نخستین 168 خط.
www . AnimeSubtitle . ir | instagram.com/animesubtitle.ir | t.me/animesubtitle
روستای کارنه، یک بار دیگر
هم اکنون، سیاستِ آیندهی نازاریک را به شور میگذاریم.
ناظر و سرپرست محافظین نازاریک، آلبدو.
و همچنین، استراتژیستِ بزرگِ نازاریک، دمیورگوس.
-بله. -بله.
حالا که تصمیمات و نقشههای ابتداییام درحال اجرا است،
به همه بگو که درمورد قدمهای بعدی نازاریک به سوی آینده چه افکاری در سر داری.
به بقیه هم این اجازه را میدهم که با بالابردن دستشان، نظرات خود را بگویند.
خب حالا، دمیورگوس،
شرایط فعلی را با زبانی که به راحتی برای دیگران قابل فهم باشد توضیح بده.
با رفتاری که نازاریک در مقابل پادشاهی صورت داده شروع کن
اطاعت میشود.
بهاین ترتیب هم میتونم
از فکرِ دمیورگوس باخبر بشم، هم اینکه وانمود کنم از قبل میدونستم.
به هرحال، تو اینچیزها خیلی تازهکار هستم.
اولین چیزی که باید بهش توجه کنیم بقای نازاریکـه.
بعد هم باید اسم و رسمِ آینز اُول گون رو تو کل دنیا تو دهن مردم بندازم.
خب، با این کار امیدوارم بتونم دوستان و افرادی که
شاید به اینجا رسیده باشن رو پیدا کنم.
پس بهتره جزءِ اولویتهای بعدی من باشه...
درضمن، باید نازاریک رو تقویت و اطلاعاتِ بیشتری کسب کنیم...
دوستان.
به لطفِ گروهِ ماره، توانستیم تا
تمامی رهبرانِهشتانگشت را مطیع و تحت امر خود درآوریم.
و هماکنون، نازاریک کنترل کاملی بر دنیای مردگانِ سرزمین ری-استیز دارد.
و بدینسان، قدمهای مستحکمی برای رسیدن به هدف غایی آینز-ساما
که سلطه بر دنیاست، برداشته ایم.
هیچ نفهمی بین ما نیست که این هدف را نفهمیده باشد
هه؟
سلطه و تسخیر کل دنیا؟!
اصلا کی چنین تصمیمی گرفتیم که من خبر ندارم؟!
نه، باید آروم باشم.
اگه بفهمن فقط من بودم که هیچ خبری ازش نداشتم، چه خاکی به سرم بریزم؟
وایسا بینم.
حالا که دارم ریشِ نداشتهم رو میخارونم، میبینم که تسخیر دنیا، فکر چندان بدی هم نیستها!
چه اسمم خوب در بره و چه بد، شهرتام به همه جا میرسه.
ولی اگه دوستهام بفهمن چی میشه...
خوب، هروقت پیداشون شد،
یه جوری از دلشون در میارم که نتونستم نازاریک رو به درستی هدایت کنم...
هوم؟
یـ یادت بود.
البته که به یادم بود.
بنده، دمیورگوس، مگر میتوانم کلمه و یا جملهای که فرموده باشید از یاد ببرم؟
که اینطور. پس همون موقع که قبلا گفته بودم آره؟
دقیقا همان موقع!
همون زمان دیگه...
دقیقا همون زمان!
آخه کی گفتم؟!
که اینطور. خیلی ازین بابت خرسندیم، دمیورگوس.
خیلی ممنونم.
هرچند، سلطه و تسخیر دنیا امری بسیار سخت و دشوارـه.
همانطور که میفرمایید.
خب... به نظرت باید به چه صورت عمل کنیم؟
این بندهی حقیر پیشنهاد می کنه که وجودِ نازاریک رو به عموم اعلام کنیم.
چون افرادی که شالتیر رو کنترل میکردن همچنان پشت پرده درحال انجام فعالیت هستند،
باقی موندن تو سایهها میتونه به ضررمون تمام بشه.
بنده هم موافقم.
دیگه ضرورتی وجود نداره تا برای شکارشون، فقط افراد خاص و اندکی رو ارسال کنیم.
هوم، فکر بسیار فریبندهای است.
پس با کنترل کردنِ کشور از پسِ سایهها، میخواستی
که کشور، نازاریک رو به عنوان یک سازمان به رسمیت بشناسه.
ولی این فکر که به کشوری بپیوندیم و تحت امر اش خدمت کنیم، غیر قابل پذیرشـه
برای من هم همینطورـه.
شرایط فعلی اون سرزمین کاملا ناخوشاینده.
ولی نه برای یک نفر.
همچنین، خدمت به کشوری دیگر میتونه حرکاتمون رو محدود کنه.
اگر افرادی که شالتیر رو کنترل میکردند جزئی از یه سازمان باشند،
میتونن از چنین موقعیتی به ضرر ما بهره ببرند.
بنابراین، آینز-ساما،
بنده پیشنهاد میکنم که کشورِ خودمون رو به عنوان، مقبرهی بزرگ نازاریک بنا کنیم.
محض اطلاعتون باید عرض کنم که
از همان ابتدا، آینز-ساما در فکر و پیاده سازی این ایده و نقشه بودهاند.
چــــــــــــــی؟!
البته، بندهی حقیری مثل من
هرگز توانایی درک نقشههای کسی که تجسمِ خِرَد و دانش است را ندارد.
در بهترین حالت، تنها لایههای بیرونی آن خرد را میتوانم درک کنم.
نـ نه. همانطور که از استراتژیستِ شماره یکِ نازاریک انتظار میرفت.
همین که از نقشههای من باخبر هستی باعث شگفِ منـه، دمیورگوس.
هرکسی که تابحال چشم به رفتار و اعمال شما دوخته باشه به راحتی متوجه قضیه خواهد شد.
درسته. مثل همون حرکتِ من...
بله، همینطوره.
و اون حرکت قبلیاش.
درسته همینه!
بازم؟ کدوم حرکت دِ لامذهب؟!
خب، دمیورگوس. کدامین کار به نظرت مهمترین حرکتم بود؟
به نظرم دهکدهی کارنه باید بوده باشد.
درسته. قدم مثبتی برای ما بود.
با همهی احترام، آن دهکده را شما شخصا به زانو درآوردید.
باید هم قدم مثبتی برای ما میبود.
دهکدهی آدمها؟
ا-اصلا نمی دونستم که...
از بین بردنِ آدمها برای ایشون به سادگی ممکن بود.
اما آینز-ساما ترجیح دادن تا در صلح و آرامش به آنها فرمان براند.
یعنی اینکه، آینز-ساما از قبل در فکر سلطه و تسخیر دنیا بودند
و از آن روستا، برای امتحان و آزمایش نظریهشون بهره بردند.
انری-سان، نفیریا-سان هنوز خوابه؟
نمیدونم. فکر کنم دیشب تا دیروقت داشت کار میکرد.
هوا امروز چقدر خوبه، نه؟
امروز صبحانه چی داریم؟
به لطف شما، کایجالی-سان، تونستیم گوشت به دست بیاریم،
برای همین هم تلاشم رو کردم تا یه سوپ خوشمزه درست کنم!
چه ماهیچهای!
نـ نه بابا انقدرم نیست.
نه، جدی میگم، خیلی ورزیدهتر و خوشتراش شده هیکلِ نازتون.
صبح بخیر انری.
صبح بخیر کدخدا!
صبح بخیر. گوبلین-سان هم انگار کبکاش داره خروس میخونه.
بله. امروز هم تو مزرعه میترکونیم.
خدا خیرتون بده با این کمک.
خیلی از شما و باقی گولینها ممنونیم.
اگه شماها سر نمیرسیدین، سرآخر مجبور میشدیم این روستا رو ول کنیم به امون خدا و بریم.
میدونستم، هنوز نیروی کمکی نیاز داریم، درسته؟
خب آره، همون چندتا روستایی که جون سالم به در بردن، به اینجا نقل مکان کردن، ولی
خیلی مونده که از کمک بینیاز بشیم.
تنها کسی که از شهر به اینجا نقل مکان کرده همون ماجراجوی سابق، بوریتا-سانـه، درسته؟
آدمهای دیوونهی کمی پیدا میشن که بخوان به چنین جای خطرناکی بیان.
چی داری میگی، عزیز دلم؟
نمیخواد حالا انرژی منفی بدی.
ولی آخه...
مامور جدید دولتی که اومد به ما قول داد تا یه مدت، خبری از مالیاتهای سنگین نباشه.
تازه به ما گفتن که از انجام خدمات کشوری و اجتماعی هم معافیم.
فرصت رو غنیمت شمرده و حسابی خودمون رو دوباره میسازیم.
آره همینه. مطمئنم بالاخره آدمهایی رو پیدا میکنیم که بخوان به اینجا نقل مکان کنن!
ماهم همهی تلاشمون رو میکنیم!
درسته. گون-ساما جونمون رو نجات داد.
باید زنده بمونیم و لطفاش رو جبران کنیم، گرچه خیلی کم و ناچیز به نظر برسه.
بله. من تا همیشه شکرگزار گون-ساما هستم.
چه بوی بدی میاد نه؟
آره.
نفریا، صبحانه آماده هست. لطفا با مادربزرگت بیا سر میز.
صبح بخیر انری.
خیلی باحاله انری.
چـ چی شد،نفریا؟
ببین چی شد! بالاخره موفق به ساخت یه معجون جدید شدم!
معرکه است!
من همهی محلولها و گیاهان دارویی که دستم بود رو قاطی کرم
بعدش معجون به رنگ بنفش در اومد!
خیلی خب!
لطفا همینجا بس کنین.
انگار این داداشمون کلا هوش و حواسش رو از دست داده.
خانومجان، چرا نمیری و این جوون رو به من نمیسپری؟
آنچنان آبِ سردی بهش بزنم که هوشش بیاد سرجاش، بعد میارم خدمتتون.
اشکال نداره؟
نه اصلا!
پس، با اجازه ما رفتیم.
چیکار داری میکنی؟
داداش، مگه تو عاشق اون خانومه نیستی؟
پس به جای تعریف از داروهات، یه خرده به خودش توجه کن.
همهی سعیم رو میکنم.
سعی کردن دیگه کافی نیست.
چرا از جذبهی قوای جسمیت استفاده نمیکنی؟
والا یه نگاه به من بکنی، متوجه میشی گوشت تو تنم ندارم...
داداشت اینجا برگ چغندر که نیست.
وقتی اینشکلی فیگور گرفتم، یعنی وقتش شده تا تو کارت رو شروع کنی!
حواست باشه طوری حرف بزنی و رفتار کنی که خانومه رو یکدل نه صد دل عاشق خودت کنی.
همین فیگور ور میگیرم. همین یکی!
اگه ببینم باید تلاشت رو بیشتر کنی، این فیگور رو بعدش میگیرم!
بعدش این! و بعدشم این! حالا اینیکی! بعدشم اینجوری!
انری-ساما باید عروسِ من باشه!
هوی، مگه قول ندادیم رو انری-ساما حرکتی نزنیم؟!
آره. فکر نکن چشم ما رو دور دیدیها!
معلومه دیگه. به عنوان یه رهبر، من باید خانومه رو بگیرم!
الکی زر نزن جگوم! حالا یه ذره زورت از ماها بیشتره ها!
آره! آره! زر نزن!
وای، بازم جگوم-سان و بقیه شروع کردن...
پودر یاقوتی... بالهای جادو...
خردهچوب درخت زبانگنجشک... مخلوط شیری... شـ یـ....
No comments yet. Be the first to leave one.