نخستین 200 خط.
درمانی دارید؟
مگر اینکه کسی با قدرت درونی سرد
می تونه به او در برابر آتشی که قلبش رو می سوزونه کمک کنه
زنده می مونه
نمی تونه همراهمون بیاد
فکر دیگه ای ندارم ؟
باید بریم
اگه بقیه از اتفاق امروز خبر دار بشن؟
می دونی چی میشه؟
قسم میخورم
امروز، تنها اومدم
برای درمان استاد یو اومدم
استاد جوان مثل همیشه خوب بودند
نمی دونم
چی بگم
نه چیزی دیدم نه شنیدم
اگه یه کلمه هم از طرف تو بشنوم خودت مرده بدون
بله
یو وی، راه خروج به مهمان نشون بدید
تو روخدا منو جا نزارید
منو ترک نکنید
یو چی ، این دختر به اتاق خواب من ببر
استاد جوان.
چینگ ار خیلی صدمه دیده
و هیچ کاری هم از دست کسی بر نمیاد
الان زندگیش تو دستان منه
بله
استاد،حتما می فهمم قضیه چی و بوده
کی مار فرستاده به اتاقش ؟
مهم نیست چطوری
نگران کارهای سلطنتی هم نباشید
با استفاده از این فرصت
جواهر برف سگی مال من میشه
استاد
ممکنه خودتون هم صدمه ببینید
این سرمای شدید
شما نمی توانید خودتون تنهایی انجام بدینش
فقط همین کار از دستم بر میاد
نگهبانی از چشم خدا وظیفه منه برای همین کار بدنیاآمدم
ایمنی شما
ایمنی از نظر خدا
نمی تونم بی تفاوت باشم
برای زنده موندن باید همیشه جنگید
در اوج ناامیدی
شایسته فرصت دیگری
اگه اینکار کنید دیگه جزو سربازهای شما قرار نمی گیره
دستور همینه
بله
بگو
من به استاد یو قول دادم که
با هیچکس در مورد وضعیتش صحبت نکنم
در غیر این صورت
استاد یو من را مجازات می کنند
خوب. حالا حقیقت رو به من بگو
باشه میگم
استاد یو توسط یک مار گزیده شده
من به او دارو دادم
و بعدش از اونجا بیرون اومدم
فقط همینو میدونم
مطمئنی که حقیقت همینه؟
البته. البته
تو دیگه
برام فایده ای نداری
گاهی اوقات، کشتن مردم می تونه
بهم کمک کنه تا درد و رنج رو به طور موقت فراموش کنم
من دارم بهت «فراست نوا» رو آموزش میدم
قدرت عظیم درونی
که در حال حاضر تو نمی تونی کنترلش کنی
به یاد داشته باش که من اونو همراه با
اندام های داخلی قلب بهت آموزش میدم
مهارت های خودت را هر روز بسنج
استاد ، حالتون خوبه؟
استاد
کور شدم
استاد جوان، شما چرا خودتون رو به خطر انداختین ؟
این موقتیه
اون فقط یک خدمتکاره
تو هنوز هم فکر می کنی که او فقط یک خدمتکاره؟
او فوق العاده است
و استعدادها و پتانسیل های او
به شدت قابل محسوس
و منطبق است
به همین خاطر
او درست مثل جین ژو است
آنها هر دو به احتمال زیاد مظنون هستند
و همینطور شیوکی
او مغز متفکر پشت این قضیه باید باشه
شاید بیگناه باشه
به همین دلیل شما چینگ آر رو نجات دادید
که مظنون رو پیدا کنی
فشار آوردن به آنها سختر از اونی بود که فکر می کردم است.
بزارید جین ژو باهاش مقابله کنه
ببینیم که کدوم یکی از آنها
می تونه دیگری رو کنار بزنه
بله قربان
شیوبا
!حقیقت داره که آوردن مارها کار تو بوده؟
چرا اینقدر احمقی؟ چرا این کار را انجام دادی؟
من باید انتقام برادر لین خی رو می گرفتم
بنظر میرسه که هم تو و هم خواهر ششم اینو فراموش کردین
اما من یادم نرفته
گوش بده.
تنها یک راه برای زنده موندنت وجود داره
که خواهر ششم بخاطر
همه اینکارا سرزنش بشه
نه
چرا؟
این او بود که همیشه می خواست انتقام بگیره
اما تو اینکاروانجام دادی
تو مسولیتشو قبول میکنی؟
قبول می کنم
من نمی تونم.خواهر ششم بیگناهه
گوش بده. خواهر هفتم
خواهر ششم،خواهر واقعی ما نیست
ما خواهر واقعی و
از اصل و نسب جینگ هستیم
درک کن
من دوست ندارم اینطوری از پیشت برم
اما تو دختر من هستی
دیر یا زودباید باهاش روبیرو بشی
و همینطور دوست دارم روزی برسه که
بتونی از خودت محافظت کنی
به یاد داشته باش. مهم نیست که چقدر زندگی سخت است
حتی اگه با ذلت زندگی کنی
برای زنده موندن باید قوی باشی
فقط در اونصورت
می تونی یک آینده داشته باشی
استاد یو
من دیدم که یک مار شمارو نیش زد
من انتخاب دیگه ای نداشتم
اما شما صدمه دیدین
استاد یو، لطفا منو ببخش
فکر می کنم تو می خواهی منو به قتل برسونی
اما ظاهرا یو چی
ذهنتون رو تغییر داده است
برای همین بود که تو منونجات دادی، درسته؟
استاد یو
فقط می خواستم شمارو نجات بدم که بخیر گذشت
پس میشه منو از اشتباه دربیاری؟
هنوزم فکر می کنم که تو توانایی کشتن منو نداشتی
پس هروقت که تونستی
حتما منو میکشی
و انتقام برادرتو میگیری
این طور نیست؟
باور کنید اینطور نیست، ارباب جوان
من می دانم که شما
اشراف کامی و گسترده به مسائل دارید
لطفا به من اعتماد کنید؟
من نمیدونم چی تو ذهن تو می گذره
کسی اینجا هست
از چینگ آر بازجویی کنید
بله قربان
چه اتفاقی برای چشماش افتاده؟
به من بگویید،کار کی بوده؟
استاد
من می دونم همه اینکارا
کار چینگ آر بوده
دلیلی هم داری ؟
چون تو می دونی که مار جرات نزدیک شدن به آتش رو نداره
و فقط تو می تونی
در حالیکه با مار احاطه شدی، آرام باقی بمونی
بجز تو کی می تونه باشه؟
چه دلیل مسخره ای
خواهر جین ژو
منظورت اینه که
من قاتلم
چون جون استاد رو نجات دادم؟
بزار ازتون چیزی بپرسم
که آیا نیت واقعی من
کشتن استاد بود یا نجات دادنش؟
خفه شو
به طور کلی، زنان از مارها می ترسند
چرا تو اینقدر متفاوت هستی؟
استاد ، من یک شاهزاده خانم یا اشراف زاده نیستم
من یک دختر معمولیم
استاد جوان
من برای سال های زیاد در مراتع کار کرده ام
در صورت نیاز حتی می تونم موش بخورم
چه برسه به ترس از مارها
و این یعنی اینکه
خواهرانت هم از مارها نمی ترسند؟
شیوبا و شیوکی رو به اینجا بیارید
خواهر ششم
خواهرای من هیچ ربطی به اینموضوع ندارند
چرا آنها رو گرفتین؟
شیائوکی
تو در اطراف حیاط استاد می گشتی
حقیقت را بگو. آیا تو مارها رو آوردی؟
این هیچ ربطی به خواهر هفتم نداره
... این
من بودم
خودم تنهایی انجام دادمش
خواهر ششم بی گناهه
چینگ آر
خواهرت اعتراف کرد
استاد جوان،
شیائو کی اخیرا
کارهاش غیر عادی و مشکوک بوده
معلومه که او می خواسته با استفاده از مارها شما را بکشند
شیائوکی
No comments yet. Be the first to leave one.