال.
دارم فکر میکنم لباس های جدیدی برای خواهر مثل فرشته ام ماری بخرم.
فکر میکنی چی بهش میاد؟
چمیدونم.
نظری ندارم.
فردا جمعه است. برا همین روزتون رو هدر ندین.
فردا کلی قرار با دخترای خوشگل مشگل دارم!
هر کاری میخوای کن.
خدا خیرتون بده!
به خاطر همه چی از شما ممنونیم کاپیتان.
بهتره همه با هم بریم بیرون و خوش بگذرونیم، مگه نه بچه ها؟
اینو جلو گدا بندازی هم بر نمیداره.
به گدا توهین نکن!
با این پول میتونی به اندازه 10 سال نومویمو بخری!
نومویمو دیگه چه کوفتیه؟
سیب زمینی های روستای هاگ که یک مزه شیرین و عجیبی داره.
به نظر بد مزه میاد.
اصلانم نیست! خواهر لیلی خیلی خوشمزه درستشون میکنه!
ایشون کی باشن؟
کسی که یک روز میخوام باهاش ازدواج کنم.
چی؟
خواهر، منظورت همون راهبه نیست؟ اونا نمیتونن ازدواج کنن.
م- مهم نیست! بالاخره یک راهی پیدا میکنم!
مگه خری؟
اولین حقوقتون رو بهتون تبریک میگم!
حالا چه برنامه ای براش دارین؟
هنوز تصمیم نگرفتیم.
تو چی، پسر جون؟
م- من میخوام مقداریش رو برای کلیسای روستامون بفرستم.
فکر خیلی خوبیه، آستا! مثل مردا شدی!
درسته؟! سنپای شما هم میخواین پول بفرستین؟!
معلومه! اما...
اما؟
بعد از این که صدبرابرش کردم!
بچه خودتی.
یک مرد باید ریسکش رو کنه!
بهتره بگیم احمق تا مرد.
پول فرستادن خوبه، اما همش رو نفرست.
یک مقدارش رو برای خودت بزار.
ب- باشه!
اما باهاش چیکار کنم؟
پس بیا فردا برای خرید، یک سری به شهر درون قلعه بندازیم.
تو هم بیا.
خرید؟
دوتاتون رو میبرم.
خواهر لیلی، حالت خوبه؟
من که عالیم.
همه اعضای جوخه هوای من رو دارن.
آستا، درست همینجا بایست.
برا چی؟
تکون نخوریا.
جادوی آتش:
توپ...
No comments yet. Be the first to leave one.