نخستین 200 خط.
حرفه اي ترين مرجع زيرنويس فارسي
کاش میتونستم دختره رو هم بیارم.
ولی دوستانِ جادوگرش فراری اش دادن.
من به عالیجناب خبر میدم.
لطفاً اینم بگید که دوست دارم هرچه زودتر ببینمشون.
اینم به وقتش.
زمان زودگذره
و سانته ی عزیز، ما فقط میتونیم باهاش کنار بیایم.
صبور باش.
منتظر میمونم
اما زیادی صبور بودم.
هیچ وقت توی قایم موشک خوب نبودی.
اون کتابه چیه؟ راجع به چی حرف میزنین؟
برای کسی که به ما باور نداره، زیادی سوال میپرسی.
به اندازه کافی میدونم چی درسته و به چی باور داشته باشم.
برعکس من بهت میگم چی درست نیست.
تو در این چند سالی که توی رُم گذروندی
تنها چیزی که اهمیت داره رو فراموش کردی
خانواده ات رو.
من به خانواده ام بیشتر از خودم اهمیت میدم.
ولی اون دختره واست مهم تره.
تو هیچی راجع بهش نمیدونی
اینکه از چه کار هایی برمیاد.
اون یه جادوگره پیترو.
- یه جادوگر! - خسته شدم از بَس اینو شنیدم چزاریا.
حتی از تو.
قبلاً من و تو...
حتی بدون حرف زدن، خوب همدیگه رو میفهمیدیم.
اون موقع ها تو به حرفم شک نداشتی.
ماه در موقعیت قرار گرفته.
وقتشه با خواهرمون آنتالیا خداحافظی کنیم.
اون زن کیه؟
باز مریض میشی و پَس میافتی.
- من خوبم. - بذار ببرمت به اتاقت.
والنته.
- اون زن... - خودم میگم.
اون زن مادرمونه.
اون و مادربزرگ مون، یک شخص هستن.
آده. این برادرت والنته است.
تو کی هستی؟
اسمم ناتالیا است.
مادربزرگت ام.
کسی که اون همه سال فکر میکردیم مادربزرگ مونه
درواقع مادرمون بوده. اون یه جادوگره.
من فکر میکردم اون مُرده.
سعی میکردم به یادش بیارم
تصورش کنم.
درحالیکه اون همیشه بودش
کنار من.
منم فکر میکردم اون مُرده.
ولی الآن واقعاً مُرده.
هرکاری بتونم میکنم تا دست از سَرت بردارن.
یه جوری پدرم رو آروم و وادار میکنم که منطقی فکر کنه.
نفرتِ اون از قصد و نیتِ خیرِ تو، بزرگتره.
درد و عذاب اونو کور کرده
به خودش دروغ میگه.
ولی من و تو هیچوقت به هم دروغ نمیگیم.
هرچی باشه
حتی دردناک ترین حقیقت هم که باشه دروغی بینِ من و تو نخواهد بود.
هرگز.
بیا عهد کنیم.
من قول میدم.
صدام رو میشنوی؟
اونو گرفتن.
بیا نجاتم بده، میخوان منو بکشن!
بیا نجاتم بده!
اون میگه که عاشقمه و هرگز از هم جدا نمیشیم.
ولی میترسم به محض اینکه بفهمه من واقعاً کی هستم، دیگه هرگز نبینمش.
سخته که عاشق کسی باشی و خودِ واقعی ات رو ازش پنهون کنی.
اگه کسی که هستی باعث جدا شدن تون میشه پس شاید بهتره همینطور بمونه.
ولی این که عشق نیست.
فکر میکنم اسپیرتو میخواد باهاشون بشه.
و نمیدونم اگه حقیقت رو بهش نگم چجوری میتونم قانع اش کنم که اینکار چقدر اشتباهه.
حقیقت.
به پیترو قسم خوردم که هیچ وقت دروغی بین مون نباشه.
و درست در لحظه ای که عهد کردم...
بهش دروغ گفتم.
چی فکرت رو مشغول کرده پسرم؟
هیچی.
چرت و پرت.
خوشحال میشم اگه پسرم این چرت و پرتاشو با من درمیون بذاره!
بیرون که نمیتونم برم
پس باید یه جوری خودمو مشغول کنم.
راجع به یه دختره.
باید فکرشو میکردم.
عاشقش شدی؟
این پیچیده است مادر.
فراتر از این حرفاست.
ولی عشق همیشه فراتر از این چیزاست
همیشه.
و اگه عشق واقعیه، همیشه خواهی دونست که چجوری تصمیمِ درست رو بگیری.
آنتالیا قویترینِ مون بود. چجوری میتونیم بدون اون، دوام بیاریم؟
- نگران نباش، آده بهمون کمک میکنه. - چجوری؟
- اون جوَونه، به خطرمون میندازه. - میدونم.
افتادنِ کتاب دست بناندانتی ها هم تقصیر اونه.
مهم اینه که خواهرانِ دیگه ای رو پیدا کنیم قبل از اینکه اونا پیداشون کنن.
اونا میخوان بهم آسیب بزنن! خواهش میکنم کمکم کن!
به من گوش کن.
تو باید هرچه زودتر بیای. میخوان بهم صدمه بزنن!
میخوان بهم آسیب بزنن!
بهم گوش بده.
آده.
کسی اونجاست.
کجا؟ منظورت چیه؟
شاید بخاطر مشغله فکری ام باشه، بهتره برم بخوابم.
همش توی ذهنم بود، شب و روز.
ذهنم رو درگیر کرده. یه معما است.
ولی حالا میدونم راجع بهش چیکار کنم.
راجع به چی؟
خیلی آسون بود.
- با من ازدواج کن آده. - تو دیوانه ای!
بهش فکر کن
تر.جمه و زير.نويس توسط اي سابتايتل
همه چی حل میشه.
پدرم دیگه دنبالت نمیکنه چون عضوی از خانواده میشی.
توی روستا هم دیگه کسی فکر نمیکنه تو یه جادوگری.
- دیگه خطر کُشته شدن ات از بین میره. - اونا نظرشونو عوض نمیکنن.
چرا نه؟
زندگی ـه خودت نابود میشه. درنهایت ازم متنفر میشی.
زندگی من خراب میشه اگه تو قبول نکنی.
راستش انتظار داشتم مستقیم و بدون مکث بگی "بله"!
ولی حالا که جواب دادن اینقدر سخته...
صبر کن، نمیشه حداقل یه روز وقت بدی بهش فکر کنم؟
بهت گفتم کلی دختر توی "سرا" هستن که از خداشونه برم خواستگاری شون.
خب پس منم مانع ات نمیشم.
- فقط همین؟ - چه متکبر و بی پروا.
من هنوز قانع نشدم که آیا مایلم بقیه ی عمرم رو باهات صرف کنم یا نه.
خب بذار ببینیم میتونم قانع ات کنم یا نه.
بیا نجاتم بده. من اینجام.
شنیدی؟
چی رو؟
یه کسی اونجاست. یه زن.
صدای باده.
بهتره برگردی تا پدرت نفهمیده از خونه زدی بیرون.
فردا همون ساعت همیشگی برمیگردم واسه شنیدنِ جواب ات
هرچی که باشه.
نه!
خواهش میکنم، نکن! نه!
کمک!
بیا کمکم کن.
صدامو میشنوی؟ کمکم کن!
کمکم کن!
دارم میمیرم! بیا پیشم!
نجاتم بده! گوش کن! بهت نیاز دارم!
بیا نجاتم بده!
به من گوش بده!
باید از خودت محافظت کنی دخترم. نه در برابر اونا، بلکه در برابر عشق.
مادر؟
عشق یه کَلکه، دخترم.
تو هم که متخصص دوز و کلک هستی، نه؟
من مجبور بودم، ولی تو آماده نبودی.
آماده برای چی؟
به موقعش میفهمی.
کِی؟ بهم بگو چه خبره!
این سرنوشتته آده.
میتونه باهات حرف بزنه
بهش گوش بده
تا محقق بشه.
صبر کن! درست توضیح بده. نمیفهمم.
مادر!
یه سری...
صدا هست.
صدای چند تا زن که صدام میزنن.
بعد یکهو مادرم ظاهر شد
روح اش بود.
- باید به تبه بگی. - نمیخوام اینجوری باشم.
فکر نمیکنم کاری بتونی بکنی.
دنیام زیر و رو شده و هرچی که بهش باور داشتم دیگه برام قابل فهم نیست.
باید به ما باور داشته باشی آده.
ما همدیگه رو نجات دادیم.
مراقبِ همدیگه هستیم و از همدیگه محافظت میکنیم.
ما از چیزی که مردم فکر میکنن، قوی تر هستیم.
این ما هستیم که قصه مون رو مینویسیم نه اونایی که بهمون میگن جادوگر.
ولی این چیزیه که شما هستین.
آره تو هم هستی.
همه مون هستیم.
تو هم همینطور.
اگه بخوای خودتو از چشمِ اونایی که از ما نفرت دارن نگاه کنی
پس همیشه یک جادوگر خواهی بود
و نه خودِ واقعی ات.
تو دیگه تنها نیستی آده.
ممکن بود کسی رو به کشتن بدی، اینو میدونی؟
آره میدونم.
اگه کمان رو میخواستی، میتونستی بگی.
بهت میدادمش، نیاز نبود بدزدیش.
- باد جابهجا اش کرده. - نه بابا.
پس کارِ باد ـه.
و شاید...
بهتر باشه زِه رو محکمتر بکشی.
نیازی به توصیهات ندارم.
بیا پیشم، من ترسیده ام. نمیتونم تکون بخورم.
صدام رو میشنوی؟
- بیا نجاتم بده! - آده چی شده؟
همه جام درد میکنه! بیا نجاتم بده!
تشنهامه.
- بسه، خواهش میکنم بسه! - کمک! من تشنهامه!
لطفاً یه کار کن متوقف بشه!
اون چی میگه؟
- نجاتم بده! - چی متوقف بشه؟
No comments yet. Be the first to leave one.