نخستین 200 خط.
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
توی چشم هاشون نگاه نکنید
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
تا وقتی بمیرید اینجایید
نورِ خورشید، شدیده
اینجا مثل خود جهنمه
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
هنوز بیست سال مونده
من کار اشتباهی نکردم
،عیسی مسیح عزیز به دعام گوش بده
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
عیسی مسیحِ عزیز اهمیت نمیده
میدونم که زنم برام صبر میکنه
میدونم که منتظرم خواهد موند
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
همشون فراموشتون کردن
،وقتی من آزاد شم .دیگه مَنو نخواهید دید
دور میشم از این گرد و خاک
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
توی چشم هاشون نگاه نکنید
،چه قدر طول میکشه ای خدا
که اجازه بدی بمیرم؟
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
همیشه بَرده خواهید موند
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
شما روی قبرتون ایستادید
زندانیِ شماره ی 24601 رو بیارید
حبست تمومه و حالا به صورت مشروط آزادی
میدونی این یعنی چی؟ آره. یعنی دیگه آزادم -
نه
یعنی تا وقتی که بمیری این گذرنامه ی زردِ آزادی مشروط همراهته
تو یه دزدی من فقط یک قرص نان دزدیدم -
تو از یه خونه سرقت کردی
من فقط یه پنجره شکستم
بچه ی خواهرم داشت میمرد
داشتیم گرسنگی میکشیدیم دوباره گرسنگی خواهی کشید -
.مگر اينکه مفهوم قانون رو بفهمي
.مفهوم اون 19 سال رو ميدونم
!نوزده سال برده ی قانون
پنج سال، برای جرمی که مرتکب شدی
بقیش برای اینکه سعی کردی فرار کنی
آره 24601 اسمم هست ژان والژان -
و اسم منم هست ژاور
اسمم رو فراموش نکن
مَنو فراموش نکن
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
همیشه بَرده خواهید موند
پایین رو نگاه کنید پایین رو نگاه کنید
شما روی قبرتون ایستادید
آزادی از آنِ منه
زمین آرومه
وزشِ باد رو حس میکنم
دوباره نفس میکشم
و آسمون شفافه
دنیا در حال حرکته
از آبِ چشمه ها مینوشم
چه قدر مَزَشون خوبه
هرگز فراموش نمیکنم سال هایی رو که حروم شدن
اونا رو نمیبخشم برای کاری که کردن
گناهکارا اونا هستن تک تکشون
روزِ جدید شروع میشه و بذار ببینم
.این دنیای جدید چه چیزی برام داره
.باید بری پولِ امروزو بهت میدم و بعد باید بری
کاسه کوزتو جمع کن و برو پیِ کارِت
به من فقط نصفِ پولی که به بقیه میدی دادی
با این مقدار هیچی نمیتونم بخرم
از خونه ی من برو وگرنه یه مشت میزنم که نفهمی از کجا خوردی -
ما آدمای قانون مداری هستیم
به لطف خدا به لطف خدا -
حالا میدونم آزادی چه حسی داره
این زنجیر ها که هنوز به پاهام وصلَن
قانون هستن
این تیکه کاغدِ توی دستم
که توی هر شهری بیچارم میکنه
قانونه
،مثل یه سگِ ولگرد توی خیابون ها راه میرم
تبدیل شدم به خاک زیر پای مردم
بیاید داخل آقا مشخصه که خسته ای
و اینجا در شب خیلی سرده
با اینکه زندگی ما فقیرانه ست
چیزی که داریم رو با بقیه تقسیم میکنیم
شراب هست، برای سرحال شدنت
نان هست، برای نیرو بخشیدن بِهِت
تخت هست، برای استراحت تا صبح
استراحت از درد و استراحت از بیعدالتی
اون اجازه داد اونجا بمونم و غذاش رو باهام تقسیم کرد
قیمت نقره هایی که اونجا بود دو برابر پولیه که در اون نوزده سالِ ناامید کننده جمع کرده بودم
و با این حال به من اعتماد کرد
اون احمقِ پیر بهم اعتماد کرد
و در حقم خوبی کرد
منم همونطور که انتظار میرفت ازش تشکر کردم
اما وقتی شب شد و خونه ساکت بود بیدار شدم
نقره ها رو دزدیدم
و فرار کردممممم
داستانی که گفتی رو برای عالیجناب تعریف کن
بذار ببینیم تحت تاثیر قرار میگیره؟
"تو دیشب رو اینجا گذروندی"
"تو مهمونِ محترمِ جنابِ اسقف بودی"
"و بعد اسقف از روی لطف و بخششِ مسیحی"
"وقتی فهمید چه قدر سختی کشیدی"
"این نقره ها رو آورد و بهت هدیه داد"
درسته
ولی دوست من تو خیلی زود رفتی
مطمئنا یه چیزی رو فراموش کردی
فراموش کردی که اینا رو هم بهت دادم
میخوای بهترین هدایا رو جا بذاری؟
پس آقایون، میتونید آزادش کنید
چون که این مرد حقیقت رو گفته
ازتون برای انجام وظیفه تشکر میکنم
خداوند به همراهتون
اما این لحظه رو به خاطر بسپار برادرم
دیگه بیشتر به کارهایی که میخوای بکنی فکر کن
تو باید از این نقره ی گرانبها استفاده کنی
تا تبدیل به یه مردِ درستکار بشی
در محضر شهدا و قدوسین
توسط خون و شجاعتی که خرج شد
خداوند تو رو از تاریکی بیرون آورده
من روحِت رو برای
خداوند
نجات دادم
من چیکار کردم؟ یا مسیح. من چیکار کردم؟
تبدیل به یه دزد در شب و یه سگ فراری شدم
یعنی انقدر نزول کردم و انقدر برام دیر شده
که نمیتونم کاری کنم، به جز زار زدن از روی نفرت؟
گریه هایی در تاريکي که کسي صداش رو نميشنوه
حالا اینجا ایستادم و زمان درحال گذره
اگه راهی برای نجات وجود داره
من بیست سال پیش از دستش دادم
زندگی من جنگی بود که هیچ راهی برای پیروزی نداشت
اونا یه شماره بهم دادن و والژان رو کشتن
بهم زنجیر بستن و گذاشتن که بمیرم
فقط برای دزدیدن یه تیکه نون
با این حال چرا به اون مرد اجازه دادم
که روحم رو لمس کنه و بهم عشق ورزیدن رو یاد بده؟
اون با من مثل انسان های عادی رفتار کرد
اون به من اعتماد کرد مَنو برادر صدا زد
زندگیم رو به دست خدای بزرگ داد
چنین چیزی ممکنه؟
وقایع باعث شدن من از دنیا متنفر باشم
دنیایی که همیشه ازم متنفر بوده
"هرکی باهات کاری میکنه تلافیش کن"
"قلبت رو تبدیل به سنگ کن"
من بر اساس این عقاید زندگی کردم
اینا تنها چیزایی هستن
که میدونستم
لازم بود یه کلمه بگه تا برگردم
به زنجیر بسته شم دوباره برده بشم
اما به جاش آزادیم رو بهم تقدیم میکنه
خجالت رو مثل چاقویی در درونم حس میکنم
بهم گفت که من یه روح دارم
آخه از کجا میدونه؟
چه چیزی میتونه بیاد و زندگیم رو تغییر بده؟
راه دیگه ای برای
زندگی هست؟
دارم سعی میکنم
ولی شکست میخورم
و تاریکی داره نزدیک میشه
درحالی که به پوچی خیره شدم
خیره به گردابِ گناهام
حالا از اون دنیا فرار میکنم
از دنیای ژان والژان
ژان والژان دیگه وجود نداره
یه داستان جدید
باید شروع شه
"بینوایان"
با پایان هر روز، یک روز پیر تر میشی
و این تمام چیزیه که میتونی در باب زندگیِ فقرا بگی
زندگی سختیه، یه جنگه
و کسی چیزی برای بخشیدن به بقیه نداره
.مقاومت برای یک روز دیگه که چی بشه؟
یه روز کمتر برای زندگی کردن
در پایان هر روز بیشتر از دیروز سردت میشه
و لباست نمیتونه در برابرِ سرما ازت محافظت کنه
و افرادِ پولدار سریع رد میشن
اونا به گریه های بچه ها گوش نمیدن
و زمستون سریعاً داره نردیک میشه
آماده برای کشتنه
یه روز نزدیک تر به مرگ
در پایان هر روز یه روز جدید طلوع میکنه
و خورشید در صبح منتظر طلوع کردنه
مثل امواج دریا که به ماسه ها برخورد میکنن
مثل طوفانی که هر ثانیه ممکنه شروع به طغیان کنه
اینجا فقط گرسنگی وجود داره
چیزی جز گرسنگی و سختی نداریم
و هیچکس هیچ کمکی نمیکنه
در پایان روز
در آخر روز اگه کار نکرده باشید هیچ حقوقی نمیگیرید
با مفت خوری و تنبلی نمیتونید غذایی بخرید
توی خونه یه عالمه بچه هست
و شکم بچه ها باید سیر شه
و خوش شانسی که یه شغل داری
و با یکی روی تختی هی -
و ما شکرگزار هستیم
دقت کردید سر کارگر امروز چه قدر عصبانیه؟
با اون دهن بد بوش و دست های منحرفش
به خاطرِ اینه که فانتین کوچولو بهش پا نمیده
یه نگاه به شلوارش بکنید، میفهمید در چه حالیه
و رئیس، هیچوقت نمیدونه
که سر کارگر همیشه شهوتیه
اگه فانتین حواسش نباشه عاقبت بدی در انتظارشه
No comments yet. Be the first to leave one.