نخستین 200 خط.
داری منو کجا میبری؟ من کجام؟
- نمیدونم. چشمای منم بستهست. - دیویس!
- شوخی کردم. دیگه تقریباً رسیدیم. - تقریباً کجا؟
تو خیلی دیوونهای!
رسیدیم.
این چیه؟
- با من ازدواج میکنی؟ - چی؟
بکی، من از کلاس نهم عاشقت بودم. با من ازدواج کن.
تو این خونه رو خریدی؟
خریدمش؟ من یه معمارم!
من طراحیش کردم! خودم ساختمش!
تو این خونه رو... برای من ساختی؟
برای ما.
- تو خیلی دیوونهای! - و تو خیلی عاقلی. این عالیه!
این شبیه صحنهای از یه قصهی پریانه.
خب، قبول میکنی؟
نه.
من حالا این ساختمان رو به شهر بزرگ بوستون تقدیم میکنم.
براوو (آفرین).
- تبریک میگم. - ممنونم، خیلی ممنون.
خیلی متشکرم.
ممنونم، فرانک.
آقایان، به "بوداپست" خوش آمدید.
بنوشید. همگی، شامپاین بیشتر!
به بوداپست خوش آمدید. خیلی وقت بود شما رو ندیده بودم.
به بوداپست خوش آمدید. حسابی خوش بگذره.
آه، آقای موزبی، به کافه بوداپست خوش آمدید.
من هنوزم فکر میکنم این یه ساختمانِ کسلکنندهست، هر جوری که بهش نگاه کنی.
بهترین نکتهی این ساختمان رو میشه در دو کلمه گفت: "ساعاتِ حقالزحمه".
- اما از انجام دادنش لذت بردی؟ - اون جزوِ ملاکها نبود.
- اوه! اوه! - باشه، باشه.
- اهل کجایی؟ - هان؟
اهل کجایی؟
- اهل مجارستانی؟ - بله، مجارستان.
- میخواد بدونه انگلیسی بلدی حرف بزنی یا نه. - هان؟
گفت: "قلقلکی هستی؟ تنبیه بدنی دوست داری؟"
مارتی!
"گوئن" رو باید گوئن صدا کنی.
برو، برو، برو. کار، کار، کار.
از مهمونی لذت ببرید آقایان. خوش بگذره.
- ازت خوشش اومد. - داری در مورد چی حرف میزنی؟
میتونست ازت خوشش بیاد. فقط باید پاپیش بذاری، دیویس.
- سلام دیویس. - سلام آقای کالوین.
رابطه با بکی تموم شده. مالِ ماهها پیش بود.
- باید یه راهی برای فراتر رفتن پیدا کنی. - آره، اما چطوری؟
- برو سراغِ رابطه. - مارتی، تو حالبهمزنترین دوستِ منی.
دنیس چطوره؟ پاتریشیا چی؟
- میدونم که بدجور روت کراش داشت. - کراش چیه دیگه؟
موزبی، ساعت ۱۱ (سمت چپ).
سلام آقای موزبی. برای یه کارِ زیبای دیگه بهتون تبریک میگم.
- ممنونم مارتی. همه حق دارن احساس غرور کنن.
کاملاً درسته.
نمیدونم بخاطرِ اثرِ شامپاین هست یا نه، اما میخوام بگم،
رهبریِ شما الهامبخشِ همهی ما توی این پروژه بود.
- امیدوارم باعث خجالتتون نشده باشم. - اصلاً اینطور نیست.
آقای موزبی، تبریک میگم. کارِ خیلی خوبی بود.
چارلی، ممنونم.
نمیدونم دیویس رو از شرکت میشناسید یا نه؟
دیویس.
آقای موزبی... خب، ساختمان...
واو! اونجاست (ساخته شده).
بله؟
اِم، اون ساختمانِ بانکِ بوستون رو یادته که سالها پیش طراحی کردی؟
من ساعتها توی پیادهرو ایستادم و اون سازه رو با تمام وجود تماشا کردم.
- هنوزم برام غافلگیرکنندهست. - ممنونم دیویس.
فکر نمیکنید باید دنبالِ اونجور خلاقیتها باشیم...
به جای اینکه مدام همین طرحها رو تکرار کنیم،
این معماریهای کپیپِیستی و تکراری؟
فکر نمیکنید فقط داریم درجا میزنیم؟
ما بزرگترین شرکتِ معماریِ نیوانگلند هستیم.
ظاهراً بعضیها از کاری که ما انجام میدیم خوششون میآد.
دیوونه شدی؟
چرا نزدی توی دهنش و بهش نگفتی که بچههای زشتی داره؟
فکر کردم از یه دیدگاهِ تازه استقبال میکنه.
چرا باید همچین فکری کنی؟ اون رئیسه!
اگه میتونستم یه دکترِ خوب پیدا کنم، لبهام رو به ماتیاش میدوختم (پاچهخواری).
ما با هم فرق داریم.
- بله. دوشنبه که بیاد، من هنوز سرِ کارم هستم.
سلام، آقای سیمپسون.
گوئن هستی، بله؟ گوئنِ زیبایِ مجارستانی رو یادمه...
که اصلاً انگلیسی بلد نبود.
اون یه طرح از یه حلقه نامزدیه،
که خودم طراحیش کردم و حتی ساختمش.
اما، در مورد حلقههای نامزدی، معلوم شد که یه کوچولو، میدونی،
برای اون خانم "بزرگ" بود.
نظرت چیه گوئن؟ "کِی" (Gwhen) تعطیل میشی...
و "کجا" (Gwhere) میتونیم "بریم" (Gwo)؟
- اوه خدای من. - شب بخیر وروجک.
- شب بخیر. - من فردا صبح زود میام برای باز کردن مغازه.
- اوه، واقعاً؟ - پس میتونم بخوابم.
- اوه، عاشقتم. - قابلی نداشت.
خداحافظ.
- هی بچهها! - هی گوئن.
زود باشین، بجنبین. بریم خونه.
تاکسی!
شب بخیر هاویِ کوچولو.
هی، تو منو گول زدی.
چرا وانمود میکردی که مجارستانی هستی؟
- فضا سازی (ایجاد اتمسفر). - فضا سازی، آره. ولی بازم منو گول زدی.
- من گولت نزدم. فریبِت دادم. - فرقش چیه؟
- قصد و نیت. - قصد و نیت؟
- تو دانشجوی حقوقی یا یه چیزی شبیه این؟ - هی!
درست حدس زدم؟ دانشجوی حقوقی؟ کدوم دانشگاه میری؟
منظورت این نیست که "کجا" (Gwhere) دانشگاه میرم؟
اعتراف میکنم، یه کم خودبزرگبین بودم.
آره، وقتی که فکر میکردی من فقط یه پیشخدمتم.
- متاسفم. معذرت میخوام. - من دانشجوی حقوق نیستم.
پس چرا بهم گفتی دانشجوی حقوقی؟
من نگفتم. تو به من گفتی که دانشجوی حقوقم. من فقط گفتم که دانشجوی حقوق نیستم.
گوش کن!
گوش کن، میشه... میشه یه جایی بریم؟
- یه قهوهای چیزی بخوریم؟ - نه، واقعاً باید برم خونه.
بیا با تاکسیِ من بریم. میرسونمت.
خیلی ممنون، ولی راهم خیلی نزدیکه.
پیاده همراهت میام. یه کم هوا لازم دارم.
باشه.
شهرهای زیادی هست که میخوام قبل از مرگم توشون زندگی کنم،
و بوستون هم یکی از اونا بود.
نیویورک هم هست، که از اونجا اومدم اینجا.
قبل از اون سیاتل، سانفرانسیسکو، سانتافه، نیواورلئان،
- و آکرون بود. - آکرون؟
آره، خب... یه جورایی تو مسیرم بود دیگه.
اما چون اونجا زندگی کردم حسابش میکنم.
قبل از اون هم تولدو بود، جایی که بزرگ شدم.
- خدای من، من تا حالا هیچجا زندگی نکردم. - چطور ممکنه هیچجا زندگی نکرده باشی؟
خب، فقط همینجا و دابز میل.
اونجا بزرگ شدم. حدود ۵۰ مایلیِ اینجاست.
از اون شهرهاییه که دور خونههاش حصارهای سفید داره،
با یه مناره کلیسا، و یه میدون اصلی شهر،
و صبحانههایِ پنکیکِ آتشنشانیِ معروفش.
همهی بچهها با هم بزرگ شدن.
و همه تو رو میشناسن، میفهمی چی میگم؟
- البته. پس اون دختره هم مال همونجاست؟ - کی؟
همون دختری که فکر میکرد اون خونه واسه انگشتش زیادی بزرگه.
اوه، بکی. نه، نه، اون تموم شده.
شرط میبندم هنوزم عکسش رو تو کیف پولت داری.
- بیخیال شو. دست نزن به... - بیخیال، بذار ببینمش.
هی، داشتی منو میانداختی تو آب.
- کی به عکسای توی کیف پول اهمیت میده؟ - ممکنه بخاطر این کار بری زندان.
نه، این عکسِ کلاس ششمشه.
عکس جدیدتر هم دارم. بذار ببینم، کلاس هفتم، هشتم، نهم...
بذار یهو برم جلوتر. این بکیه، اما تموم شده، باور کن.
اون عکسو دیدی؟ بچه بود بانمک نبود؟
خندهداره؟ به هر حال...
این گواهینامهشه. میخواست بندازتش دور.
بهش گفتم: "دیوونه شدی؟ این عکس خیلی قشنگیه."
به هر حال، من دیگه حتی اونجا نمیرم.
احتمالاً باید اون روبان رو از دورِ خونه باز کنم، نه؟
یعنی میگی هنوز صاحبشی و هیچکس توش زندگی نمیکنه؟
آره، حیفه، نه؟ اون بالا خیلی جایِ قشنگیه،
مخصوصاً این وقتِ سال که برگها دارن رنگ عوض میکنن.
و یه ایوانِ سرتاسری داره که رو به یه برکهست.
و توی پذیرایی، پلههای مارپیچی داره که میره بالا به یه نیمطبقه.
ببخشید، من هنوزم وقتی در موردش حرف میزنم یه کم هیجانزده میشم.
منظورم اینه که، ازش استفاده نمیکنم، اما...
- اما چی؟ - اما دلم نمیاد بفروشمش.
انگار همونجایی که هستم گیر افتادم، انگار نمیتونم تغییرش بدم.
- تا حالا همچین حسی داشتی؟ - نه.
- نه؟ - نه، من...
من همیشه خودم رو تغییر میدم.
اگر اوضاع خوب پیش نره، کاری که انجام میدم رو تغییر میدم، جای زندگیم رو عوض میکنم، خودم رو تغییر میدم.
خودم رو تغییر میدم.
- یه لحظه مجارستانی هستی و لحظهی بعد دانشجوی حقوق.
اوه! این فوقالعادهست! اوه، عاشقشم.
برگشتیم همونجایی که ازش شروع کرده بودیم.
اوه، آره، من اینجا زندگی میکنم، بالای رستوران.
بهت گفتم که راهی نیست اما گفتی که یه کم هوا لازم داری،
واسه همین رفتیم پیادهروی.
گوش کن.
میتونم از تلفنت استفاده کنم تا به یه تاکسی زنگ بزنم؟
- اشکالی نداره؟ - حتماً، چرا که نه.
شب بخیر، رالف. شب بخیر، مری.
سلام!
در ازای پیشخدمتی، اجازه دارم اینجا بدون کرایه زندگی کنم،
که در واقع از نظر مالیاتی خیلی به نفع صاحبخونهست،
و درآمد من هم انعامهاست، که واقعاً عالیه.
تعجب میکنی اگه بدونی چقدر میشه درآمد داشت، مخصوصاً با اون قضیهی مجارستانی بودنم.
قفلِ درِت خرابه.
آره، میدونم. همهش دارم به "کارول" بابت این موضوع غر میزنم.
- اون کیه؟ (زن است؟) - اونه (مرد است).
اون همون کسیه که صاحب رستوران بوداپسته.
اسم عجیبی برای یه مَرده.
آره، همینطوره.
- نیوت. - هان؟
روی گواهینامهت دیدم، نیوتون دیویس.
این دیگه چه جور اسمیه؟
فقط پدرم منو اونجوری صدا میکنه.
آره، اسم بابای منم برنارده.
برنارد؟ اینم یه جورایی یه اسم از مدلِ "نیوتونی"ـه، نه؟
برنارد. آخ، بابا.
یادمه قدیما روی پاش مینشستم، با هم "هاودی دودی" تماشا میکردیم،
جوراباش رو میکشیدم پایین و پاهاش رو قلقلک میدادم.
به هر حال، اینجا خونهی منه.
نقلیه. از اون کاری که با پردهها کردی خوشم اومد.
- آره، خب، من معمار نیستم. - قشنگه.
از روشی که از فضاهای خالی استفاده کردی خوشم اومد.
- تو آدمِ جالبی هستی. - واقعاً؟
آره، تو خیلی... معمولی هستی.
فکر کنم بهتره بهم نشون بدی تلفنت کجاست.
اوه! من تلفن ندارم.
No comments yet. Be the first to leave one.