نخستین 200 خط.
حسن صباح شخصیتی پرنفوذ داشت
الله، الله الله، الله
چون روح من به شما پیوند خورده الله، الله
در گفتارش قانع کننده و چشماش مجذوب کننده بود
و جانم رو فدای تو میکنم
روحم فدای صاحب کلید بهشت
او براحتی میتونه یه نفر رو متقاعد کنه که روحش رو بفروشه، بکشه و کشته بشه
زید بن سیحون روح خودشو فروخت
تو رو باور کردم و ایمان داشتم که یه مرد خدایی هستی
تا اینکه فهمیدم یه شیطانی
و دنبال هوا و هوس خودتی
زمان پرداختن بهاش فرا رسیده
دنیازاد روحش رو فروخت
و بهاش رو پرداخت
با شما فرار کنم؟
و قلعه رو ترک کنم؟
پادشاهیام رو ترک کنم؟ اینکه پادشاهی نیست
این یه جهنمه
هادی
تصمیم گرفت راه حسن رو ادامه بده
زمان پرداختن بهای او فرا رسیده
یحیی جون خودشو برای انتقام به خطر انداخت
زمان پرداختن بهاش فرا رسیده
هر کاری از کم شروع میشه
اطاعت امر، مولای من
اینجا کار به پایان میرسه
... :: ترجمه شده توسط : سعیـد پردیـس :: ...
"حشاشین"
قشمت 24 "خانه عمرخیام گ.ل.چین.دان.لود
با تشکر از واعظ عادل
پس میدونی، زید بن سیحون
که پروردگار ما، منزه و بر اساس عدل حکم میکنه
و هر که کسی رو بکشه حتی پس از مدتی کشته میشه
من با افتخار اجرای حکم اعدام تو رو اعلام میکنم
به دست مرد جوانی که پدر و مادرش رو کشتی
یحیی
اطاعت امر، مولای من
من به دستور او پدر و مادرت رو کشتم
اون بود که بهم دستور داد
واقعا بهش دستور دادم که اونا رو بکشه
ولی چون کافر بودن نه مثل تو یحیی
و به تو افتخار کشتنش رو دادم تا بتونی انتقام پدر و مادرت رو بگیری
پس کافرى رو کشتى که کافران رو کشت
شمشیرش رو بگیرین و در همون سلول زید بن سیحون زندانی کنین
تا تصمیم بگیرم باهاش چیکار کنم
این محاکمه تموم شد
از صبر شما با اون پسر شگفت زده شدم
حتی فکر میکردم که واقعا دوسِش دارین
و براش برنامه ریزی کردین که موقعیتی عالی داشته باشه
زندگی درون قلعه الموت به نوعی بازی نیاز داره، برزک
در واقع، یه بازی خطرناک
ولی سرگرم کننده
خیلی مراقب باش
« ارائه شده توسط وبسایت گ.ل.چـین دان.لـود »
اینکه تو اصفهان باطنی نیست یعنی چی؟
خونههاشون رو ترک کردن
اثری از هیچکدومشون نیست
چطور کسی دنبالشون نرفته؟
پس کار شما چیه؟
نظارت بر اونا
شبانهروز خونههاشون رو تحت نظر داریم
خب، مردهاشون به بازار میرفتن
و زن و بچههاشون تو خونه میمـوندن
یه روز همه زن و بچههاشون لباس مردونه پوشیدن و رفتن تو بازار
و تو جمعیت گم شدن
و هرگز به خونههاشون برنگشتن
گم شدن در بین جمعیت یعنی تو کوری سرورم
...تو یه کور به نظر میای
چون چشمات دیگه نمیبینه
دنهار
چشمای رئیس جاسوسان رو در بیار
کسی رو بفرست تا خونه باهاش بره
کمک به آدمای نابینا پاداش داره جناب وزیر، خواهش میکنم
!سرورم
با سقوط قلعه بنحافظ شبهای تاریکی رو میگذرونیم، برزک
هنوزم قلعه ما تسخیرناپذیره که هرگز نمیتونن بهش غلبه کنن
روحیه پیروان از همه مهمتره
روحیهشون داره ضعیف میشه
اگه یه مؤمن درهرجایی احساس اضطراب یا کمبود امنیت کنه
نمیتونم بخوابم مولای من، خیالتون راحت باشه
باید هر کاری لازمه بکنیم
تا اعتماد پیروانمون رو به خود و خدا برگردونیم
اتفاقی که اونا رو تکون بده
ولی ما یه ارتش منظم به معنای متعارف نیستیم که شکستشون بدیم
آدما مغلوب میشن ولی نه توسط ارتش، برزک
...ولی کشتن یه نفر ممکنه
کل کشور رو بهم بریزه
مهمترین فرد اونا کیه؟
سلطان یا خلیفه
اونا میگن که از پیروان خلیفه مسلمین در بغداد هستن
اگه بزرگترین فردشون کشته بشه
نه کار کوچیکیـه و نه ماموریتی آسون
یه اتفاق وحشتناک و حماسی
درضمن باید به پیروان اطمینان داده بشه
کسی رو بفرست که با پول و کلام بهشون اطمینان بده
تا بتونن خونههاشون رو به حومه شهر منتقل کنن
بذار سلطان هم شاد باشه
و احساس کنه که دیگه هیچ مؤمنی تو سرزمینش نیست
تا وقتش فرا برسه و مولای ما امام از باطن بهم خبر بده
و اونوقت سلطان از کاری که با پیروانم کرده، پشیمون میشه
اطاعت آقای من
!برزک
نظرت در مورد هادی چیه؟
او جوان خوبیه که در آینده یه جنگجو میشه
نشون میده که اونو نمیشناسی
هادی الهام بخشـه
و نور منحصر به فردی داره
مولای ما امام بهم توصیه کرد
دیروز دیدم تو تختش خوابیده
و اتاقش بدون مشعل روشن بود
و فرشتگان ازش محافظت میکردن
ماشاالله
این تنها چیزیه که اجازه دارم بگم
ولی مقامش بالاتر از اینهاست
آنچه رو که دیدم در میان پیروان وفادارمون در قلعه پخش کنین
و میخوام یحیی رو بیارین پیش من
« ارائه شده توسط وبسایت گ.ل.چـین دان.لـود »
یحیی نمیبینی وقتشه که
قلبمون رو به روی هم باز کنیم؟
تو قلعه الموت جز قلبهای صادق و صمیمی
ظاهری و باطنی وجود نداره
و زبانهایی که فقط حقیقت رو میگن
یحیی وارد قلعه الموت نشدی که انتقام پدر و مادرت رو بگیری
نه
اومدی حسن صباح رو بکشی
تو به قصد کشتن کسی اومدی
که نزد پروردگار ما با همه مسلمین برابره
ذهنت چه طرح دیوانهکنندهای رو به تصویر کشیده
شیطان با چه نیرنگی فریبت داده
میشه بگی چه افتخاری
یا رفع بزرگترین بلایی که
بر سر اسلام و مسلمین اومده
به نظر من اسلام اسلام ناب و یکپارچهست
شبش مثل روز روشنه
ولی روحهای بیمار و طمع چیزیه که اونو تحریف کرده
سخنان تو بوی تعالیم غزالی رو میده
شیخ و استاد من
یه مرد فوق العاده
اگه گمراهی او نبود، مقام بزرگی میداشت
متاسفانه
دانش خودشو در خدمت گمراهان بکار گرفته
این حرف شماست
ولی میشه استدلال کرد که ملت رو از گمراهی نجات داده
و اونو در زمانی زنده کرد که ممکن بود عدهای در افکار نادرست غرق بشن
مثل افکار شما و دیگران
هر بار که قلبم بهم میگه
به این بحث بیهوده با تو پایان بدم، یحیی
ذهنم بهم میگه، نه
مناظره با مردگان
خیلی لذت بخشه
من، پسرم این توانایی رو دارم که تو رو هدایت کنم
در کمترین زمان ممکن
با دلیل و برهان
ولی تو چشمات تو دیدم که اهل هلاک هستی
نظرت چیه، از عشق حرف بزنیم؟
!عشق
بله
عشق
مثل عشق جوانی به نام یحیی، پسر مؤذن
به دختری زیبا به اسم نورهن
که توی قلعه حسن صباحـه
چه افسانهای میشه
درباره مرد جوانی که عشقش رو تو خونه دشمنش پیدا کرد
چقدر دوسِش داری؟
مطمئنا پرتابش از بالای قلعه با دستای خودت باید برات سخت باشه
برای نورهن، یحیی چه چیزی رو میتونی فدا کنی؟
به جای تو من جواب میدم
بحث در مورد دو چیزه
عشق
و عقیده
تو نمیخوای نورهن رو با دستای خودت از قلعه پرت کنی
ولی من بهت امر میکنم که اینکارو بکنی و تو اطاعت میکنی
یا دستورات حسن صباح امیرالمؤمنین رو اجرا کن و امیر کفار رو بکش
کسی که بهش میگیم خلیفه عباسی
اگه بتونی اونو بکشی و سالم برگردی، یه افتخاره
تو و نورهن هم از قلعه حسن صباح خارج میشین
سالم
فکر کن
...میدونم که همیشه سختترین کارها
انتخابـه
زید بن سیحون بازیچهای در دست حسن صباح
هر زمان با اراده حسن، بند رها بشه زید به یه دوست صمیمی تبدیل میشه
و هر زمان با اراده حسن، بند کشیده بشه زید بن سیحون یه برده ذلیل میشه
بر سنگی از دیوارهای قلعه
حسن صباح بر آن قدم گذاشته و آسمون رو لمس میکنه
تو ایمان آوردی، برزک عمید
!باورش کردی
بهش اعتماد کن تا زمانی که با چشمای خودت ببینی که چطور گردنت تکه تکه میشه
و چشمات که از بالای قلعه اوج میگیره
به چهره خندان حسن صباح نگاه میکنه
قربانی بعدی صباح توئی، دوست من
منو خواستی پدر
بشین
امروز زید بن سیحون کشته شد
فهمیدم خائن بود
و کافر
من دوسِش داشتم و بهترین دوست من بود
ولی حکم خدا بالاتر از همه ایناست
و پیش از اون حکم اعدام فرزندم حسین رو صادر کردم
یکی از عزیزانم
No comments yet. Be the first to leave one.